twitter share facebook share ۱۴۰۵ خرداد ۰۱ 111
برای میلیون‌ها ایرانی خسته و خشمگین از سرکوب‌های ژانویه، این روایت جذاب بود: این تصور که آمریکا می‌تواند وارد شود، حکومت را بردارد و بدون آسیب زدن به مردم، نظم تازه‌ای ایجاد کند

«هیچ جای نگرانی نیست. اسرائیل و آمریکا فقط مراکز نظامی و پایگاه‌های سرکوب حکومت را می‌زنند. حتی یک خانه هم ویران نشده؛ جز شاید چند خسارت جزئی و ناخواسته.»

حرف‌های امیر را چندین بار خواندم.

پنجم مارس بود؛ پنج روز از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران می‌گذشت. تا آن زمان هزار نفر کشته شده بودند و انفجارها چهره تهران را زخمی کرده بود.

حکومت ایران اینترنت را قطع کرده بود، اما بسیاری از ایرانی‌ها با VPN محدودیت‌ها را دور می‌زدند. بعضی‌ها، مثل امیر ــ تاجر چهل‌ساله‌ای که دوست من است ــ از همین دسترسی استفاده می‌کردند تا بمباران کشورشان را جشن بگیرند.

اما همه مثل او فکر نمی‌کردند.

مریم، فعال مدنی پنجاه‌ساله‌ای که سال‌هاست می‌شناسم، در تماس تلفنی به من گفت: «انگار وسط آخرالزمان زندگی می‌کنیم. روز اول جنگ، حدود ۹:۳۰ صبح بمباران شروع شد. بچه‌ها تازه رفته بودند مدرسه. وقتی موشک‌ها خوردند، مدرسه‌ها را تعطیل کردند و همه را فرستادند خانه. همه‌جا بچه‌هایی بودند که گریه می‌کردند و جیغ می‌زدند و منتظر بودند خانواده‌هایشان برسند، در حالی که صدای انفجار از هر طرف می‌آمد. همان موقع آمریکایی‌ها یک مدرسه را در میناب زدند و بیشتر از صد بچه کشته شدند. چیزی که ما تجربه کردیم را برای هیچ‌کس آرزو نمی‌کنم.»

در روزهای اول جنگ، سعی کردم با هر کسی که در ایران می‌شناختم تماس بگیرم؛ کشوری که خانواده‌ام اهل آن هستند و خودم هم چند سالی در آن زندگی کرده‌ام. بیشتر پیام‌هایم در واتس‌اپ فقط یک تیک می‌خوردند؛ یعنی نه دیده شده بودند و نه تحویل داده شده.

اما کم‌کم بعضی‌ها جواب دادند. یکی از آن‌ها کامیار بود؛ معمار سی‌وچندساله‌ای که در شمال‌شرق تهران با پدر و مادرش زندگی می‌کرد: «خانه ما درست کنار یک منطقه نظامی بود و موشک‌ها اطرافمان می‌خوردند. مجبور شدیم فرار کنیم.»

روز دوم بمباران، آن‌ها به سمت شمال رفتند. این دومین بار در کمتر از یک سال بود که از بمب‌های آمریکا و اسرائیل فرار می‌کردند؛ انها بخشی از حدود سه میلیون ایرانی بودند که در این جنگ آواره شدند.

مریم هم هر شب در هفته اول جنگ برایم پیام می‌فرستاد. تقریباً همه پیام‌ها شبیه هم بودند: «دیشب ترسناک‌ترین شب تا الان بود.»

امیر هم مرتب پیام می‌داد، اما لحنش کاملاً متفاوت بود: «این جنگ نیست. مبارزه برای آزادی است. پیروزی نور بر تاریکی است.»

اما واقعیت چیز دیگری بود. بمب‌ها به مدرسه‌ها، بیمارستان‌ها، خانه‌ها و حتی سالن ورزشی‌ای اصابت کردند که دختران نوجوان در آن والیبال بازی می‌کردند. پل‌ها، دانشگاه‌ها و مسجدها هدف قرار گرفتند. بعد از حمله موشکی اسرائیل به انبارهای نفت، پرندگان مرده در خیابان‌های تهران افتادند و گیاهان خشک شدند. آسمان از دود سیاه شد و باران اسیدی بارید.

روزی که انبارهای نفت هدف قرار گرفتند، بالاخره توانستم با مریم صحبت کنم. بوی شدید بنزین حتی با پنجره‌های بسته وارد خانه‌اش شده بود و او را با میگرنی شدید زمین‌گیر کرده بود. صدایش پر از خشم، اندوه و درماندگی بود: «چرا این‌همه آدم فکر می‌کردند این جنگ ایده خوبی است؟»

بعد از حمله غافلگیرکننده آمریکا و اسرائیل به ایران در ۲۸ فوریه، ترامپ ویدیوهایی از ایرانیانی منتشر کرد که از حمله خوشحالی می‌کردند. بیشتر این تصاویر مربوط به ایرانیان خارج از کشور بود، اما داخل ایران هم بعضی‌ها واقعاً خوشحال بودند؛ مثل امیر.

از ماه ژانویه، زمانی که نیروهای امنیتی اعتراضات ضدحکومتی را سرکوب کردند و هزاران نفر کشته شدند، شبکه‌های اجتماعی فارسی‌زبان پر شده بود از درخواست‌هایی برای حمله آمریکا به ایران.

رضا پهلوی، پسر آخرین شاه ایران، در خط مقدم این موج قرار داشت. او که خود را رهبر آینده ایران معرفی می‌کند، از ترامپ خواست «دخالت کند». چهره‌هایی مثل گوگوش و برخی فعالان خارج‌نشین نیز از ترامپ خواستند با اقدامی «قاطع» زمینه «دولت انتقالی» را فراهم آورد؛ دولتی که به‌زعم آن‌ها ایران را به وضعیت پیش از ۱۳۵۷ بازمی‌گرداند.

شبکه‌های ماهواره‌ای فارسی‌زبان خارج از کشور، مانند ایران اینترنشنال و من‌وتو، جنگ را نوعی «عملیات نجات» تصویر می‌کردند؛ گویی حملات نظامی قرار است مردم را قادر کند حکومت را سرنگون سازند. اما تقریباً هیچ توضیح روشنی وجود نداشت که این بمباران‌ها دقیقاً چگونه قرار است به آزادی منجر شوند.

با این حال، برای میلیون‌ها ایرانی خسته و خشمگین از سرکوب‌های ژانویه، این روایت جذاب بود: این تصور که آمریکا می‌تواند وارد شود، حکومت را بردارد و بدون آسیب زدن به مردم، نظم تازه‌ای ایجاد کند.

به‌سرعت هر کسی که علیه جنگ حرف می‌زد، متهم می‌شد که «طرفدار حکومت» است.

برخی می‌گفتند: «کجا بودید وقتی حکومت در ژانویه چهل هزار نفر را کشت؟»

عده‌ای دیگر استدلال می‌کردند: «جنگ در بلندمدت آدم‌های کمتری نسبت به حکومت می‌کشد، پس در نهایت جان انسان‌ها را نجات می‌دهد.»

اما در میان این هیاهو، صداهای دیگری هم بودند که هشدار می‌دادند. مسعود نیک‌زادی، تاریخ‌نگار در تهران، در اینستاگرام خود نوشت: «ما خواهان صلح هستیم. نیازی نیست برنامه‌ای برای چرایی ضرورت صلح ارائه دهیم. کسانی که از جنگ حمایت می‌کنند باید توضیح دهند که جنگ دقیقاً چگونه آزادی می‌آورد.»

فعالان زن بلوچ نیز که در جریان اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» شکل گرفته بودند، اعلام کردند: «جنگ را نباید به مردم تحت ستم به‌عنوان فرصت فروخت. نظامی‌سازی جامعه به فروپاشی اجتماعی منجر می‌شود؛ همان‌طور که در افغانستان، عراق، لیبی و سوریه رخ داد.»

اما این صداها در ایران، به دلیل نداشتن پلتفرم‌های بزرگ در رسانه‌های اجتماعی، زیر سایه اینفلوئنسرها و سلبریتی‌های خارج از کشور قرار گرفتند.

امیر چند روز بعد از شروع جنگ به من گفت: «این جنگ ارزشش را دارد. وقتی تمام شود، آزادی می‌آید.»

اما آزادی نیامد.

در بیش از دو ماه جنگ، بمباران‌های آمریکا و اسرائیل بیش از ۳۵۰۰ ایرانی را کشت، ۲۵ هزار نفر را زخمی کرد و حدود ۸۰ هزار خانه و محل کسب‌وکار را آسیب زد. ایران هم شدیداً پاسخ داد و برخلاف ادعاهای نتانیاهو، حکومت نه‌تنها سقوط نکرد، بلکه همچنان پابرجاست و حالا حتی تصور می‌کند از موضع قدرت مذاکره می‌کند.

برای فهمیدن اینکه چرا بسیاری از چهره‌های خارج از کشور چنین اشتباه بزرگی مرتکب شدند، باید به تغییرات جامعه ایرانیان مهاجر نگاه کرد.

جامعه پنج‌میلیونی ایرانیان خارج از کشور همیشه متنوع بوده: سلطنت‌طلبانی که بعد از انقلاب فرار کردند، دانشجویانی که قبل از انقلاب به آمریکا رفتند، مهاجران اقتصادی نسل‌های بعد، و فرزندان آن‌ها که در غرب بزرگ شدند. اما تا سال‌ها، این جامعه عمدتاً گرایش‌های مترقی داشت.

در سال ۲۰۱۵، نظرسنجی‌ها نشان می‌داد نزدیک به دوسوم ایرانیان آمریکایی دیپلماسی با ایران را به جنگ و تحریم ترجیح می‌دهند. حتی امروز هم مخالفان جنگ در میان ایرانیان آمریکا دو برابر موافقان‌اند.

اما از زمانی که ترامپ برای نخستین بار به قدرت رسید، به صداهای تندرو و راست‌گرای خارج از کشور—از جمله به ویژه پهلوی—بها داد و آن‌ها را تقویت کرد. این امر به بازآفرینی افکار عمومی در داخل ایران نیز کمک نمود.

رضا پهلوی برای ده‌ها سال، در میان جامعه ایرانی چندان جدی گرفته نمی‌شد. او طی دهه‌ها تبعید نتوانست جنبش سیاسی مؤثری بسازد و بیشتر در حومه‌ای مرفه در واشنگتن زندگی آرامی داشت.

اما در سال ۲۰۱۸، وقتی ترامپ از برجام خارج شد و سیاست «فشار حداکثری» را آغاز نمود، رضا پهلوی خود را به‌عنوان صدای بین‌المللی اپوزیسیون معرفی کرد. آمریکا، عربستان و اسرائیل نیز میلیون‌ها دلار صرف برجسته کردن او کردند. او سخنرانی‌هایی را در دانشگاه‌های بزرگ و اندیشکده‌هایی مانند «مؤسسه واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک» که یک اندیشکده به شدت راست‌گرا و طرفدار اسرائیل است، آغاز کرد. در سال ۲۰۲۳، در جریان یک سفر پرسرصدا که شامل دیدار با نتانیاهو بود، رسماً رابطه خود را با اسرائیل تحکیم نمود. و پس از سال‌ها مخالفت با مداخله نظامی در ایران و «دو سر باخت» خواندن آن که دموکراسی را تضعیف و حکومت را تقویت می‌کند، ایده حمله قدرت‌های خارجی به کشور را پذیرفت.

با طلوع ستاره پهلوی، رسانه‌ها نیز به او کمک کردند. مجموعه‌ای از شبکه‌های ماهواره‌ای مدرن از دل فضای خارج از کشور ظهور نمودند، از جمله منوتو و ایران اینترنشنال که هر دو خط‌مشی تند طرفداری از سلطنت را دنبال می‌کنند و اغلب پهلوی را به عنوان مهمان دعوت می‌نمایند. اگرچه این دو شبکه از فاش کردن منابع مالی خود خودداری کرده‌اند، اما تحقیقات روزنامه گاردین در سال ۲۰۱۸ نشان داد که ایران اینترنشنال حمایت مالی قابل‌توجهی از سوی عربستان سعودی دریافت کرده است. در سال ۲۰۲۳، خبرنگاران این شبکه در دیداری با وزیر اطلاعات اسرائیل دیده شدند.

هم‌زمان، فضای رسانه‌های اجتماعی فارسی‌زبان توسط شبکه‌ای از هزاران ربات (بات) که توسط اسرائیل تأمین مالی می‌شدند—همراه با طبقه جدیدی از تحلیلگران خارج از کشور که صداهایشان به دلیل چرخش شدید به راست تقویت شده بود—دگرگون شد. آن‌ها یک‌صدا فریاد می‌زدند که پهلوی تنها امید ایران برای دموکراسی است.

برای این مبلغان مهم نبود که پهلوی از محکوم کردن اقتدارگرایی رژیم پدرش سر باز می‌زند، یا اینکه مایل به کنترل پیروانش نیست؛ پیروانی که به برخورد تند با هر کسی که از بیعت با رهبرشان خودداری می‌کرد، شهرت یافته بودند. ماه به ماه و سال به سال، چهره و سخنان او در توییتر و اینستاگرام تکثیر شد و هزاران کیلومتر دورتر، بسیاری از ایرانیان—در مواجهه با لشکر کامنت‌گذاران و توهم آنلاینِ یک اجماع عمومی—کم‌کم به او تمایل پیدا کردند.

من در دوران ترامپ در تهران زندگی می‌کردم و از نزدیک دیدم که چگونه تحریم‌ها زندگی مردم را نابود می‌کرد. ارزش پول ایران سقوط کرده بود. داروهایی مثل انسولین و داروهای سرطان کمیاب شده بودند. مردم پس‌اندازهایشان را از دست می‌دادند.

اما امیر تمایلی به مقصر دانستن ترامپ نداشت. او می‌گفت: «این آدم فقط کاری را انجام می‌دهد که برای کشورش بهترین است.» همسرش، آزیتا، فراتر می‌رفت: «ترامپ باید تا جایی که می‌تواند به رژیم ضربه بزند و آن‌ها را زجر دهد. آن‌ها زندگی ما را جهنم کرده‌اند.»

آزیتا جزییات چندانی درباره اینکه تحریم‌ها چگونه به فروپاشی حکومت منجر می‌شود نداشت. اما او خواهان انتقام از کسانی بود که آن‌ها را مقصر مشکلات کشور می‌دانست؛ مشکلاتی که از وضعیت اقتصادی لاینحل گرفته تا این احساس کلی را شامل می‌شد که خامنه‌ای با کشور مانند ملک شخصی خود رفتار می‌کند، نهادهای دموکراتیک ایران را محدود می‌سازد، منتقدان را به زندان می‌اندازد و قراردادهای اقتصادی شیرین را به افراد متصل به سپاه پاسداران واگذار می‌کند.

هم آزیتا و هم امیر از بینندگان پروپاقرص ایران اینترنشنال و منوتو بودند؛ جایی که می‌توانستند از برنامه‌های مستند با تصویری گل‌وبلبل از زندگی پیش از انقلاب و مصاحبه با چهره‌های خارج از کشور که از ایرانیان می‌خواستند هرگونه امید به اصلاحات را رها کنند و وعده‌های تغییر رژیم را بپذیرند، لذت ببرند. آزیتا و امیر مانند بیشتر ایرانیان به اصلاح‌طلبانی رأی داده بودند که وعده آزادی‌های اجتماعی و سیاسی بیشتری داده بودند، اما پس از آن ناامید شده بودند. آن‌ها استدلال می‌کردند که سیستم در هسته خود سرکوبگر و فاسد باقی مانده است. مهم نبود چه کسی رئیس‌جمهور می‌شود، خامنه‌ای اجازه تغییرات معنادار را نمی‌داد. وقتی ترامپ پیشنهاد مجازات خامنه‌ای و سرنگونی حکومت او را داد، آزیتا و امیر احساس کردند که او راه خروجی از این بن‌بست به آن‌ها نشان می‌دهد.

اما همه ایرانیان فانتزی تغییر رژیم را که ترامپ—و پهلوی—می‌فروختند، باور نکردند. مریم در حالی که در اتاق نشیمن خود در مرکز تهران نشسته بودیم و درباره هشتگ‌های طرفدار پهلوی بحث می‌کردیم، درباره او گفت: «آن آقا در تمام زندگی‌اش هیچ کاری نکرده است. ما سال‌هاست که اینجا در شرایط سخت در حال مبارزه هستیم و سازمان‌ها و شبکه‌ها را می‌سازیم. اما او در آمریکا، با اینکه در آزادی کامل زندگی می‌کند، هیچ چیزی برای متحد کردن مردم نساخته است. حالا فکر می‌کند می‌تواند برگردد و بر این کشور حکومت کند؟ شوخی نکنید.»

من کار مریم را به عنوان یک مبارز باسابقه در جنبش‌های مردمی ایران تحسین می‌کردم: در حالی که دیگران به طور انتزاعی از تغییر صحبت می‌کردند، او زندگی‌اش را صرف مبارزه برای آن کرده بود. او فعالیت خود را در کوی دانشگاه ۱۳۷۸ آغاز کرده بود، در کمپین فمینیستی «یک میلیون امضا» برای اصلاح قوانین تبعیض‌آمیز در دهه ۱۳۸۰ شرکت داشت و همراه با میلیون‌ها نفر در اعتراضات سال ۱۳۸۸ راهپیمایی کرده بود. او بارها به زندان رفته و آمده بود و اکنون فعالیت کم‌سروصدایی داشت. او همیشه در حال جمع‌آوری کمک مالی برای یک هدف خیرخواهانه بود که اغلب به پناهندگان افغان یا جوانان محروم در استان‌های حاشیه‌ای ایران مربوط می‌شد و از نزدیک می‌دید که چگونه سیاست‌های آمریکا بر آسیب‌پذیرترین قشر جامعه تأثیر می‌گذارد.

او گفت: «تحریم‌های ترامپ قرار است ما را نجات دهد؟ با کشتن ما؟ نه، ممنون.»

پس از اعتراضات ژانویه و حمله آمریکا به ونزوئلا و ربودن مادورو، بسیاری از مخالفان حکومت در ایران تصور کردند شاید چنین سناریویی درباره ایران هم تکرار شود. کمتر کسی به اتفاقات بعد از آن توجه کرد: ترامپ حکومت ونزوئلا را سرنگون نکرد؛ بلکه در عوض، با نفر دوم مادورو معامله نمود و اجازه داد رژیم در قدرت باقی بماند. با این حال، در یک خوش‌بینی افراطی، برخی این حمله را به عنوان ضربه‌ای به متحد ایران دیدند. تصاویری در رسانه‌های اجتماعی ایران دست‌به‌دست شد که خامنه‌ای را با مادورو مقایسه می‌کرد. وقتی ترامپ گفت «آماده و گوش‌به‌زنگ» است، بسیاری تصور کردند که حمله‌ای در راه است.

رضا پهلوی مدام از مردم می‌خواست به خیابان‌ها بیایند و مدعی بود هزاران نظامی آماده پیوستن به او هستند. بعضی معترضان واقعاً به ساختمان‌های دولتی حمله کردند و در برخی شهرها برای مدتی تصور می‌شد حکومت در حال فروپاشی است.

اما حکومت سقوط نکرد. نیروهای امنیتی دوباره سازمان‌دهی شدند و این‌بار با دستور تیر مستقیم وارد عمل شدند. هزاران نفر کشته شدند.

با وجود این، پهلوی همچنان مدام می‌گفت «سقوط حکومت نزدیک است» و مرگ معترضان را به سوخت تبلیغاتی تازه‌ای برای درخواست «عملیات نجات» تبدیل می‌کرد.

بعد از شروع جنگ، فضای امنیتی در ایران شدیدتر شد. در تهران ایست‌های بازرسی برپا شد و نیروهای بسیج تلفن همراه مردم را چک می‌کردند تا ببینند کسی از حملات حمایت کرده یا محتوای ضدحکومتی منتشر نموده است. صدها نفر بازداشت شدند.

اما هم‌زمان، جنگ باعث شد بسیاری از ایرانیانی که از حکومت ناراضی بودند، دوباره به آن نزدیک شوند. سال‌ها مقام‌های ایرانی هشدار داده بودند که آمریکا و اسرائیل قصد نابودی ایران را دارند و خیلی‌ها این حرف‌ها را تبلیغات حکومتی می‌دانستند. اما وقتی حملات شروع شد، برخی منتقدان حکومت احساس کردند تنها نیرویی که مانع نابودی کامل کشور است، همین حکومت است.

حتی مریم، که سال‌ها مخالف جمهوری اسلامی بوده، گفت: «ما نمی‌توانیم تسلیم شویم. اگر تسلیم شویم دوباره برمی‌گردند و ما را می‌زنند. من از جمهوری اسلامی متنفرم، ولی فعلاً فقط همین حکومت دارد از کشور دفاع می‌کند.»

در هفته‌های بعد، حتی ترامپ هم ایده «تغییر رژیم» را کنار گذاشت و بیشتر به‌دنبال توافق رفت.

اما کسانی که جنگ را تبلیغ کردند، همچنان خواهان ادامه حملات‌اند؛ بدون اینکه توضیح روشنی داشته باشند که این بمباران‌ها دقیقاً چگونه قرار است آزادی بیاورند.

در یکی از مصاحبه‌ها، فعال سلطنت‌طلب «الیکا لُبن» با تعجب می‌پرسید چرا «حملات دقیق» هنوز آزادی نیاورده‌اند و آیا اسرائیل نمی‌تواند سلاح‌هایی را که نیروهای امنیتی علیه معترضان استفاده می‌کنند هدف بگیرد؟ مجری پاسخ داد:

«منظورت کلاشینکف است؟ قرار نیست همه اسلحه‌های ایران را بمباران کنند.»

وقتی از او پرسیده شد بر چه اساسی می‌گوید ۱۵۰ هزار نظامی آماده پیوستن به رضا پهلوی‌اند، فقط جواب داد: «تیم خودش گفته.»

مجری سکوت کرد.

امیر در دوران آتش‌بس به من گفت: «همه، شب‌ها قرص خواب می‌خوریم، چون می‌ترسیم ترامپ اجازه بدهد حکومت بماند.»

اما بهای واقعی جنگ را مردم داخل ایران پرداختند: کارگرانی که در حمله به پالایشگاه‌ها کشته شدند، صدها هزار نفری که شغلشان را از دست دادند، سقوط شدید ارزش پول، و بحرانی اقتصادی که از قبل هم بدتر شد.

در یکی از حملات، موشکی اسرائیلی به کنیسه‌ای در تهران اصابت کرد و طومارهای تورات زیر آوار دفن شدند. حمله‌ای دیگر مؤسسه پاستور ایران را هدف قرار داد و آرشیو صدساله تحقیقات اپیدمیولوژیک را نابود کرد.

در ابتدا بسیاری از حامیان جنگ در خارج کشور این ویرانی‌ها را انکار می‌کردند و تصاویر قربانیان را «تبلیغات حکومتی» می‌خواندند. اما وقتی روشن شد غیرنظامیان عمداً هدف قرار گرفته‌اند، شعار تازه‌ای ساختند: «دوباره بهتر می‌سازیمش.»

کامیار با تلخی می گوید: «چه کسی قرار است دوباره بسازدش؟ با چه پولی؟»

چند روز بعد، وقتی ترامپ مشغول مذاکره با ایران بود، رضا پهلوی در مصاحبه‌ای با تلویزیون فرانسه گفت: «من هیچ‌وقت درخواست مداخله نظامی نکرده بودم.»

منبع: nation

برای مطالعه بیشتر در این زبرامینه رجوع کنید به: جدال دردناک ایرانیان بر سر جنگ و سرنوشت کشور

نظر شما