دین و اندیشه

چگونه در برابر موج‌های انحراف ایستادگی کنیم؟

انسان ممکن است حقیقت را بشناسد، اما در اثر غفلت، وسوسه، محیط نامناسب یا ضعف اراده، از مسیر حق فاصله بگیرد. ازاین‌رو، مسئله هدایت تنها یافتن راه نیست؛ حفظ هدایت، استوار ماندن در آن و حرکت پیوسته به سوی مراتب بالاتر آن نیز اهمیتی اساسی دارد.

هدایت، بزرگ‌ترین سرمایه‌ای است که انسان در مسیر زندگی می‌تواند به دست آورد؛ چراکه سعادت انسان نه‌تنها به شناخت راه درست، بلکه به توانایی پیمودن و ماندن در آن راه نیز وابسته است. انسان ممکن است حقیقت را بشناسد، اما در اثر غفلت، وسوسه، محیط نامناسب یا ضعف اراده، از مسیر حق فاصله بگیرد. ازاین‌رو، مسئله هدایت تنها یافتن راه نیست؛ حفظ هدایت، استوار ماندن در آن و حرکت پیوسته به سوی مراتب بالاتر آن نیز اهمیتی اساسی دارد.

قرآن کریم این حقیقت را با تعبیری دقیق بیان می‌کند: «وَيَزِيدُ اللَّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوْا هُدًى»[1]؛«کسانی که در راه هدایت گام نهادند، خداوند بر هدایتشان می‌افزاید».

این آیه، دریچه‌ای مهم به فهم رابطه انسان با هدایت الهی می‌گشاید. هدایت در نگاه قرآن، نعمتی ایستا و یک‌باره نیست؛ انسان هنگامی که با تلاش و مجاهدت، گامی در مسیر هدایت برمی‌دارد، خداوند نیز از فضل خویش بر هدایت او می‌افزاید. بنابراین، حرکت انسان به سوی هدایت، حرکتی یک‌سویه نیست؛ هر گام انسان می‌تواند زمینه‌ساز هدایت بیشتر الهی باشد و هر هدایت افزون‌تر نیز او را برای گام‌های بعدی آماده‌تر سازد. این رابطه را می‌توان به حلقه‌هایی پیوسته و رو به رشد تشبیه کرد.

اما اگر هدایت چنین سرمایه ارزشمندی است و می‌تواند در وجود انسان رشد و فزونی یابد، پرسشی اساسی پیش روی ما قرار می‌گیرد: چگونه می‌توان خود، نسل‌های آینده و جامعه را در مسیر هدایت نگاه داشت و آنان را در برابر موج‌های فساد، انحراف و ارتداد مصون ساخت؟

در جهانی که خطرات ناشی از سستی و بی‌بندوباری اخلاقی، دینی، اجتماعی و خانوادگی رو به افزایش است، ضرورت دارد راه‌هایی برای مصون‌سازی نسل‌های آینده و جامعه در برابر انواع فساد اخلاقی، مالی و اداری و نیز گونه‌های مختلف انحراف اعتقادی بیابیم.

این مقاله دو راهکار کلیدی را برای دستیابی به چنین مصونیتی بررسی می‌کند. راهکار نخست، بهره‌گیری از *جنود عقل* است؛ نیروهایی که در وجود انسان قرار دارند، اما انسان گاه از وجود و ظرفیت آنها غافل می‌ماند. بر اساس روایتی از امام صادق(ع) که در آن از هفتاد و پنج سپاه برای عقل و در برابر آن، هفتاد و پنج سپاه برای جهل سخن گفته شده است ــ و در ادامه مقاله به آن خواهیم پرداخت ــ شناخت و تقویت نیروهای عقل و مقابله با نیروهای جهل می‌تواند نقشی مهم در مصون‌سازی انسان از انحراف و فساد داشته باشد.

در این روایت، سه نیروی خیر، عدالت و یأس و در برابر آنها، سه نیروی شر، جور و طمع بررسی می‌شوند. همچنین نمونه‌هایی عملی برای تقویت جنود عقل و تضعیف جنود جهل ارائه خواهد شد. در این میان، داستان عبرت‌آموز "شُرَیک بن عبدالله نخعی"، که در روایت تاریخی از فروختن دین خود در برابر دنیا سخن می‌گوید، نمونه‌ای از پیامدهای تسلیم‌شدن در برابر طمع خواهد بود.

راهکار دوم، به نقش محیط و بستر در شکل‌گیری شخصیت و رفتار انسان می‌پردازد؛ خواه این بستر روحانی و معنوی باشد و خواه اجتماعی و تربیتی. در این بخش، با اشاره به آزمایش معروف (پارک رابِرز) و نتایج آن، نشان داده می‌شود که محیط و روابط اجتماعی چگونه می‌توانند بر رفتار، نگرش و جهت‌گیری انسان اثر بگذارند. از همین منظر، پیشنهادهایی برای شیوه تربیت دانشجویان دانشگاه و طلاب حوزه مطرح می‌شود تا به‌جای عملکرد جداگانه و منفرد، به همکاری و تکامل متقابل روی آورند.

در همین چارچوب، ایده تلفیق رقابت و همکاری نیز بررسی می‌شود: رقابت لزوماً زیان‌بار نیست؛ اما اگر از هدف‌های مشترک جدا شود، می‌تواند به دشمنی و تقابل بینجامد. در مقابل، پیوند رقابت با همکاری و هدف مشترک می‌تواند آن را به عاملی برای رشد افراد و تقویت مجموعه تبدیل کند.

در ادامه، به برخی بسترهای اثرگذار بر شخصیت و رفتار انسان نیز پرداخته می‌شود که ممکن است آگاهانه یا ناآگاهانه، او را در معرض فساد و انحراف قرار دهند. یکی از این موارد، «بستر القاب» است؛ موضوعی که از منظر تأثیر عنوان‌ها و القاب بر خودبزرگ‌بینی، برتری‌جویی و اخلاص انسان بررسی خواهد شد.

خطرات این روزگار

اهمیت پرداختن به این بحث هنگامی بیشتر آشکار می‌شود که به وضعیت روزگار خود بنگریم؛ روزگاری که در آن، گروهی از مردم از دین فاصله می‌گیرند یا از برخی حدود و احکام آن روی می‌گردانند، پس از آنکه پیش‌تر گروه‌گروه به آن روی آورده بودند. (يَدْخُلُونَ في‏ دينِ اللَّهِ أَفْواجاً)[2]

این وضعیت را نمی‌توان به عاملی واحد نسبت داد. عوامل گوناگونی در شکل‌گیری آن نقش دارند که سه مورد از آنها در این بحث برجسته‌ترند.

نخست، برنامه‌ریزی گسترده و همه‌جانبه دشمنان دین است؛ تلاش‌هایی که با هدف ایجاد انحراف‌های فکری، اخلاقی و اجتماعی و سست‌کردن پیوند انسان‌ها با دین صورت می‌گیرد.

دوم، استبداد و ستم برخی حاکمان مسلمان است؛ حاکمانی که با ظلم به مردم، چه در سرزمین خود و چه در مناطق تحت نفوذشان، و با تحمیل مالیات‌ها و فشارهای سنگین، زمینه نارضایتی و فاصله‌گرفتن مردم از دین را فراهم می‌کنند.

سوم، سوءمدیریت و برنامه‌ریزی نادرست اقتصادی و عوامل دیگری از این دست است که می‌تواند به گسترش فقر، بیکاری، تورم و جرایم ناشی از آنها بینجامد. فشارهای اقتصادی و اجتماعی، به‌ویژه هنگامی که با ضعف فرهنگی و تربیتی همراه شوند، ممکن است افراد را در معرض انحراف و گمراهی قرار دهند و زمینه روی‌گردانی برخی از دین را فراهم کنند. از همین رو، در حدیث آمده است: «كَادَ الْفَقْرُ أَنْ يَكُونَ كُفْرًا»[3]؛«نزدیک است فقر به کفر بینجامد.»

این عوامل، در کنار غفلت و کوتاهی خود ما، وضعیت را دشوارتر می‌کنند. از یک سو، دشمنان دین با برنامه‌ریزی و ایجاد زمینه‌های مختلف فساد و انحراف، چالش‌هایی در برابر جامعه دینی قرار می‌دهند؛ از سوی دیگر، عملکرد نادرست و استبداد برخی حاکمان در جوامع اسلامی نیز می‌تواند بر این مشکلات بیفزاید. بااین‌حال، مسئله تنها به عوامل بیرونی محدود نمی‌شود. متأسفانه، واکنش ما در بسیاری از موارد، متناسب با گستردگی و پیچیدگی این چالش‌ها نبوده و در ضعیف‌ترین و نازل‌ترین شکل ممکن باقی مانده است.اگر جامعه دینی نتواند پاسخی متناسب، هوشمندانه و مؤثر به این تهدیدها بدهد، زمینه گسترش انحراف و فاصله‌گرفتن مردم از دین بیشتر خواهد شد.

چگونه با این خطرات مقابله کنیم؟

در برابر چنین وضعیتی، صرف شناخت خطرات کافی نیست؛ باید ظرفیت‌هایی را که برای مقابله با آنها در اختیار داریم نیز بشناسیم و به‌درستی به کار گیریم. نخستین گام در این مسیر، توجه به نیروهایی است که خداوند در وجود انسان قرار داده و می‌توانند او را در تشخیص حق از باطل و ایستادگی در برابر عوامل انحراف یاری کنند.

نخست: بهره‌گیری از جنود عقل

خداوند متعال در وجود انسان سپاهیانی نیرومند قرار داده است؛ نیروهایی که می‌توانند در سراسر مسیر زندگی از عقاید، باورها، اصول و مبانی او دفاع کنند و وی را در برابر عوامل فساد و انحراف یاری رسانند.

بااین‌حال، یکی از تأسف‌بارترین واقعیت‌ها این است که بسیاری از ما اساساً از وجود چنین نیروهایی در درون خود آگاه نیستیم. گاه انسان سپاهیانی نیرومند در اختیار دارد، اما چون آنها را نمی‌شناسد، از توانایی‌هایشان بهره نمی‌گیرد.

از سوی دیگر، حتی کسانی که از وجود این نیروها آگاه‌اند، همیشه آنها را آن‌گونه که باید به کار نمی‌گیرند و به یاری نمی‌طلبند؛ بلکه گاه چنان از آنها غافل می‌شوند که گویی اساساً چنین ظرفیت‌هایی در وجودشان قرار داده نشده است.

تصور کنید در محاصره دشمنانی سرسخت و نیرومند قرار گرفته‌اید، اما در اختیار خود ارتشی کوچک و درعین‌حال توانمند دارید. اگر این سربازان را به حال خود رها کنید تا در خواب بمانند، آمادگی و تحرک خود را از دست بدهند یا اصلاً از وجودشان غافل شوید و آنان را به میدان نیاورید، چه سرنوشتی در انتظار شما خواهد بود؟ آیا جز این می‌توان انتظار داشت که در برابر دشمن به طعمه‌ای آسان تبدیل شوید؟

نکته مهم آن است که خداوند متعال، همان‌گونه که در وجود ما سپاهیانی نیرومند به ودیعه نهاده است ــ که شمار آنها در روایت مورد بحث به هفتاد و پنج سپاه می‌رسد ــ در برابر آنها نیز نیروهایی قرار داده است که پیوسته ما را به سوی انحراف می‌کشانند؛ شمار این نیروها نیز در همان روایت هفتاد و پنج سپاه بیان شده است.

این تقابل را می‌توان در چارچوب فلسفه آزمون و امتحان الهی فهمید. قرار نیست انسان بدون هیچ کشمکش و مقاومتی ایمان بیاورد و در مسیر هدایت باقی بماند. در درون و پیرامون او نیروهایی وجود دارند که وی را به سوی حق فرامی‌خوانند و در برابر آنها، نیروهایی نیز او را به سوی باطل و انحراف سوق می‌دهند. انسان در همین میدان کشاکش است که انتخاب می‌کند، مقاومت می‌ورزد و صدق ایمان خود را در عمل نشان می‌دهد.

قرآن کریم می‌فرماید: «الم * أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ * وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ»[4]؛«الف، لام، میم. آیا مردم گمان کردند همین که بگویند: «ایمان آورده‌ایم»، به حال خود رها می‌شوند و آزمایش نخواهند شد؟! ما کسانی را که پیش از آنان بودند آزمودیم (و این‌ها را نیز امتحان می‌کنیم)؛ باید علم خدا درباره کسانی که راست می‌گویند و کسانی که دروغ می‌گویند تحقق یابد.»

شناخت جنود عقل و جنود جهل

از همین رو، شناخت این دو جبهه و نیروهای هر یک، اهمیتی اساسی دارد. امام صادق(ع) در روایتی مهم، عقل و جهل و سپاهیان آنها را معرفی کرده‌اند. در کتاب الکافی آمده است:

«عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَدِيدٍ عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ)، وَعِنْدَهُ جَمَاعَةٌ مِنْ مَوَالِيهِ، فَجَرَى ذِكْرُ الْعَقْلِ وَالْجَهْلِ، فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ): اعْرِفُوا الْعَقْلَ وَجُنْدَهُ وَالْجَهْلَ وَجُنْدَهُ تَهْتَدُوا. قَالَ سَمَاعَةُ: فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، لَا نَعْرِفُ إِلَّا مَا عَرَّفْتَنَا. فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ): إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ خَلَقَ الْعَقْلَ وَهُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ مِنَ الرُّوحَانِيِّينَ عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ، فَقَالَ لَهُ: أَدْبِرْ، فَأَدْبَرَ، ثُمَّ قَالَ لَهُ: أَقْبِلْ، فَأَقْبَلَ، فَقَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى: خَلَقْتُكَ خَلْقًا عَظِيمًا وَكَرَّمْتُكَ عَلَى جَمِيعِ خَلْقِي. ثُمَّ خَلَقَ الْجَهْلَ مِنَ الْبَحْرِ الْأُجَاجِ ظُلْمَانِيًّا، فَقَالَ لَهُ: أَدْبِرْ، فَأَدْبَرَ، ثُمَّ قَالَ لَهُ: أَقْبِلْ، فَلَمْ يُقْبِلْ، فَقَالَ لَهُ: اسْتَكْبَرْتَ، فَلَعَنَهُ. ثُمَّ جَعَلَ لِلْعَقْلِ خَمْسَةً وَسَبْعِينَ جُنْدًا، فَلَمَّا رَأَى الْجَهْلُ مَا أَكْرَمَ اللَّهُ بِهِ الْعَقْلَ وَمَا أَعْطَاهُ أَضْمَرَ لَهُ الْعَدَاوَةَ، فَقَالَ الْجَهْلُ: يَا رَبِّ، هَذَا خَلْقٌ مِثْلِي خَلَقْتَهُ وَكَرَّمْتَهُ وَقَوَّيْتَهُ، وَأَنَا ضِدُّهُ وَلَا قُوَّةَ لِي بِهِ، فَأَعْطِنِي مِنَ الْجُنْدِ مِثْلَ مَا أَعْطَيْتَهُ. فَقَالَ: نَعَمْ، فَإِنْ عَصَيْتَ بَعْدَ ذَلِكَ أَخْرَجْتُكَ وَجُنْدَكَ مِنْ رَحْمَتِي. قَالَ: قَدْ رَضِيتُ. فَأَعْطَاهُ خَمْسَةً وَسَبْعِينَ جُنْدًا. فَكَانَ مِمَّا أَعْطَى الْعَقْلَ مِنَ الْخَمْسَةِ وَالسَّبْعِينَ الْجُنْدَ: الْخَيْرُ وَهُوَ وَزِيرُ الْعَقْلِ، وَجَعَلَ ضِدَّهُ الشَّرَّ وَهُوَ وَزِيرُ الْجَهْلِ، وَالْإِيمَانُ وَضِدُّهُ الْكُفْرُ، وَالتَّصْدِيقُ وَضِدُّهُ الْجُحُودُ، وَالرَّجَاءُ وَضِدُّهُ الْقُنُوطُ، وَالْعَدْلُ وَضِدُّهُ الْجَوْرُ، وَالرِّضَا وَضِدُّهُ السُّخْطُ، وَالشُّكْرُ وَضِدُّهُ الْكُفْرَانُ، وَالطَّمَعُ وَضِدُّهُ الْيَأْسُ...»[5]   

سماعه بن مهران می‌گوید: نزد امام صادق(ع) بودم و گروهی از پیروان ایشان نیز حضور داشتند. سخن از عقل و جهل به میان آمد. امام فرمودند: «عقل و سپاهیانش، و جهل و سپاهیانش را بشناسید تا هدایت شوید.» عرض کردم: «فدایت شوم، ما جز آنچه شما به ما شناسانده‌اید، نمی‌شناسیم.».امام فرمودند: «خداوند عزوجل عقل را آفرید و آن نخستین آفریده از موجودات روحانی بود که از نور خویش، در سمت راست عرش آفرید. سپس به او فرمود: “روی برگردان.” و عقل روی برگرداند. آنگاه فرمود: “روی بیاور.” و عقل روی آورد. پس خداوند تبارک و تعالی فرمود: “تو را آفریده‌ای بزرگ آفریدم و تو را بر همه آفریدگانم گرامی داشتم.”

سپس جهل را در تاریکی، از دریای شور و تلخ آفرید. به او فرمود: “روی برگردان.” و جهل روی برگرداند. سپس فرمود: “روی بیاور.” اما جهل روی نیاورد. خداوند به او فرمود: “تکبر ورزیدی!” و او را لعنت کرد.

سپس برای عقل هفتاد و پنج سپاه قرار داد. هنگامی که جهل دید خداوند عقل را چنین گرامی داشته و این نیروها را به او عطا کرده است، دشمنی او را در دل پنهان کرد و گفت: “پروردگارا! این آفریده‌ای مانند من است؛ او را آفریدی، گرامی داشتی و نیرومند ساختی، درحالی‌که من ضد او هستم و در برابرش توانایی ندارم. پس برای من نیز سپاهیانی همانند آنچه به او عطا کردی، قرار بده.”

خداوند فرمود: “آری؛ اما اگر پس از آن نافرمانی کنی، تو و سپاهیانت را از رحمت خود بیرون خواهم کرد.” جهل گفت: “پذیرفتم.” پس خداوند هفتاد و پنج سپاه نیز به او عطا کرد.

از جمله سپاهیانی که خداوند از میان آن هفتاد و پنج سپاه به عقل عطا کرد، اینها بودند: "خیر" که وزیر عقل است، و در برابر آن "شر" را قرار داد که وزیر جهل است؛ "ایمان" و در برابر آن "کفر"؛ "تصدیق" و در برابر آن "انکار"؛ "امیدواری" و در برابر آن "قنوط"؛ "عدالت" و در برابر آن "ستم"؛ "رضایت" و در برابر آن "ناخرسندی"؛ "شکرگزاری" و در برابر آن "ناسپاسی"؛ و "طمع" و در برابر آن "یأس"...».

این روایت، تصویری از میدان کشاکش درونی انسان پیش روی ما می‌گذارد: در وجود او نیروهایی برای حرکت به سوی خیر و هدایت وجود دارند و در برابرشان، نیروهایی نیز او را به سوی شر و انحراف سوق می‌دهند. بنابراین، مصون‌سازی انسان تنها با شناخت دشمنان بیرونی تحقق نمی‌یابد؛ بلکه مستلزم شناخت نیروهای درونی، تقویت ظرفیت‌های سازنده و مهار گرایش‌های انحرافی نیز هست.

البته درباره مقصود از «جهل» در این روایت، دیدگاه‌های مختلفی مطرح شده است. ممکن است مراد از آن ابلیس باشد؛ چنان‌که این احتمال نیز وجود دارد که مقصود، نیرویی باشد که انسان را به سوی شر و نافرمانی سوق می‌دهد. علامه مجلسی در مرآة العقول به این احتمالات اشاره کرده است.

انسان در وجود خود با کشش‌هایی روبه‌روست که ممکن است او را به سوی گناه و لغزش سوق دهند؛ از جمله تعدی به حقوق دیگران، تصرف در اموال مردم و زنا. برخی از این گرایش‌ها با نیروهایی مانند شهوت و غضب ارتباط دارند؛ نیروهایی که اصل وجودشان لزوماً مذموم نیست، اما اگر از هدایت عقل و ضوابط اخلاقی و شرعی خارج شوند، می‌توانند زمینه‌ساز انحراف باشند. ازاین‌رو، انسان همواره در معرض کشاکش گرایش‌های گوناگون قرار دارد و برای پیمودن راه هدایت، باید نیروهای سازنده وجود خود را بشناسد و پرورش دهد و در برابر گرایش‌های مخرب مقاومت کند.

مقصود از «عقل» چیست؟

اما مقصود از «عقل» در این روایت چیست؟ درباره این پرسش، احتمال‌های گوناگونی مطرح شده است. یکی از آنها این است که مراد از عقل، رسول خدا(ص) باشد. احتمال دیگر آن است که مقصود، عقل در وجود هر انسان باشد. همچنین ممکن است میان این دو برداشت نسبتی برقرار باشد؛ به این معنا که عقل انسانی، جلوه‌ای از حقیقتی برتر یعنی پیامبر اکرم(ص) دانسته شود و بهره انسان‌ها از عقل، در پیوند با آن حقیقت تبیین گردد. بااین‌حال، تعیین مقصود دقیق روایت نیازمند بررسی قرائن و شواهد روایی است و نباید یکی از این احتمال‌ها را بدون دلیل کافی، معنای قطعی روایت به شمار آورد.

با وجود این اختلاف‌نظرها، نکته‌ای که امام صادق(ع) در آغاز روایت بر آن تأکید می‌کنند، برای بحث حاضر اهمیت ویژه‌ای دارد:«اعْرِفُوا الْعَقْلَ وَجُنْدَهُ وَالْجَهْلَ وَجُنْدَهُ تَهْتَدُوا»

این سخن را می‌توان راهنمایی اساسی برای هدایت و تربیت انسان دانست؛ راهنمایی‌ای که اهمیت آن به زندگی فردی محدود نمی‌شود، بلکه در تربیت فرزندان، تعامل با همراهان و دوستان و شکل‌گیری روابط خانوادگی و اجتماعی نیز کاربرد دارد.

بر این اساس، شناخت جنود عقل نباید به آگاهی نظری از نام آنها محدود بماند. باید این نیروها را در رفتار و تصمیم‌های روزمره تشخیص داد، زمینه رشدشان را فراهم کرد و در موقعیت‌های دشوار، از آنها بهره گرفت. در مقابل، شناخت جنود جهل نیز به معنای توجه به نشانه‌های ظهور و گسترش آنها در اندیشه و رفتار است؛ تا بتوان پیش از آنکه این گرایش‌ها ریشه‌دار شوند، از شدت و دامنه اثرگذاری‌شان کاست.

هرچه انسان در تقویت نیروهای سازنده و مهار گرایش‌های مخرب موفق‌تر باشد، توانایی بیشتری برای مقاومت در برابر فساد و انحراف خواهد داشت. از همین منظر، شناخت جنود عقل و جهل می‌تواند نه‌فقط موضوعی برای مطالعه، بلکه چارچوبی برای خودسازی و تربیت دیگران باشد.

چرا مباحث جنود عقل و جهل کمتر مورد توجه قرار گرفته‌اند؟

با وجود اهمیت این روایت و معارف مشابه آن، شناخت و بررسی جنود عقل و جهل، آن‌گونه که شایسته است، در بسیاری از عرصه‌های آموزشی، پژوهشی و فرهنگی مورد توجه قرار نگرفته است؛ حال آنکه این نیروها در شکل‌گیری شخصیت، جهت‌گیری‌های اخلاقی و تصمیم‌های فردی و اجتماعی نقش مهمی دارند.

روایت امام صادق(ع) مجموعه‌ای از صفات و گرایش‌های متقابل را معرفی می‌کند که می‌توانند انسان را به سوی خیر یا شر سوق دهند. پرداختن جدی به این معارف می‌تواند به درک بهتر عوامل مؤثر بر رفتار انسان و یافتن راه‌هایی برای تقویت فضایل و مقابله با رذایل کمک کند. بااین‌حال، این ظرفیت تربیتی هنوز جایگاهی متناسب با اهمیت خود در بسیاری از برنامه‌های آموزشی و پژوهشی نیافته است.

شایسته است دانشگاه‌ها، مراکز پژوهشی و مؤسسات علمی، این روایت و روایات مشابه را موضوع تدریس و تحقیق قرار دهند و به‌طور روشمند بررسی کنند که چگونه می‌توان نیروهای عقل را در انسان پرورش داد و از نفوذ گرایش‌های وابسته به جهل کاست.

همین ضرورت در حوزه‌های علمیه نیز وجود دارد. آشنایی با این معارف می‌تواند در مراحل مختلف تحصیل حوزوی جایگاهی شایسته داشته باشد؛ همچنین، آموزش متناسب با سن و توانایی مخاطبان در مدارس، به کودکان و نوجوانان کمک می‌کند از سال‌های نخست زندگی، نقش گرایش‌های درونی خود را در شکل‌گیری رفتار و شخصیت بشناسند.

این آموزش نباید به کلاس درس و کتاب محدود بماند. می‌توان با بهره‌گیری از نوشته‌های کوتاه و روشن، تابلوها و دیگر ابزارهای اطلاع‌رسانی، این مفاهیم را در محیط‌های گوناگون اجتماعی یادآوری کرد؛ از وزارتخانه‌ها، شرکت‌ها و کارخانه‌ها گرفته تا فروشگاه‌ها، مساجد، حسینیه‌ها، مدارس، بیمارستان‌ها و خانه‌ها. هدف آن است که شناخت جنود عقل و جهل، از دانشی محدود به محافل علمی فراتر رود و به بخشی از فرهنگ عمومی و زندگی روزمره تبدیل شود.

در نهایت، مسئله تنها کمبود آگاهی درباره این روایت نیست؛ بلکه فاصله میان شناخت معارف اخلاقی و به‌کاربستن آنها در زندگی نیز اهمیت دارد. اگر این مفاهیم به آموزش نظری محدود بمانند و در تربیت، تصمیم‌گیری و روابط اجتماعی بازتاب نیابند، بخش مهمی از ظرفیت آنها برای اصلاح فرد و جامعه نادیده خواهد ماند. ازاین‌رو، ضروری است شناخت جنود عقل و جهل با برنامه‌های عملی خودسازی و تربیت همراه شود تا این آموزه‌ها در رفتار انسان و فرهنگ جامعه نمود پیدا کنند.

درنگی بر سه نیرو از جنود عقل و ضدّ آنها از جنود جهل

بیایید اندکی درنگ کنیم و از میان جنود عقل و جهل، سه نیرو از جنود عقل و ضدّ آنها از جنود جهل را بررسی کنیم؛ نیروهایی که شناخت و تقویت آنها می‌تواند در تربیت انسان و مصون‌سازی او از انحراف، نقشی اساسی داشته باشد.

 الف ـ خیر، وزیر عقل؛ و شر، وزیر جهل

«الْخَيْرُ، وَهُوَ وَزِيرُ الْعَقْلِ، وَجَعَلَ ضِدَّهُ الشَّرَّ وَهُوَ وَزِيرُ الْجَهْلِ»

"خیر" از مهم‌ترین جنود عقل است؛ زیرا انجام کارهای نیک، عقل را تقویت می‌کند و به انسان توان بیشتری برای تعقل و خویشتن‌داری می‌بخشد. عمل خیر، انسان را از کارهایی که خشم خداوند متعال را در پی دارند و نیز از رفتارهایی که وجدان و فطرت پاک انسانی آنها را نمی‌پذیرند، بازمی‌دارد.

از این منظر، خودِ عمل خیر یکی از بهترین راه‌های تربیت و تقویت جبهه عقل در برابر جهل است. انسان صرفاً با شنیدن سخنانی درباره خیرخواهی و فضیلت، به انسانی فضیلت‌مند تبدیل نمی‌شود؛ بلکه تکرار رفتارهای نیک است که به‌تدریج فضیلت را در وجود او به خصلتی پایدار تبدیل می‌کند.

برای نمونه، اگر پدر یا مادری بخواهد فرزند خود را به نیکوکاری عادت دهد، می‌تواند صدقه‌ای را که قصد دارد به نیازمندی بدهد، به فرزند خردسالش بسپارد تا خود او آن را به دست نیازمند برساند. این کار ساده، کودک را عملاً در موقعیت انجام کار خیر قرار می‌دهد و او را با شیرینی بخشندگی و یاری‌رساندن به دیگران آشنا می‌کند. تکرار چنین رفتارهایی، فضیلت را در وجود کودک ریشه‌دار می‌سازد و به تقویت نیروهای عقلانی و اخلاقی او کمک می‌کند.

همین روش را می‌توان در امور اجتماعی و دینی نیز به کار گرفت. برای مثال، اگر پدر، استاد یا مربی بخواهد به مسجد، حسینیه یا مدرسه‌ای کمک مالی کند، می‌تواند مبلغ مورد نظر را به فرزند یا شاگرد خود بسپارد تا او شخصاً آن را به آن مؤسسه تقدیم کند. بدین‌ترتیب، کمک مالی افزون بر آنکه به مقصد می‌رسد، به فرصتی برای تربیت عملی نیز تبدیل می‌شود؛ فرصتی که در آن، فردِ در حال تربیت، خود در انجام کار خیر مشارکت می‌کند.

از جلوه‌های زیبای فضل خداوند متعال این است که پاداش کار خیر می‌تواند به کسانی که در انجام آن نقش داشته‌اند نیز برسد، بی‌آنکه از پاداش دیگران کاسته شود. بنابراین، کسی که زمینه انجام کار خیری را فراهم می‌کند، و نیز کسانی که در رساندن آن به مقصد نقش دارند، می‌توانند در ثواب آن سهیم باشند.

برای درک بهتر این معنا، فرض کنید پاداش صدقه‌ای، به‌عنوان مثال، قصری و باغی سرشار از درختان باشد. اگر بیست نفر، به‌صورت زنجیره‌ای، در رساندن این صدقه به نیازمند نقش داشته باشند، فضل الهی می‌تواند هر یک را از پاداشی کامل بهره‌مند سازد، بی‌آنکه چیزی از پاداش دیگری کم شود. بدین‌سان، یک کار خیر می‌تواند به سرچشمه‌ای برای گسترش خیر و پاداشی فراوان تبدیل شود.

این اصل تربیتی در پرورش روحیه سخاوت و بخشندگی کودکان نیز کاربرد دارد. برای مثال، می‌توان آنان را تشویق کرد که در خانه یا بیرون از آن، مهمان‌خانه یا موکبی کوچک برای کودکان هم‌سن‌وسال خود برپا کنند و در اداره آن مشارکت داشته باشند.

در ایام اربعین، نمونه‌های زیبایی از این روحیه را دیده‌ایم: موکب‌های کوچکی که کودکان خودشان برپا می‌کنند و با شور و علاقه به اداره آنها می‌پردازند. چه روشی زیباتر از این برای پرورش روحیه حسینی، سخاوت و بخشندگی، و تقویت حس مدیریت و مسئولیت‌پذیری در کودکان؟ در چنین تجربه‌هایی، کودک تنها شنونده آموزه‌های دینی نیست؛ بلکه با مشارکت عملی، فرصت می‌یابد ارزش‌های مورد نظر را زندگی کند و در وجود خود پرورش دهد.

حتی در فضای خانه نیز می‌توان چنین فرصت‌هایی را فراهم کرد؛ برای مثال، کودکان را تشویق کرد که در یکی از اتاق‌ها مسجد یا حسینیه‌ای کوچک برپا کنند و برای آن منبر، میکروفن، صندلی و وسایل ساده دیگری در نظر بگیرند. یکی از کودکان می‌تواند بر منبر برود و سخن بگوید، دیگری مسئولیتی بر عهده بگیرد و هر یک در اداره این فضای کوچک نقشی ایفا کند.

این فعالیت‌ها شاید در نگاه نخست بازی‌هایی ساده و کودکانه به نظر برسند؛ اما اگر با هدف تربیتی و به‌صورت مستمر انجام شوند، می‌توانند به فرصتی برای تمرین نیکوکاری، مسئولیت‌پذیری، سخاوت و مدیریت تبدیل شوند. کودک در جریان این تجربه‌ها، خیر را نه‌فقط در گفتار، بلکه در عمل می‌آموزد و با تکرار آن، زمینه تقویت و رشد جنود عقل در وجودش فراهم می‌شود.

ب ـ عدالت و ضدّ آن، جور

«وَالْعَدْلُ وَضِدَّهُ الْجَوْرَ»

هرچه انسان بیشتر به همسر، فرزندان، کارکنان، شاگردان یا کسانی که تحت سرپرستی او هستند ظلم کند، به همان نسبت، جبهه جهل در وجود او نیرومندتر می‌شود و زمینه برای نفوذ و قدرت‌یافتن شیطان فراهم‌تر می‌گردد.

در مقابل، هرگاه انسان خود را از ظلم بازدارد و با وجود دشواری‌هایی که گاه عدالت‌ورزی برای نفس انسان دارد، به عدالت رفتار کند، عقل او نیرومندتر می‌شود و توانایی‌اش برای مقاومت در برابر دیگر انحرافات نیز افزایش می‌یابد؛ زیرا عقل نیز، همچون بدن، با تمرین و ممارست و پایبندی به رفتار درست، نیرومند می‌شود.

اما مسئله به همین‌جا ختم نمی‌شود. خطر بزرگ‌تر آن است که ظلم، در اثر تکرار، به روشی همیشگی در زندگی انسان تبدیل شود و به‌تدریج بر شخصیت و قدرت تشخیص او اثر بگذارد؛ تا آنجا که نه‌تنها به کار نادرست خود ادامه دهد، بلکه ممکن است حق را باطل و باطل را حق ببیند و دیگر نتواند مرز میان آن دو را به‌درستی تشخیص دهد.

خداوند متعال درباره چنین دگرگونی‌ای درونی می‌فرماید: «طَبَعَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ»[6]؛«خداوند بر دل‌های آنان مهر نهاده است.»

مهر خوردن بر دل، در تعبیر قرآنی، به حالتی اشاره دارد که انسان در پی پافشاری بر انحراف و روی‌گردانی از حق، به‌تدریج توان پذیرش و تشخیص حقیقت را از دست می‌دهد. در چنین وضعی، مشکل دیگر صرفاً انجام دادن یک کار نادرست نیست؛ بلکه خودِ قدرت تشخیص نیز آسیب می‌بیند و انسان ممکن است در حالی که از حق فاصله گرفته است، همچنان خود را برحق بداند. ازاین‌رو، استمرار بر رفتار نادرست می‌تواند انسان را به مرحله‌ای برساند که دیگر نه‌تنها از خطای خود بازنگردد، بلکه آن را درست و حتی ضروری بشمارد.

در روایتی از امام صادق(ع) نقل شده است که پیامبر اکرم(ص) فرمودند: «كَيْفَ بِكُمْ إِذَا فَسَدَتْ نِسَاؤُكُمْ وَفَسَقَ شَبَابُكُمْ، وَلَمْ تَأْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَلَمْ تَنْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ؟! قِيلَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، وَيَكُونُ ذَلِكَ؟ قَالَ: نَعَمْ، وَشَرٌّ مِنْ ذَلِكَ، كَيْفَ بِكُمْ إِذَا أَمَرْتُمْ بِالْمُنْكَرِ وَنَهَيْتُمْ عَنِ الْمَعْرُوفِ؟! قِيلَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، وَيَكُونُ ذَلِكَ؟ قَالَ: نَعَمْ، وَشَرٌّ مِنْ ذَلِكَ، كَيْفَ بِكُمْ إِذَا رَأَيْتُمُ الْمَعْرُوفَ مُنْكَرًا وَالْمُنْكَرَ مَعْرُوفًا.»[7]

«چه خواهید کرد هنگامی که زنان شما به فساد روی آورند، جوانان شما به فسق و گناه گرفتار شوند و شما نه به معروف امر کنید و نه از منکر نهی نمایید؟»عرض شد: «ای رسول خدا، آیا چنین چیزی رخ خواهد داد؟».فرمودند: «آری، و بدتر از آن! چه خواهید کرد هنگامی که به منکر فرمان دهید و از معروف نهی کنید؟».عرض شد: «ای رسول خدا، آیا چنین چیزی رخ خواهد داد؟».فرمودند: «آری، و بدتر از آن! چه خواهید کرد هنگامی که معروف را منکر و منکر را معروف ببینید؟»

این روایت، فرجام خطرناک استمرار انحراف را نشان می‌دهد: انحراف ممکن است از انجام دادن یک کار نادرست آغاز شود، سپس به جایی برسد که انسان آن کار را درست بپندارد و در مرحله‌ای خطرناک‌تر، معیار تشخیص معروف و منکر در ذهن و وجدان او دگرگون شود. در این مرحله، انسان نه‌تنها از خطای خود احساس نادرستی نمی‌کند، بلکه ممکن است دیگران را نیز به همان خطا فرا بخواند و در برابر رفتار درست آنان بایستد.

در همین زمینه، حکایتی نیز درباره یکی از حاکمان ستمگر[8] دوران معاصر نقل شده است. گفته‌اند شخصی به او اعتراض کرد که شیعیان را در زندان‌ها به‌شدت شکنجه می‌کنند و بی‌رحمانه به قتل می‌رسانند.حاکم در پاسخ، خود را فردی بسیار مهربان توصیف کرد و گفت که حتی اگر مورچه‌ای را در مسیر خود ببیند، برای آنکه زیر پایش له نشود، راهش را تغییر می‌دهد؛ اما در عین حال، مدعی شد که شیعیان را شایسته چنین ترحمی نمی‌داند.

چنین وضعی نشان می‌دهد که ظلمِ مداوم تنها به پایمال شدن حقوق مظلومان نمی‌انجامد؛ بلکه می‌تواند وجدان ظالم را نیز دگرگون سازد. انسان برای ادامه دادن به ستم خود، قربانی را از دایره انسان‌هایی که سزاوار عدالت و ترحم‌اند بیرون می‌برد و بدین‌ترتیب، رفتاری را که روزی ممکن بود زشت و غیرقابل‌دفاع بداند، برای خود توجیه‌پذیر می‌سازد. این همان خطری است که در آن، انحراف از رفتار انسان فراتر می‌رود و به معیارهای تشخیص و داوری او راه می‌یابد.

ج ـ طمع و ضدّ آن، یأس

«وَالطَّمَعُ وَضِدُّهُ الْيَأْسُ»

مراد از "یأس" در اینجا، ناامیدی از رحمت خداوند نیست؛ بلکه مقصود، چشم‌پوشی از آن چیزی است که در دست مردم است و دل نبستن به مال، مقام، قدرت و امکانات آنان. انسان هرچه بیشتر به داشته‌های دیگران چشم بدوزد و امید خود را به برخورداری از آن‌ها گره بزند، وابستگی‌اش به آنان بیشتر می‌شود و ممکن است برای جلب رضایتشان یا رسیدن به خواسته‌های خود، عزت و استقلال خویش را زیر پا بگذارد. در مقابل، هرچه از آنچه در دست مردم است دل برکند و امید و اتکای خود را به خداوند بسپارد، از این وابستگی آزادتر می‌شود. ازاین‌رو، در این روایت، یأس از مردم در برابر طمع به آنان قرار گرفته است؛ یعنی انسان به آنچه نزد دیگران است چشم ندوزد و برای رسیدن به آن، خود را خوار نسازد.

طمع در مال و مقام و دیگر برخورداری‌های دنیوی، هنگامی که با خواهش‌های نفسانی درهم می‌آمیزد، به یکی از راه‌های نفوذ شیطان در وجود انسان تبدیل می‌شود. گاه انسان برای رسیدن به مال بیشتر، در پی رشوه، اختلاس یا ربا می‌رود؛ گاه برای دستیابی به قدرت و ریاست، حق را نادیده می‌گیرد؛ و گاه برای کسب شهرت، جلب توجه دیگران یا رسیدن به خواسته‌های شخصی، ارزش‌های اخلاقی و دینی خود را قربانی می‌کند. چه بسیار کسانی که در میدان رقابت بر سر قدرت و ریاست، دین خود را از دست داده‌اند! گاه نیز انسان برای دستیابی به منصبی ناچیز یا مالی اندک، از راه نادرست وارد می‌شود و در برابر منفعتی کوچک، سرمایه‌ای بس بزرگ‌تر، یعنی عزت و دین خود، را از دست می‌دهد.

پستیِ این وابستگی را می‌توان در رفتار کسانی دید که حتی برای به دست آوردن اشیایی بسیار کم‌ارزش، مانند یک درهم یا یک لامپ، به دزدی دست می‌زنند. مسئله فقط ارزش ناچیز چیزی نیست که به دست می‌آورند؛ بلکه مهم‌تر آن است که انسان چگونه برای منفعتی اندک، از مرزهای اخلاق و حق‌الناس عبور می‌کند. چنین رفتاری نشان می‌دهد که وقتی طمع بر انسان چیره شود، قدرت مهار خواسته‌های نفسانی در او تضعیف می‌شود و سپاهیان جهل و ابلیس، آسان‌تر می‌توانند او را به سوی رفتارهای نادرست بکشانند.

داستان شریک؛ کسی که دین خود را به غذای خلیفه عباسی فروخت!

طمع می‌تواند چنان بر انسان چیره شود که در برابر منفعتی اندک، از سرمایه‌ای بزرگ چشم بپوشد. داستان شریک بن عبدالله بن سنان بن انس نخعی، از راویان نامدار حدیث، نمونه‌ای تأمل‌برانگیز از این حقیقت است؛ داستان کسی که بنا بر نقل‌های تاریخی، سرانجام اعتراف کرد در برابر آنچه به دست آورده، دین خود را از دست داده است.

شریک از جایگاه علمی قابل‌توجهی برخوردار بود؛ چنان‌که اسحاق أزرق، یکی از راویان حدیث، به‌تنهایی نه هزار حدیث از او روایت کرده است. بااین‌حال، در داستانی که درباره ارتباط او با دربار عباسی نقل شده، می‌خوانیم که چگونه میل به بهره‌مندی از عطایای خلیفه، او را به مسیری کشاند که پیش‌تر از آن پرهیز داشت.

گفته‌اند روزی شریک را نزد مهدی عباسی بردند. خلیفه به او گفت که باید یکی از سه پیشنهاد را بپذیرد: یا منصب قضاوت را بر عهده بگیرد، یا به تعلیم فرزندان خلیفه بپردازد و برای آنان حدیث روایت کند، یا دست‌کم غذایی را نزد خلیفه بخورد.

شریک ساعتی اندیشید و سرانجام با خود گفت که خوردن یک وعده غذا از پذیرفتن دو مسئولیت دیگر آسان‌تر است؛ ازاین‌رو، همین گزینه را انتخاب کرد.

مهدی عباسی دستور داد غذاهایی گوناگون برای او آماده کنند؛ از جمله مغز پخته‌شده با شکر. شریک از آن غذا خورد. در این هنگام، آشپز گفت: «این مرد پس از این دیگر رستگار نخواهد شد!»،آنچه آشپز پیش‌بینی کرده بود، در ادامه ماجرا تحقق یافت: شریک پس از آن، به فرزندان خلیفه حدیث آموخت و منصب قضاوت را نیز پذیرفت؛ دو مسئولیتی که در آغاز از قبول آن‌ها پرهیز داشت[9].

در ادامه، در کتاب "سِیَر أعلام النبلاء"، نقل دیگری از شریک آمده است :برای او از سوی دستگاه خلافت مقرری تعیین شده بود و قرار بود این مبلغ از طریق صرّافی به او پرداخت شود. روزی هنگام دریافت مقرری، صرّاف در پرداخت پول سخت‌گیری کرد و به شریک گفت: مگر تو در برابر این پول، پارچه‌ای فروخته‌ای؟شریک در پاسخ، با لحنی آمیخته به پشیمانی گفت:«به خدا سوگند، چیزی بزرگ‌تر از پارچه فروختم؛ دینم را در برابر آن فروختم.[10]»

گویی شریک می‌خواست اعتراف کند که آنچه در برابر این مقرری واگذار کرده، بسیار ارزشمندتر از هر کالای مادی است: او دین خود را در برابر بهره‌مندی از دربار فروخته بود.

این اعتراف نشان می‌دهد که شریک خود دریافته بود در برابر آنچه به دست آورده، سرمایه‌ای به‌مراتب ارزشمندتر را از دست داده است.

قرآن کریم درباره آگاهی درونی انسان از خویشتن می‌فرماید: «بَلِ الْإِنْسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ * وَلَوْ أَلْقَى مَعَاذِيرَهُ»؛ «بلکه انسان خودش از وضع خود آگاه است، هرچند (در ظاهر) برای خود عذرهایی بتراشد!»[11]

لقمه حرام تأثیری عمیق بر انسان می‌گذارد. افزون بر این، لذت غذا می‌تواند آدمی را به چشیدن شیرینی‌های دنیا و دل‌بستن به دیگر لذت‌های آن سوق دهد. ازاین‌رو، هنگامی که شریک آن لقمه را خورد، سخن امام حسین(ع) درباره کسانی که شکم‌هایشان از حرام پر شده و دل‌هایشان مُهر خورده است، درباره او نیز مصداقی تأمل‌برانگیز یافت: «فَقَدْ مُلِئَتْ بُطُونُكُمْ مِنَ الْحَرَامِ وَطُبِعَ عَلَى قُلُوبِكُمْ، وَيْلَكُمْ...»[12]؛«شکم‌هایتان از حرام پر شده و بر دل‌هایتان مُهر نهاده شده است؛ وای بر شما...»

دوم: نقش محیط و بستر

یکی از عوامل مهم در شکل‌گیری فساد و انحراف، و در مقابل، یکی از عوامل مؤثر در استقامت و هدایت انسان، محیط و بستری است که انسان در آن زندگی می‌کند. فضای اجتماعی، روابط میان افراد و آنچه انسان پیوسته در پیرامون خود می‌بیند و تجربه می‌کند، به‌تدریج بر شخصیت، علایق، ارزش‌ها و حتی مسیر زندگی او اثر می‌گذارد. انسان تنها از طریق سخن و آموزش مستقیم ساخته نمی‌شود؛ بلکه محیطی که در آن رشد می‌کند و تجربه‌هایی که در زندگی روزمره با آن‌ها مأنوس می‌شود نیز در شکل‌گیری شخصیت او نقش مهمی دارند.

برای نمونه، در تربیت کودکان نمی‌توان همه‌چیز را به نصیحت و آموزش زبانی محدود کرد. اگر می‌خواهیم کودک با معنویت و ارزش‌های دینی مأنوس شود، شایسته است از سال‌های نخست زندگی او را با مشاهد مشرّفه، مساجد و حسینیه‌ها همراه کنیم؛ او را به خانه‌های ایتام ببریم تا از نزدیک با رنج و محرومیت دیگران آشنا شود و روحیه همدلی و نوع‌دوستی در او پرورش یابد؛ و گاه به بیمارستان‌ها ببریم تا با مشاهده رنج بیماران، قدر سلامت و نعمت‌های الهی را بیشتر بداند. حتی می‌توان کودک را هنگام نماز در کنار خود قرار داد تا با مشاهده نماز پدر و مادر یا حضور در نماز جماعت، به‌تدریج با این فضای معنوی انس بگیرد.

این تجربه‌ها، به‌مرور بخشی از جهان ذهنی و عاطفی کودک را شکل می‌دهند و می‌توانند در سال‌های بعد، بر انتخاب‌ها، رفتارها و جهت‌گیری‌های او اثر بگذارند. بنابراین، اگر می‌خواهیم انسان‌هایی خیرخواه، معنوی، همدل و پایبند به ارزش‌های دینی تربیت کنیم، باید در کنار آموزش و تذکر، محیط و بستر زندگی آنان را نیز به‌گونه‌ای سامان دهیم که این ارزش‌ها را در تجربه‌های روزمره خود لمس کنند.

این دیدگاه تنها در آموزه‌های دینی و تربیتی مطرح نشده است؛ روان‌شناسان اجتماعی نیز تأثیر محیط و ساختار روابط اجتماعی بر رفتار انسان را بررسی کرده‌اند. پژوهش‌های این حوزه نشان می‌دهد که شرایط حاکم بر یک محیط می‌تواند رفتار افراد را تغییر دهد و گروه‌ها را به سوی همدلی و همکاری یا رقابت و تعارض سوق دهد.یکی از آزمایش‌های شناخته‌شده در این زمینه، "آزمایش پارک رابِرز (Robbers Cave)" است که نمونه‌ای روشنگر از تأثیر ساختار محیط و روابط میان گروه‌ها بر رفتار انسان به شمار می‌رود.

آزمایش پارک رابِرز؛ از رقابت تا همکاری

در این آزمایش، پژوهشگران ۲۲ پسر ۱۱ تا ۱۲ ساله را در اردوگاهی در ایالت اوکلاهما گرد هم آوردند و در سه مرحله، شکل‌گیری روابط میان آنان را بررسی کردند.

مرحله نخست: شکل‌گیری هویت گروهی

در آغاز، پسران را به دو گروه تقسیم کردند؛ به‌گونه‌ای که هر گروه، بدون اطلاع از وجود گروه دیگر، بیشتر وقت خود را در کنار اعضای گروه خودش می‌گذراند. فعالیت‌های مشترک و ارتباط مستمر، به‌تدریج احساس تعلق، صمیمیت و هویت مشترکی میان اعضای هر گروه پدید آورد. آنان خود را اعضای یک جمع واحد می‌دانستند و پیوندهای درونی گروهشان استحکام می‌یافت.

مرحله دوم: پیدایش رقابت و تقابل

در مرحله بعد، دو گروه را با یکدیگر روبه‌رو کردند و از طریق رقابت در فعالیت‌های مختلف، شرایطی پدید آوردند که موفقیت یک گروه با شکست گروه دیگر گره می‌خورد. در این شرایط، همان احساس تعلقی که پیش‌تر موجب انسجام درونی هر گروه شده بود، به ترجیح دادن اعضای گروه خودی و نگاه منفی به گروه مقابل انجامید. هر گروه خود را برتر می‌دانست، از رقیبان انتقاد می‌کرد و به‌تدریج میان دو گروه خصومت و فاصله شکل گرفت.

این مرحله نشان می‌دهد که رقابت، به‌خودی‌خود، لزوماً زیان‌بار نیست؛ اما اگر در بستری قرار گیرد که در آن موفقیت یک طرف به معنای شکست طرف دیگر باشد، می‌تواند زمینه‌ساز تعصب گروهی، تقابل و دشمنی شود. در چنین شرایطی، افراد به‌جای آنکه توانایی‌های خود را در مسیر رشد و پیشرفت به کار گیرند، منافع و هویت خود را در برابر دیگران تعریف می‌کنند و به‌تدریج فاصله میان گروه‌ها افزایش می‌یابد.

از این منظر، مسئله فقط وجود تفاوت یا رقابت میان افراد و گروه‌ها نیست؛ بلکه مهم آن است که بستر روابط اجتماعی چگونه شکل گرفته باشد و افراد بر چه اساسی با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. اگر هر گروه تنها به منافع خود بیندیشد و موفقیت خویش را در شکست دیگران ببیند، زمینه تقابل فراهم می‌شود؛ اما اگر هدفی مشترک، فراتر از منافع محدود هر گروه، شکل بگیرد، همین گروه‌ها می‌توانند در مسیری متفاوت قرار گیرند و ظرفیت همکاری و همدلی را در خود پرورش دهند.

مرحله سوم: هدف مشترک و شکل‌گیری همکاری

در مرحله پایانی آزمایش، پژوهشگران شرایط را تغییر دادند. ابتدا میان دو گروه آتش‌بس برقرار کردند و سپس موقعیت‌هایی به وجود آوردند که هیچ‌یک از دو گروه به‌تنهایی نمی‌توانست از عهده آن‌ها برآید و حل مشکلات، به همکاری هر دو گروه نیاز داشت. به این ترتیب، اعضای دو گروه که تا پیش از آن رقیب یکدیگر بودند، برای رسیدن به هدفی مشترک ناگزیر شدند با یکدیگر همکاری کنند.با تغییر بستر روابط، رفتار اعضای دو گروه نیز به‌تدریج تغییر کرد. همکاری در انجام فعالیت‌های مشترک از شدت خصومت کاست و زمینه را برای ارتباط و نزدیکی دوباره آنان فراهم ساخت[13].اهمیت این آزمایش در همین نکته نهفته است: محیط و ساختار روابط اجتماعی می‌تواند نیروهای متفاوتی را در انسان فعال کند. احساس تعلق به یک گروه، در بستری مناسب، به همبستگی و همکاری می‌انجامد؛ اما اگر همان احساس در فضای رقابتِ صرف قرار گیرد، ممکن است به تعصب گروهی و دشمنی با دیگران تبدیل شود. در مقابل، هنگامی که هدفی مشترک فراتر از منافع محدود هر گروه تعریف شود، امکان دارد رقابت در مسیر همکاری و پیشرفت متقابل قرار گیرد.

این نکته ما را به فضای اجتماعی خودمان نیز می‌رساند. در جامعه دینی ما نیز گاه مجموعه‌هایی که هدف‌های مشترکی دارند، به‌جای هم‌افزایی و همکاری، بیشتر درگیر فعالیت‌ها و موفقیت‌های خود می‌شوند. مسجد، حسینیه، مدرسه علمیه یا مرکز فرهنگی ممکن است چنان بر گسترش نفوذ و اعتبار خویش متمرکز شود که ظرفیت‌های مجموعه‌های هم‌هدف را نادیده بگیرد؛ حتی گاهی موفقیت یک مجموعه، ناخودآگاه به‌منزله کاهش اعتبار یا نفوذ مجموعه‌ای دیگر تلقی می‌شود.

حال آنکه اگر هدف اصلی، هدایت مردم و تقویت دین باشد، موفقیت یک مسجد نباید شکست مسجدی دیگر تلقی شود و رشد یک مجموعه نباید به معنای تضعیف مجموعه‌ای دیگر باشد. امام جماعتی که مردم را به بهره‌گیری از برنامه‌های مسجدی دیگر نیز تشویق می‌کند، حسینیه‌ای که از فعالیت‌های مجموعه‌ای هم‌هدف حمایت می‌کند، یا عالمی که طلاب و مخاطبان خود را به استفاده از ظرفیت‌های علمی و معنوی دیگران فرامی‌خواند، در حقیقت بستر اجتماعی متفاوتی می‌سازد؛ بستری که در آن، همکاری و تکامل متقابل جای خودمحوری و تقابل را می‌گیرد.

حتی گاهی حمایت از مجموعه‌ای که هم‌عرض یا رقیب مجموعه خود انسان به شمار می‌آید، می‌تواند نشانه‌ای از اخلاص باشد؛ زیرا فرد برای پیشرفت دیگری تلاش می‌کند، بی‌آنکه لزوماً اعتبار یا منفعت مستقیمی نصیب خود او شود. کسی که خیر عمومی و تقویت جبهه حق را هدف قرار داده است، نه‌تنها از رشد دیگران احساس تهدید نمی‌کند، بلکه آن را بخشی از پیشرفت هدف مشترک می‌داند.

حمایت از دیگران؛ الگویی در سیره آیت‌الله سید محمد شیرازی

در برابر روحیه خودمحوری و رقابت‌هایی که گاه مانع همکاری و تکامل متقابل میان مجموعه‌های دینی می‌شود، می‌توان به نمونه‌ای روشن و الهام‌بخش از رفتار آیت‌الله سید محمد شیرازی (قدس سره) اشاره کرد. من شخصاً شاهد مواضع و رفتارهای بسیار شریف و برجسته‌ای از ایشان در این زمینه بوده‌ام.

هرگاه ایشان کسی را شایسته مرجعیت می‌دید، او را تشویق می‌کرد که مرجعیت خود را مطرح کند؛ هرچند این کار می‌توانست به زیان مرجعیت خود ایشان تمام شود. برخی از این افراد، خود از کسانی بودند که در معرفی و تقویت مرجعیت ایشان نقش داشتند و طبیعی بود که اگر مرجعیت خود را مطرح می‌کردند، ممکن بود بخشی از مقلدان را به سوی خود جذب کنند.

شگفت‌انگیزتر آنکه خودم شاهد بودم ایشان برخی از همین افراد را ــ که بعضی از آنان بعدها به چهره‌هایی شناخته‌شده و صاحب‌نام تبدیل شدند ــ تشویق می‌کرد که رساله عملیه خود را چاپ کنند. یکی از آنان عذر آورد که توانایی تأمین هزینه چاپ رساله را ندارد. ایشان اعلام کرد که تمام هزینه چاپ را می‌پردازد و بنا بر آنچه خود شاهد بودم، همین کار را نیز انجام داد.

افزون بر این، ایشان به تعدادی از استادان درس خارج ــ چه کسانی که آنان را به مطرح کردن مرجعیت خود تشویق کرده بود و چه دیگران ــ مبالغی می‌پرداخت تا میان طلابشان توزیع کنند؛ با این تأکید که نام ایشان برده نشود. به بیان دیگر، استاد باید این مبالغ را از طرف خود میان شاگردانش تقسیم می‌کرد و نمی‌گفت که این کمک را از آیت‌الله سید محمد شیرازی دریافت کرده است؛ تا بدین‌ترتیب، جایگاه و منزلت علمی آن استاد نیز تقویت شود.

ایشان بر این باور بود که قدرت حوزه علمیه در گرو توانمندی و رشد افراد و مجموعه‌های شایسته آن است، نه در محدود کردن دیگران به سود یک شخص یا یک مجموعه. از همین رو، بر اهمیت تعدد مراجع شایسته و استادان نیرومند درس خارج تأکید می‌کرد و معتقد بود که تقویت دیگران، حتی رقیبان و کسانی که با آنان اختلاف نظر داریم، به سود حوزه علمیه است؛ زیرا هرچه افراد شایسته بیشتری در این مجموعه رشد کنند، توان و استحکام کل آن افزایش می‌یابد.

این نگاه، نمونه‌ای روشن از همان تغییری است که در آزمایش رابِرز مشاهده کردیم: اگر هدف، تنها پیروزی گروه خودمان باشد، رشد گروه دیگر ممکن است تهدید تلقی شود؛ اما اگر هدفی بزرگ‌تر و مشترک در نظر گرفته شود، رشد دیگران نیز می‌تواند بخشی از موفقیت ما باشد. در این نگاه، رقیب لزوماً کسی نیست که باید از میدان خارج شود؛ بلکه می‌تواند فرد یا مجموعه‌ای باشد که تقویت آن، در نهایت به تقویت مجموعه بزرگ‌تری بینجامد که همه به آن تعلق داریم.

تلفیق رقابت و همکاری در تربیت

با توجه به این تجربه، می‌توان در نظام تربیتی مدارس و مراکز آموزشی، برنامه‌هایی طراحی کرد که دانش‌آموزان و طلاب را از همان سال‌های نخست با فرهنگ رقابت همراه با همکاری آشنا سازد؛ به‌گونه‌ای که هم انگیزه پیشرفت در آنان تقویت شود و هم بیاموزند که رشد خود را در گرو تضعیف دیگران نبینند.البته رقابت، فی‌نفسه، امری منفی نیست؛ بلکه می‌تواند نیرویی برای تلاش بیشتر و پیشی گرفتن در کارهای نیک باشد. خداوند متعال می‌فرماید: «وَفِي ذَلِكَ فَلْيَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ»[14]؛«و در این (نعمت‌های بهشتی) باید سبقت‌گیرندگان بر یکدیگر پیشی گیرند!»

و نیز می‌فرماید: «فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ[15]»؛«پس در کارهای نیک از یکدیگر پیشی بگیرید.»

بنابراین، می‌توان دانش‌آموزان را به گروه‌هایی تقسیم کرد و برای هر گروه نام و شعاری برگزید تا احساس تعلق و هویت جمعی در آنان شکل گیرد. سپس در زمینه‌هایی مانند پیشرفت تحصیلی، نظم و انضباط، حضور به‌موقع در کلاس‌ها و فضایل اخلاقی، از جمله تواضع، خدمت‌رسانی و کمک به دیگران، میان گروه‌ها رقابت ایجاد کرد و برای عملکرد بهتر، امتیاز یا پاداشی در نظر گرفت.

همین الگو را می‌توان در فعالیت‌های بیرون از مدرسه نیز به کار گرفت؛ برای مثال، دو گروه را به راه‌اندازی برنامه‌های خدمت‌رسانی یا فعالیت‌های فرهنگی تشویق کرد و عملکرد آن‌ها را از نظر کیفیت برنامه‌ها، احترام به مردم، جذب و هدایت جوانان و میزان خدمت به جامعه سنجید.

بااین‌حال، اگر رقابت تنها بر پیشی گرفتن از دیگری متمرکز باشد و هیچ جایگاهی برای همکاری در نظر گرفته نشود، ممکن است به‌تدریج از نیرویی سازنده به عاملی برای فساد تبدیل شود. کودکی که همواره می‌آموزد باید از دیگران جلو بزند، ممکن است موفقیت آنان را شکست خود بداند؛ از پیشرفت رقیب ناراحت شود و به‌جای ارتقای توانایی‌های خویش، در پی کاستن از اعتبار دیگران برآید. در چنین فضایی، حسادت، خودمحوری و تلاش برای حذف رقیب می‌تواند جای رقابت سالم را بگیرد.

این همان خطری است که آزمایش رابِرز به ما گوشزد می‌کند: هنگامی که پیروزی یک گروه به شکست گروه دیگر گره بخورد، مرز میان «ما» و «آن‌ها» پررنگ‌تر می‌شود و زمینه تعارض افزایش می‌یابد. ازاین‌رو، اگر می‌خواهیم از نیروی مثبت رقابت بهره ببریم، باید در کنار آن، بستر همکاری را نیز فراهم کنیم. راهکار این است که در کنار رقابت بر سر پیشرفت، برای کمک به پیشرفت رقیب نیز امتیاز در نظر بگیریم. به بیان دیگر، هر گروه افزون بر تلاش برای موفقیت خود، تشویق شود که در رشد گروه مقابل نیز نقش داشته باشد. در این صورت، کمک به رقیب نه نشانه ضعف، بلکه بخشی از موفقیت گروه خواهد بود.

برای مثال، می‌توان به گروهی امتیاز ویژه داد که در حمایت از گروهی دیگر و کمک به پیشبرد فعالیت‌های آن، عملکرد موفق‌تری داشته است؛ خواه از طریق جمع‌آوری کمک مالی برای فعالیت‌های گروه دیگر، خواه با معرفی برنامه‌های آن گروه به دیگران، و خواه با تشویق دانش‌آموزان و جوانان به شرکت در برنامه‌ها و مجالس آن. معیار ارزیابی نیز باید روشن و منصفانه باشد تا همکاری واقعی گروه‌ها، نه صرفاً ادعای همکاری، مورد تشویق قرار گیرد.

در چنین شرایطی، معادله اجتماعی تغییر می‌کند: اعضای هر گروه همچنان برای پیشرفت خود تلاش می‌کنند، اما هم‌زمان می‌آموزند که تقویت دیگران نیز می‌تواند بخشی از موفقیت آنان باشد. رقابت از حالت «من یا دیگری» بیرون می‌آید و به تلاشی مشترک برای دستیابی به خیر بیشتر تبدیل می‌شود.

این شیوه نه رقابت را حذف می‌کند و نه انگیزه پیشرفت را از میان می‌برد؛ بلکه آن را در بستری قرار می‌دهد که احتمال تبدیل شدنش به حسادت، خودخواهی و دشمنی کاهش یابد. انسان می‌آموزد که می‌تواند برای پیشرفت خود تلاش کند و در همان حال، دست دیگری را نیز بگیرد؛ می‌تواند در مسیری از دیگران پیشی بگیرد و هم‌زمان از موفقیت آنان خرسند باشد.

چنین تربیتی، فراتر از پرورش افرادی موفق، به شکل‌گیری فرهنگی اجتماعی کمک می‌کند که در آن، رقابت انگیزه حرکت و همکاری ضامن رشد متقابل است. در این فرهنگ، افراد و نهادها به‌جای تضعیف یکدیگر، ظرفیت‌های خود را در کنار هم قرار می‌دهند و از توانمندی‌های یکدیگر برای تحقق اهداف مشترک بهره می‌گیرند. ثمره چنین رویکردی می‌تواند افزایش همدلی، تقویت پیوندهای اجتماعی و گسترش همکاری میان مجموعه‌های دینی و جوامع اسلامی باشد.

و این همان روح جمعی‌ای است که در تعالیم دینی نیز مورد تأکید قرار گرفته است: «فَإِنَّ يَدَ اللَّهِ مَعَ الْجَمَاعَةِ»[16]؛«پس همانا دست خدا با جماعت است.».

تأثیر منفی القاب و عناوین

یکی دیگر از جلوه‌های تأثیر محیط و بستر بر شخصیت انسان را می‌توان در فرهنگِ استفاده از القاب و عناوین اجتماعی مشاهده کرد. همان‌گونه که جایگاه اجتماعی و نشانه‌های بیرونی آن می‌توانند بر نحوه برخورد دیگران با انسان اثر بگذارند، تکرار برخی عناوین و القاب نیز ممکن است

به‌تدریج بر تلقی انسان از خویشتن تأثیر بگذارد.القابی مانند «علامه»، «فهّامه»، «اندیشمند بزرگ»، «آیت‌الله» و عناوین مشابه، اگر پیوسته و بی‌ملاحظه به کار روند، ممکن است در برخی افراد زمینه خودبزرگ‌بینی، تکبر و برتری‌جویی را فراهم کنند. انسان ممکن است بر اثر شنیدن مداوم این عناوین، تصویری اغراق‌آمیز از جایگاه خود پیدا کند و به‌تدریج برای خویش حقوق و امتیازاتی قائل شود که هیچ مبنای شرعی، قانونی یا عرفی ندارند.

برای مثال، ممکن است کسی صرفاً به پشتوانه عنوانی که دارد، انتظار داشته باشد دیگران بیش از اندازه او را تعظیم کنند، سخنانش را بی‌چون‌وچرا بپذیرند یا از دستوراتش اطاعت کنند. در چنین وضعی، عنوانی که در اصل برای معرفی جایگاه علمی یا اجتماعی فرد به کار می‌رود، می‌تواند به عاملی برای تقویت روحیه استعلاء و برتری‌جویی تبدیل شود.

خداوند متعال در بیان یکی از ویژگی‌های اهل نجات می‌فرماید:«تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ»[17]؛«این سرای آخرت را برای کسانی قرار می‌دهیم که در زمین خواهان برتری‌جویی و فساد نیستند، و فرجام نیک از آنِ پرهیزگاران است.»

البته مقصود این نیست که هرکس صاحب عنوانی باشد یا دیگران او را با لقبی خطاب کنند، لزوماً به تکبر و برتری‌جویی گرفتار می‌شود؛ بلکه سخن از زمینه‌ای است که ممکن است در اثر تکرار این عناوین پدید آید. ازاین‌رو، در کنار توصیه انسان به فروتنی، باید به بسترهایی نیز توجه کرد که ممکن است به‌تدریج روحیه خودبزرگ‌بینی را در او تقویت کنند. اصلاح محیط و شیوه تعامل با افراد، گاهی می‌تواند از شکل‌گیری برخی رذایل اخلاقی پیشگیری کند؛ پیش از آنکه این رذایل به عادتی ریشه‌دار تبدیل شوند.

سید محمدسعید حکیم و پرهیز از القاب

نمونه‌ای درخور تأمل در این زمینه، سیره مرجع دینی فقید، آیت‌الله سید محمدسعید حکیم (قدس سره) است. آن‌گونه که شخصاً مشاهده کردم، در رساله عملیه ایشان عنوانی بر نامشان افزوده نشده بود و نامشان به‌سادگی «سید محمدسعید حکیم» درج شده بود. آیا این سادگی چیزی از مقام علمی و منزلت اجتماعی ایشان کاست؟ هرگز. جایگاه علمی و معنوی انسان را باید در علم، عمل و آثار او جست‌وجو کرد، نه در شمار و بزرگی عناوینی که پیش از نامش می‌آورند.

مقصود، همان‌گونه که پیش‌تر اشاره شد، داوری درباره دیگران نیست، بلکه مراقبت انسان از نفس خویش است. انسان نباید برای خود عنوان و لقبی طلب کند یا دیگران را به استفاده از القاب بزرگ‌تر و ستایش‌آمیزتر تشویق کند. اگر دیگران نیز بدون درخواست او چنین عناوینی به کار بردند، مهم آن است که اجازه ندهد این عناوین در نگاهش به خویشتن اثر بگذارند و تصویری غیرواقعی از جایگاهش بسازند.

من شخصاً از نمونه‌ای مانند سید محمدسعید حکیم عبرت گرفتم و درباره این مسئله بسیار اندیشیدم. ازاین‌رو، سال‌ها پیش تصمیم گرفتم نپذیرم لقبی بر کتاب‌هایم نوشته شود یا در سایت‌ها و پایگاه‌های مربوط به من عنوانی درج شود. حتی از به‌کار رفتن تعبیر «سماحة» نیز احساس ناراحتی می‌کردم؛ زیرا هیچ‌یک از این عناوین را چیزی نمی‌دانم که بر علم، عمل و شأن واقعی انسان بیفزاید. همان‌گونه که نبودن آن‌ها نیز، اگر انسان از علم و عمل بهره‌ای داشته باشد، چیزی از ارزش علم و عمل او نمی‌کاهد.

افزون بر این، رواج چنین عناوینی ممکن است به رقابتی نامطلوب برای کسب القاب و جایگاه‌های اجتماعی دامن بزند؛ رقابتی که در آن، افراد به‌جای آنکه در پی افزایش علم، اصلاح عمل و خدمت بیشتر باشند، برای برخورداری از عنوانی برجسته‌تر یا منزلتی ظاهری‌تر با یکدیگر رقابت کنند. بدین‌ترتیب، آنچه باید تابع حقیقت و فضیلت باشد، ممکن است خود به هدف تبدیل شود.

این رویکرد، در نهایت، به همان اصل اساسی بازمی‌گردد: انسان باید پیش از هر چیز، مراقب خویشتن باشد و اجازه ندهد محیط، ستایش دیگران یا عناوین اجتماعی، او را از شناخت واقعیت وجودی خویش دور سازد. امیرمؤمنان علی(ع) در توصیف مجاهدت خود با نفس می‌فرماید: «وَإِنَّمَا هِيَ نَفْسِي أُرَوِّضُهَا بِالتَّقْوَى لِتَأْتِيَ آمِنَةً يَوْمَ الْخَوْفِ الْأَكْبَرِ، وَتَثْبُتَ عَلَى جَوَانِبِ الْمَزْلَقِ»[18]؛ «من نفس خود را با پرهیزگاری ریاضت می‌دهم تا در روزی که ترس و وحشتش بزرگ است، در امان باشد و در لغزشگاه‌ها ثابت‌قدم بماند.»

این سخن، یادآور آن است که خودسازی پیش از هر چیز، به مجاهدت با نفس و مراقبت از دل نیاز دارد. یکی از جلوه‌های این مراقبت نیز آن است که انسان، حتی در برابر ستایش‌ها و عناوینی که ممکن است در نگاه دیگران جایگاه او را برجسته سازند، فروتنی خود را حفظ کند و ارزش خویش را نه در القاب، بلکه در حقیقت علم، عمل و تقوای خود بجوید.

سخن پایانی: از اصلاح خویشتن تا مصون‌سازی جامعه

مصون‌ماندن از فساد، انحراف و دورشدن از مسیر هدایت، تنها با هشدار دادن به دیگران یا آموزش مجموعه‌ای از آموزه‌های دینی تحقق نمی‌یابد؛ بلکه به شناخت نیروهایی نیاز دارد که در درون انسان و در محیط پیرامون او، اندیشه‌ها و رفتارهایش را شکل می‌دهند. ازاین‌رو، این مسیر از شناخت و تقویت نیروی عقل و پرورش فضیلت‌های اخلاقی آغاز می‌شود، با فراهم آوردن محیطی سازنده برای رشد و تربیت ادامه می‌یابد و در نهایت، به مسئولیت مشترک خانواده‌ها، نهادهای آموزشی و مجموعه‌های دینی در قبال یکدیگر می‌رسد.

عقل، در این مسیر، تنها نیروی تشخیص درست از نادرست نیست؛ بلکه باید در وجود انسان تقویت شود تا بتواند در کشاکش خواسته‌های نفسانی، فشارهای محیطی و وسوسه‌های مادی، او را در انتخاب راه درست یاری کند. شناخت سپاهیان عقل و جهل و صفاتی که این دو جبهه را تقویت می‌کنند، به ما کمک می‌کند تا به‌جای اکتفا به توصیه‌های کلی، عوامل مؤثر در تصمیم‌ها و رفتارهای خود را بشناسیم. هر اندازه صفاتی چون عدالت‌خواهی، خیرخواهی و پایبندی به حق در انسان تقویت شوند و در مقابل، زمینه‌هایی چون طمع، خودمحوری و ستم‌پذیری یا ستمگری مهار گردند، توانایی انسان برای مقاومت در برابر انحراف افزایش می‌یابد. این تقویت نیز با شناخت صرف حاصل نمی‌شود؛ بلکه به مراقبت مستمر از خویشتن، تمرین فضیلت‌ها و انتخاب‌های درست در موقعیت‌های واقعی زندگی نیاز دارد.

در این مسیر، نباید از تأثیر خواسته‌های نفسانی و لغزش‌های تدریجی غافل شد؛ چه‌بسا طمع به منفعتی اندک، انسان را از ارزشی بزرگ محروم کند و خودمحوری و رقابت‌های ناسالم، توان جمعی جامعه را تضعیف سازد. در مقابل، تقویت نیروی عقل، مراقبت از رفتار خویش، فراهم کردن بستر همکاری و حمایت از رشد دیگران، می‌تواند زمینه پایداری در مسیر حق را فراهم آورد.

نکته اساسی آن است که مصون‌سازی، مسئولیتی فردی و درعین‌حال جمعی است. نمی‌توان از فرزندان و نسل آینده انتظار داشت در برابر موج‌های فساد و انحراف ایستادگی کنند، بی‌آنکه خود در محیطی سالم، برخوردار از الگوهای شایسته و روابطی مبتنی بر اعتماد و همکاری رشد کرده باشند. همچنین، نمی‌توان از نهادهای دینی انتظار داشت در پاسداری از ارزش‌ها موفق باشند، اگر هر مجموعه تنها به گسترش نفوذ خود بیندیشد و رشد دیگران را تهدیدی برای جایگاه خویش تلقی کند.

بنابراین، راه مصون‌سازی از آنجا آغاز می‌شود که هرکس مسئولیت خویش را جدی بگیرد، نیروی عقل و فضیلت را در خود پرورش دهد، در تربیت نسل آینده به نقش محیط و الگوهای رفتاری توجه کند و در عرصه اجتماعی، به‌جای انحصارطلبی و رقابت‌های فرساینده، در پی همکاری و تکامل متقابل باشد. جامعه‌ای که در آن افراد هم قدرت تشخیص و انتخاب درست را در خود پرورش می‌دهند و هم برای رشد و هدایت یکدیگر می‌کوشند، نه‌تنها در برابر عوامل انحراف آسیب‌پذیری کمتری خواهد داشت، بلکه ظرفیت بیشتری برای گسترش هدایت و حفظ ارزش‌های دینی در نسل‌های آینده پیدا خواهد کرد.

* سلسله سخنرانی‌هایی در تفسیر قرآن کریم*

[1] سوره مریم-76

[2] -سوره نصر-2

[3]-شیخ کلینی-کافی-دار الکتب الاسلامیه-ج2-ص307

[4]- سوره عنکبوت-2-3

[5]-شیخ کلینی-کافی-دارالکتب الاسلامیه-ج1-ص21و22

[6]-سوره توبه-93

[7]- شیخ کلینی-کافی-دارالکتب الاسلامیه-ج5-ص59

[8] -صدام                                  

[9]- شمس الدین ذهبی- سیر اعلام النبلاء-مؤسسه رسالت-ج8-ص207

[10]شمس الدین ذهبی-سیر اعلام النبلاء-مؤسسه رسالت-ج8-ص208-

[11]- سوره قیامت-14-15

[12]- حسن بن شعبه حرانی-تحف العقول-مؤسسه نشر اسلامی-ص240

[13] - https://ar.reoveme.com

[14] - سوره مطففین-26

[15] - سوره بقره-148

[16] - نهج البلاغه-خطبه127

[17]- سوره قصص-83

[18]- نهج البلاغه-نامه45


دیدگاه خوانندگان