در بررسی این موضوع، پرسشهای مهمی مطرح میشود: مرجعیت دینی بر چه مبانی و مستنداتی استوار است؟ چه جایگاهی در جامعه دارد و چه نقشی در هدایت مردم ایفا میکند؟ سیاستها و منابع مالی آن چگونه باید بررسی شوند؟
مقدمه
مرجعیت دینی از جمله موضوعات بنیادینی است که همواره ذهن اندیشمندان، روشنفکران و اقشار گوناگون جامعه را به خود مشغول داشته است؛ نهادی ریشهدار در سنت دینی شیعه که شناخت خاستگاه، جایگاه، کارکردها و مسئولیتهای آن، نقشی اساسی در فهم نسبت دین و جامعه ایفا میکند.
در بررسی این موضوع، پرسشهای مهمی مطرح میشود: مرجعیت دینی بر چه مبانی و مستنداتی استوار است؟ چه جایگاهی در جامعه دارد و چه نقشی در هدایت مردم ایفا میکند؟ سیاستها و منابع مالی آن چگونه باید بررسی شوند؟ تشکیلات مرجعیت چه ویژگیهایی دارد و نقد آن با چه معیارهایی باید صورت گیرد؟ همچنین، مسئولیت مرجع در برابر امت و وظایف امت در قبال مرجع چیست؟ پرداختن به این پرسشها، فرصتی برای بازشناسی ابعاد گوناگون مرجعیت و تأمل در ظرفیتها و مسئولیتهای آن فراهم میآورد.
نقطه آغاز این بحث، آیه شریفه نفر است؛ آیهای که پیوند میان دانشاندوزی دینی و هدایت جامعه را بهروشنی ترسیم میکند:« فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ»[1]؛«چرا از هر گروهی از آنان، طایفهای کوچ نمیکند تا در دین آگاهی عمیق پیدا کنند و به هنگام بازگشت به سوی قوم خود، آنان را بیم دهند؛ باشد که (از مخالفت فرمان پروردگار) بپرهیزند». این آیه، افزون بر تأکید بر ضرورت تفقه در دین، بر مسئولیت عالمان در آموزش مردم و آگاهساختن آنان نیز تأکید میکند.بر همین اساس، میتوان اصولی بنیادین را برای فهم مرجعیت دینی و تبیین جایگاه و کارکردهای آن استخراج کرد؛ اصولی که در چهار محور اصلی سامان مییابند:
- اصل ضرورت مرجعیت دینی و رجوع به فقیه تبیین مبانی و مستندات مرجعیت دینی و ضرورت رجوع به فقیه واجد شرایط.
- اصل شتاب در دانشاندوزی دینی: تأکید بر پیشتازی در تفقه و تلاش برای رسیدن به مراتب والای دانش دینی، همراه با پذیرش دشواریها و مجاهدتهای این مسیر.
- اصل تعدد مرجعیت: تبیین جایگاه تعدد مراجع دینی بهعنوان ظرفیتی ارزشمند که زمینه انتخاب، پویایی علمی و پیشرفت جامعه را فراهم میکند.
- اصل مسئولیت مرجعیت: تبیین رسالت مرجع در هدایت و ارشاد مردم و ضرورت پیوند میان دانش دینی و حضور مسئولانه در جامعه.
در کنار تبیین این اصول، نگاهی به زندگی عالمان بزرگ شیعه، جلوههای عینی و الهامبخشی از این مبانی را آشکار میسازد. آیتالله سید ابوالحسن اصفهانی، نمونهای برجسته از صبر، پایداری و مجاهدت در راه کسب دانش است؛ عالمی که دشواریهای فراوان را در مسیر تحصیل تحمل کرد. سید محمدمهدی بحرالعلوم نیز الگویی درخشان از هجرتهای پیدرپی در راه دانشاندوزی و تفقه در دین به شمار میرود؛ هجرتهایی که در کنار دستاوردهای علمی، زمینه ارتباط با جوامع گوناگون مسلمان و راهنمایی آنان را نیز فراهم آورد.
بدینترتیب، این نوشتار میکوشد با تکیه بر آیه نفر و بهرهگیری از اصول کلی مرجعیت و نمونههای تاریخی، تصویری روشنتر از مبانی، ظرفیتها و مسئولیتهای مرجعیت دینی در اندیشه شیعه ارائه دهد؛ تصویری که در آن، دانشاندوزی نه غایتی جدا از جامعه، بلکه مقدمهای برای هدایت، آگاهیبخشی و ادای مسئولیت دینی است.
طرح مسئله
آیه شریفه نفر، بنیان مجموعهای از مهمترین مبانی مرجعیت دینی را پیریزی میکند. چهبسا بتوان اصول کلی مرجعیت را که از این آیه استنباط میشوند یا از آن الهام میگیرند، در چهارده اصل اساسی یا بیشتر خلاصه کرد.
این اصول میتوانند راهگشای پاسخگویی به پرسشهای مهمی باشند که ذهن بسیاری از روحانیون، اندیشمندان، استادان و دانشجویان دانشگاه، جوانان و شخصیتهای صاحبنفوذ را به خود مشغول کردهاند؛ پرسشهایی که سازمانها، گروههای گوناگون و عموم مردم نیز با آنها روبهرو هستند.برای روشن شدن ابعاد گوناگون مسئله، در آغاز، شماری از مهمترین این پرسشها را در چند محور مطرح میکنیم.
۱. مبانی، مشروعیت و جایگاه مرجعیت
اعتبار و مشروعیت مرجعیت دینی بر چه مبنایی استوار است و چرا مردم باید به فقیهان رجوع کنند؟ مرجعیت، چه در مقام صدور فتوا و چه در جایگاه رهبری، چه شرایطی دارد؟ آیا شیعیان مرجع را مقدس میشمارند؟ تقدس به چه معناست و حدود آن کدام است؟ آیا نقد مرجعیت دینی مجاز است یا این مسئله به تفصیل نیاز دارد و باید میان موارد گوناگون تفاوت گذاشت؟
۲. انتخاب مرجع و اختلاف دیدگاههای فقهی
اگر یکی از مراجع واجد شرایط ــ أطالَ اللهُ أعمارَهم ــ از دنیا برود، وظیفه مردم چیست و انتخاب مرجع باید بر چه معیارهایی استوار باشد؟ آیا تقلید از اعلم واجب است؟ اعلم بودن چه معیارهایی دارد و از چه راههایی میتوان آن را تشخیص داد؟
اگر مراجع متعدد باشند و درباره مسئلهای اختلاف نظر پیدا کنند، کدامیک بر حق است؟ آیا ممکن است یک دیدگاه درست و دیدگاهی دیگر درستتر باشد؟ اگر چنین است، چگونه میتوان میان آن دو تمایز گذاشت؟
۳. تعدد مراجع و آثار آن
آیا تعدد مراجع نقطه قوت است یا ضعف؟ مایه رحمت برای امت است یا موجب دشواری و گرفتاری؟ آیا میتواند زمینهساز پیشرفت تمدنی باشد یا به عاملی بازدارنده تبدیل شود؟
۴. مرجعیت و سیاست
رابطه مرجعیت با سیاست چگونه باید باشد؟ آیا مرجعیت باید در سیاست دخالت کند، از آن کناره بگیرد یا موضعگیری در این زمینه به شرایط و موضوعات بستگی دارد؟ در صورت دخالت، این حضور چه زمانی، چگونه و در چه اموری باید باشد؟ آیا مرجعیت باید در همه مسائل سیاسی دخالت کند یا تنها در موضوعات خاصی که ضوابط آنها باید روشن شود؟
همچنین، در مواجهه با مسائل عمومی و اجتماعی، آیا بهتر است مرجعیت سکوت کند یا به اظهارنظر و موضعگیری بپردازد؟ کدام رویکرد شایستهتر است: مرجعیت گویا یا خاموش، انقلابی، محافظهکار، اصلاحگر یا بیطرف، سنتی و کلاسیک یا پویا و کنشگر؟
۵. منابع مالی و کارکردهای مرجعیت
مرجعیت چگونه باید در امور مالی تصرف کند و منابع و درآمدهای آن چیست؟ آیا مرجعیت نهادی صرفاً دینی است یا کارکردهای فرهنگی، فکری، علمی، اجتماعی و سیاسی را نیز در بر میگیرد؟ اگر مجموعهای از این کارکردها را بر عهده دارد، سهم و نسبت هر یک در آن چقدر است؟ برای مثال، آیا میتوان گفت نود درصد کارکرد مرجعیت علمی و ده درصد آن اجتماعی است، یا باید نسبت دیگری را در نظر گرفت؟
۶. روابط، اختیارات و تشکیلات مرجعیت
رابطه مراجع دینی با یکدیگر چگونه باید باشد؟ حدود اطاعت از مرجع چیست و اطاعت از او در چه زمان، مکان و اموری واجب است؟ نسبت مرجعیت با فتوا، ارشاد و رهبری چیست؟
آیا در تشکیلات مرجعیت و نظام وکالت آن اشکالاتی وجود دارد؟ اگر چنین است، علل این مشکلات چیست، چه راهحلهایی برای آنها میتوان ارائه کرد و وظیفه عموم مردم در قبال آنها چیست؟
۷. مرجعیت و آینده امت
آیا مرجعیت برای جوانان و نسل آینده برنامهای دارد؟ آیا برای آینده امت طرح و چشماندازی در نظر گرفته است؟
۸. اصطلاحات و عناوین مرجعیت
آیا اصطلاحاتی چون «مرجع اعلی» و «اعلم» در روایات آمدهاند یا در دورههای بعد پدیدار شدهاند؟ آیا تعبیرهای مشابه یا نزدیک به آنها وجود دارد؟ و آیا اعلم یا مرجع اعلی بودن، آثار حقوقی، قانونی یا احکام شرعی خاصی به دنبال دارد؟
بیتردید، پرسشهای دیگری نیز در این زمینه وجود دارد که اگر خداوند متعال بخواهد، در ادامه به آنها خواهیم پرداخت.
اکنون به بررسی اصول کلی مرجعیت دینی میپردازیم؛ اصولی که با تکیه بر آیه شریفه نفر و آیات مرتبط با آن، و سپس با بهرهگیری از روایات شریف، تبیین خواهند شد و میتوانند راه را برای پاسخگویی به بسیاری از پرسشهای یادشده هموار کنند.
اصول برگرفته از «آیه نفر»
اصل نخست: ضرورت مرجعیت دینی و رجوع به فقیه
یکی از اصولی که از آیه کریمه نفر به دست میآید، ضرورت مرجعیت دینی به معنای عام آن است؛ هرچند مرجعیت دینی به معنای خاص، یعنی مرجعیت مراجع بزرگوار تقلید، روشنترین و برجستهترین مصداق این اصل به شمار میرود.
در این میان، دو پرسش اساسی مطرح است: خاستگاه مرجعیت دینی چیست و چه چیزی به فقیه صلاحیت میدهد که در امور دینی مرجع رجوع مردم باشد؟ آیه کریمه نفر با تأکید بر تفقه در دین و انذار مردم، به این پرسشها پاسخ میدهد و مبنای جایگاه فقیه را روشن میسازد؛ آنجا که میفرماید: «لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ؛ تا در دین آگاهی عمیق پیدا کنند و به هنگام بازگشت به سوی قوم خود، آنان را بیم دهند؛ باشد که (از مخالفت فرمان پروردگار) بپرهیزند.»
بر اساس این آیه، تفقه در دین، منشأ صلاحیت فقیه برای آگاهساختن و انذار مردم است. فقیه با دستیابی به شناخت عمیق از معارف و احکام دینی، وظیفه مییابد آنچه را آموخته است در اختیار مردم قرار دهد و آنان را از وظایف و پیامدهای مخالفت با فرمان الهی آگاه سازد. البته، بر اساس نصوص دیگر، بشارت دادن نیز از وظایف عالمان دینی است.
در مقابل، مردم نیز نمیتوانند هشدارهای عالمان آگاه به دین را یکسره نادیده بگیرند؛ بلکه باید به آنها توجه کنند و در برابر احکام شرعی، وظیفه خود را بشناسند. در عمل به احکام، کسی که خود به مرتبه اجتهاد نرسیده است، باید از مجتهد تقلید کند یا به احتیاط عمل نماید.البته هرکس توانایی و آمادگی لازم را داشته باشد، میتواند در مسیر دانشاندوزی گام بردارد و به مرتبه فقاهت برسد؛ اما از آنجا که بیشتر مردم نه فرصت و توانایی پیمودن این مسیر را دارند و نه چنین قصدی، به عالمان و فقیهان رجوع میکنند تا وظایف دینی خود را بشناسند.
بنابراین، فرمان الهی به تفقه و انذار، تنها بیانگر وظیفه عالمان نیست؛ بلکه بر ضرورت توجه مردم به آگاهی و هشدارهای آنان نیز دلالت دارد. اگر مردم هیچ وظیفهای در برابر این انذار نداشتند و میتوانستند آن را بیاعتنا رها کنند، غرض از این فرمان بهدرستی تحقق نمییافت.
این برداشت، دیدگاه مشهور است. بااینحال، حتی اگر کسی دلالت آیه بر وجوب پیروی از فقیه را نپذیرد، میتواند دستکم بپذیرد که هشدار فقیه را نباید بیدرنگ نادیده گرفت؛ بلکه باید آن را بررسی کرد تا روشن شود آیا هشدار او درباره حکم شرعی درست است یا نه.
این، یک جهت مسئله است؛ و از جهت دیگر، باید به نکته زیر توجه کرد:
مرجعیت فقیهان در پرتو روایات
روایات نیز این مسیر را تکمیل میکنند و با تبیین فضیلت فقیهان و عالمان، جایگاه آنان را نزد خداوند متعال نشان میدهند. در روایتی که سند آن صحیح دانسته شده است، معاویة بن وهب میگوید: «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنْ رَجُلَيْنِ: أَحَدُهُمَا فَقِيهٌ رَاوِيَةٌ لِلْحَدِيثِ، وَالْآخَرُ عَابِدٌ لَيْسَ لَهُ مِثْلُ رِوَايَتِهِ، فَقَالَ: الرَّاوِيَةُ لِلْحَدِيثِ الْمُتَفَقِّهُ فِي الدِّينِ أَفْضَلُ مِنْ أَلْفِ عَابِدٍ لَا فِقْهَ لَهُ وَلَا رِوَايَةَ»؛[2]
«از امام صادق (ع) درباره دو مرد پرسیدم؛ یکی از آن دو فقیه بود و احادیث بسیاری روایت میکرد، و دیگری اهل عبادت بود، اما در روایت حدیث به پای او نمیرسید. امام فرمودند: «کسی که احادیث را روایت میکند و در دین آگاهی عمیق دارد، از هزار عابدی که نه شناخت فقهی دارند و نه روایت حدیث، برتر است.»
بلکه در روایتی دیگر آمده است: «وَعَنْهُ (ع)، بِالْإِسْنَادِ الْمُتَقَدِّمِ، قَالَ: قَالَ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ (ع):«فَقِيهٌ وَاحِدٌ يُنْقِذُ يَتِيمًا مِنْ أَيْتَامِنَا الْمُنْقَطِعِينَ عَنَّا وَعَنْ مُشَاهَدَتِنَا، بِتَعْلِيمِ مَا هُوَ مُحْتَاجٌ إِلَيْهِ، أَشَدُّ عَلَى إِبْلِيسَ مِنْ أَلْفِ عَابِدٍ، لِأَنَّ الْعَابِدَ هَمُّهُ ذَاتُ نَفْسِهِ فَقَطْ، وَهَذَا هَمُّهُ مَعَ ذَاتِ نَفْسِهِ ذَوَاتُ عِبَادِ اللَّهِ وَإِمَائِهِ، لِيُنْقِذَهُمْ مِنْ يَدِ إِبْلِيسَ وَمَرَدَتِهِ، فَلِذَلِكَ هُوَ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ أَلْفِ أَلْفِ عَابِدٍ، وَأَلْفِ أَلْفِ عَابِدَةٍ»؛[3]
«امام موسی بن جعفر (ع) فرمودند:یک فقیه که با آموزش آنچه یک یتیم از یتیمان ما ــ که از ما و دیدار ما محروم مانده است ــ به آن نیاز دارد، او را نجات دهد، برای ابلیس سختتر و خطرناکتر از هزار عابد است؛ زیرا تمام همت عابد، تنها به خود او معطوف است، اما همت این فقیه، علاوه بر خود، به بندگان و کنیزان خداوند نیز تعلق دارد تا آنان را از چنگال ابلیس و سرکشان پیرو او نجات دهد. ازاینرو، چنین فقیهی نزد خداوند از یک میلیون مرد عابد و یک میلیون زن عابد برتر است.»
اکنون به دو نکته توجه کنید:
1) فقیه برای ابلیس، که یکی از سرسختترین دشمنان فرزندان آدم است، از هزار عابد خطرناکتر است؛ هرچند عابد حقیقی نیز نزد خداوند متعال و مردم از جایگاه والایی برخوردار است.
2) جایگاه فقیه نزد خداوند، از یک میلیون مرد عابد و یک میلیون زن عابد برتر است.
شاید تفاوت در میزان فضیلتِ بیانشده در این دو روایت ــ که در یکی از هزار عابد و در دیگری از یک میلیون عابد سخن به میان آمده است ــ به تفاوت مراتب فقیهان در فقاهت، دانش، عمل، هدایتگری و هدایتیافتگی بازگردد. چهبسا فقیهی ده نفر را هدایت کند و آنان را از آتش نجات دهد؛ فقیهی دیگر هزار نفر را هدایت کند؛ سومی صد هزار نفر را نجات دهد و چهارمی یک میلیون نفر را. طبیعی است که با تفاوت در دامنه هدایتگری و آثار آن، مراتب فضیلت نیز متفاوت باشد.
افزون بر این، خودِ تفقه و شناخت عمیق دینی نیز مراتب و درجات گوناگونی دارد. دانش فقهی یک طلبه معمولی را کجا میتوان با مرتبه فقاهت شیخ اعظم انصاری مقایسه کرد؟
حتی پیامبران نیز از نظر مرتبه و فضیلت یکسان نیستند. خداوند متعال میفرماید:«تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَاتٍ[4]؛ بعضی از آن رسولان را بر بعضی دیگر برتری دادیم؛ برخی از آنها، خدا با او سخن گفت؛ و بعضی را درجاتی برتر داد.»
مردم نیز دارای درجات و مراتب متفاوتاند. خداوند میفرماید:«انْظُرْ كَيْفَ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَىبَعْضٍ وَلَلْآخِرَةُ أَكْبَرُ دَرَجَاتٍ وَأَكْبَرُ تَفْضِيلًا[5]؛ ببین چگونه بعضی را (در دنیا به خاطر تلاششان) بر بعضی دیگر برتری بخشیدهایم؛ و درجات آخرت و برتریهایش، از این هم بیشتر است!»
اصل دوم: شتاب در راه تفقه و پیشتازی در دانشاندوزی، همراه با تحمل دشواریها
اصل دوم، بر ضرورت شتاب در راه تفقه در دین و پایداری در برابر دشواریهای مسیر کسب دانش دینی تأکید دارد. اصلی که میتوان آن را از واژه «نَفْر» در آیه شریفه استنباط کرد.
برای روشن شدن این نکته، به معنای واژه «نَفْر» در زبان عربی توجه کنید. گفته میشود: «نَفَرَ الوحشُ نَفْراً ونُفوراً ونُفراناً»؛ یعنی حیوان وحشی از چیزی که او را ترسانده است، گریخت. همچنین میگویند: «نَفَرَتِ الدابّةُ»؛ یعنی چهارپا رم کرد و از جا پرید. تعبیر «نَفَرَ الرجلُ نَفِيراً» نیز به معنای آن است که مرد با جدیت و شتاب به راه افتاد. همچنین عبارت «نَفَروا إلى العدوّ» یعنی بهسرعت برای رویارویی با دشمن به پا خاستند و حرکت کردند.خداوند متعال میفرماید: «انْفِرُوا خِفَافًا وَثِقَالًا[6]؛ سبکبار و گرانبار به سوی میدان جهاد حرکت کنید!»
این تعبیر بر شتاب و سرعت در حرکت دلالت دارد. افزون بر این، با توجه به کاربردهای گوناگون آن، میتوان دریافت که چنین حرکتی غالباً با دشواری همراه است، یا برای رویارویی با امری صورت میگیرد که بیم و نگرانی در پی دارد، یا با شرایطی مشابه آن روبهروست.
بر این اساس، فرمان الهی در آیه شریفه ﴿فَلَوْلَا نَفَرَ...﴾ بر ضرورت شتاب ورزیدن در راه کسب تفقه در دین دلالت دارد. در این عبارت، «لولا» از نوع تحضیضیه است؛ یعنی برای ترغیب و برانگیختن مخاطب به انجام کاری به کار میرود که ممکن است دشوار باشد، مخاطب در انجام آن سستی ورزد یا در پذیرش و اجرای فرمان درنگ کند. بنابراین، این تعبیر نهتنها بر مطلوبیت حرکت در مسیر تفقه دلالت دارد، بلکه بر ضرورت عزم جدی و شتاب در این راه، حتی با وجود دشواریها و موانع، تأکید میکند.از همینجا روشن میشود که بر دانشپژوهان و طالبان علم و فقاهت لازم است برای هجرت یا سفر در راه کسب دانش و تفقه در دین عزم خود را جزم کنند و دشواریهای غربت و رنجهای هجرت را بزرگ و هراسانگیز نشمارند.
آنان باید با وجود پیوندهای عمیقی که با سرزمین خود دارند و با آنکه رشتهای از وابستگیها و شبکهای از ارتباطات و مناسبات اجتماعی ممکن است مانع حرکت و هجرتشان شود یا این مسیر را برایشان دشوار سازد، از سرزمین خویش دل بکنند و با شتاب در راه طلب علم و تفقه در دین گام بردارند.
داستان آیتالله سید ابوالحسن اصفهانی و مجاهدت در راه کسب علم
یکی از درخشانترین نمونههای مجاهدت در راه دانشاندوزی، آیتالله سید ابوالحسن اصفهانی است؛ شخصیتی که پس از تحمل رنجها و دشواریهای فراوان در مسیر هجرت علمی و سالها تلاش و پشتکار، به مرجعیت عامه شیعیان رسید. او در این مسیر با سختیهای طاقتفرسایی روبهرو شد. از جمله اینکه به همراه خانوادهاش در خانهای اجارهای در نجف اشرف زندگی میکرد؛ اما هنگامی که از پرداخت اجارهبها ناتوان شد، صاحبخانه او را از خانه بیرون کرد.
از آنجا که پولی برای اجاره خانهای دیگر نداشت، ناچار شد به همراه خانوادهاش در یکی از اتاقهای مسجد سهله سکونت کند. زندگی در چنین شرایطی بسیار دشوار بود؛ چراکه مسجد سهله در آن زمان، یعنی بیش از صد سال پیش، در میان بیابانی خشک و بیآبوعلف قرار داشت و اساساً برای سکونت آماده نبود. نه آب لولهکشی در دسترس بود، نه مغازهای برای تهیه خواربار و نه وسایل گرمایشی و دیگر امکانات ضروری زندگی. افزون بر این، محیط کاملاً خالی از سکنه بود و زندگی در چنین مکانی گاه هراسانگیز میشد.
دشواری دیگر، نداشتن وسیلهای برای رفتوآمد بود. او به دلیل فقر، مرکبی در اختیار نداشت و ناچار بود هر روز پس از نماز صبح، پیاده به سوی نجف حرکت کند؛ مسیری حدوداً هشتکیلومتری که از منطقهای میگذشت که حیوانات وحشی، از جمله گرگها و دیگر درندگان، در آن پرسه میزدند. او برای دفاع از خود در صورت حمله احتمالی گرگ، عصایی به همراه داشت؛ هرچند رویارویی با گروهی از گرگها میتوانست خطری بهمراتب بزرگتر باشد!
او هر روز همین مسیر را پیاده میپیمود و حدود دو ساعت پیش از غروب به مسجد سهله بازمیگشت. نزدیک به یک سال، زندگیاش به همین منوال گذشت.
تصور کنید انسانی به مدت یک سال، هر روز چهار ساعت را در رفتوآمد میان نجف و مسجد سهله، در بیابانی هراسانگیز و با پای پیاده سپری کند! چه رنج طاقتفرسایی! بااینهمه، آیتالله سید ابوالحسن اصفهانی همه این دشواریها را در راه انجام وظیفه خود در هجرت برای کسب علم و دانشاندوزی تحمل کرد. خداوند نیز در برابر صبر، استقامت و مجاهدت علمی او، پاداشی بزرگ عطا کرد و زمینه رسیدن او به مرجعیت عامه شیعیان و دستیابی به مراتب والای علمی و عملی را فراهم ساخت.
اصل سوم: تعدد مرجعیت
اصل سوم این است که آیه شریفه نفر، مرجعیت دینی را به معنای عام آن، امری متکثر و چندگانه میداند؛ زیرا در آن آمده است: «فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ...؛ پس چرا از هر گروهی از آنان، طایفهای کوچ نمیکند؟...»
واژه «طایفه» به معنای گروهی از مردم است. خداوند نفرموده است «از هر گروهی، یک نفر»؛ بلکه از یک طایفه و گروه سخن گفته است. این تعبیر، با تعدد و تکثر کسانی که برای تفقه در دین اقدام میکنند، سازگار است.
تعدد و تکثر، در زندگی مردم آثار مثبتی دارد؛ زیرا موجب گشایش در امور آنان و مایه رحمت است. همچنین، امکان انتخاب را برای مردم فراهم میکند تا بتوانند به هر فقیهی که واجد شرایط است، مراجعه کنند. افزون بر این، خداوند متعال میفرماید: «وَفِي ذَلِكَ فَلْيَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ[7]؛ و پیشیگیرندگان باید برای رسیدن به چنین چیزی با یکدیگر برابری کنند.».
روشن است که رقابت، بدون وجود تعدد و تکثر معنا پیدا نمیکند. مقصود از «ذلک» نیز ایمان و بهطور کلی، اعمال نیک است (خواه این مقصود بهصراحت از آیه اراده شده باشد یا از ملاک آن به دست آید). با توجه به این معنا، پیشیگرفتن در ایمان و اعمال نیک، انسان را به نعمتهای بهشتی میرساند. از آنجا که تفقه در دین و هدایت مردم نیز از اعمال نیک به شمار میرود، فقیهان باید در این مسیر از یکدیگر پیشی بگیرند. تحقق چنین رقابتی نیز با تعدد و تکثر فقیهان امکانپذیر است.
از همین رو، مرجعیت دینی در طول تاریخ همواره با تعدد همراه بوده است. در کنار هر یک از امامان ما (ع)، راویان فقیه متعددی حضور داشتند. برای نمونه، میتوان به هجده تن از اصحاب اجماع و بسیاری دیگر از عالمان و راویان اشاره کرد.
ابن داود در کتاب خود، فصلی را به این هجده نفر اختصاص داده و درباره آنان نوشته است: «فصلی درباره هجده مرد که اصحاب بر بزرگداشت و ارج نهادن به آنان اتفاق نظر داشتند و در این باره اختلافی میانشان نبود.»
این هجده نفر از نظر جایگاه علمی و میزان اعتبار روایی در سه گروه قرار میگیرند:
گروه نخست شش نفر از اصحاب امام باقر (علیهالسلام) بودند که عالمان بر وثاقت آنان، پذیرفتن روایاتشان و پیروی از دیدگاههای فقهیشان اتفاق نظر داشتند. این افراد عبارتاند از:
1. زرارة بن أعین
2. معروف بن خربوذ
3. برید بن معاویه
4. ابوبصیر، لیث بن بختری
5. فضیل بن یسار
6. محمد بن مسلم طائفی
گروه دوم شش تن از اصحاب امام صادق (علیهالسلام) بودند که عالمان بر اعتبار روایاتی که بهدرستی از آنان نقل شده بود، اتفاق نظر داشتند و جایگاه فقهی آنان را نیز به رسمیت میشناختند. این شش نفر عبارتاند از:
7. یونس بن عبدالرحمن
8. صفوان بن یحیی، بیّاع سابری
9. محمد بن ابیعمیر
10. عبدالله بن مغیره
11. حسن بن محبوب
12. احمد بن محمد بن ابینصر
گروه سوم نیز شش نفر بودند که وثاقت، درستکاری و فضیلتشان توسط عالمان، پذیرفته شده بود. آنان عبارتاند از:
13. جمیل بن دراج
14. عبدالله بن مسکان
15. عبدالله بن بکیر
16. حماد بن عیسی
17. حماد بن عثمان
18. ابان بن عثمان
در میان این هجده نفر، جمیل بن دراج از نظر فقاهت جایگاه برجستهتری داشت[8].
در دوران معاصر نیز محقق نائینی، محقق عراقی، محقق اصفهانی و سید ابوالحسن اصفهانی، همزمان از مراجع تقلید بودند. محقق نائینی در سال ۱۳۵۵ قمری، دو تن از آنان ــ محقق عراقی و محقق اصفهانی ــ در سال ۱۳۶۱ قمری و سید ابوالحسن اصفهانی در سال ۱۳۶۵ قمری درگذشتند.
اصل چهارم: مسئولیت مرجعیت
چهارمین اصلی که از آیه کریمه نفر به دست میآید، مسئولیت فقها در ارشاد و هدایت مردم است. این اصل نشان میدهد که تفقه در دین، بهخودیخود هدف نهایی نیست، بلکه وسیلهای برای رسیدن به هدفی والاتر است؛ هدفی که آیه شریفه از آن با تعبیر «انذار» یاد میکند. بنابراین، کوچکردن برای کسب دانش دینی صورت میگیرد و تفقه در دین نیز مقدمهای برای آگاهساختن و بیمدادن مردم است.
بر این اساس، شایسته نیست عالم، دانش خود را پنهان کند یا تنها منتظر بماند تا مردم به خانه او بیایند. البته مردم نیز وظیفه دارند به سراغ عالمان بروند و از آنان بیاموزند؛ اما اگر چنین نکنند، چه؟ ممکن است به دلیل ناتوانی، دشواریها و گرفتاریهای زندگی، یا از سر ناآگاهی و غفلت، نتوانند به سراغ عالمان بروند. در چنین شرایطی، عالم باید خود برای آگاهساختن آنان اقدام کند. حتی اگر مردم نیز برای آموختن به نزد او بیایند، توجه فعالانه به نیازهای دینی آنان همچنان کاری پسندیده، اثرگذار و سودمند است.
از همین رو، امیرمؤمنان علی (ع)، پیامبر خدا (ص) را چنین توصیف میکند: «طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ، قَدْ أَحْكَمَ مَرَاهِمَهُ، وَأَحْمَى مَوَاسِمَهُ، يَضَعُ ذَلِكَ حَيْثُ الْحَاجَةُ إِلَيْهِ، مِنْ قُلُوبٍ عُمْيٍ، وَآذَانٍ صُمٍّ، وَأَلْسِنَةٍ بُكْمٍ، مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الْغَفْلَةِ، وَمَوَاطِنَ الْحَيْرَةِ»[9]؛
«او پزشکی است که داروی خود را با خود میگرداند و مرهمهایش را بهخوبی آماده کرده و ابزار داغکردن زخم را گداخته است. هر یک را در جایی که نیاز باشد به کار میگیرد؛ برای درمان دلهای نابینا، گوشهای ناشنوا و زبانهای گنگ. او با داروی خویش، جایگاههای غفلت و مواضع سرگردانی را جستوجو میکند.»
مرهم بر زخم یا محل درد نهاده میشود؛ اما «مِیسَم» ابزاری برای داغکردن است. چنانکه گفتهاند: «آخرین راه درمان، داغکردن است.» برای مثال، اگر زخمی عفونت کرده باشد و مرهم در درمان آن سودی نداشته باشد، یا اگر نتوان خونریزی ناشی از بریدگی انگشت را جز با سوزاندن محل زخم بهوسیله ابزاری داغ متوقف کرد، باید از این روش استفاده کرد.
از آیه کریمه نفر نیز میتوان چنین برداشت کرد که اصل در مرجعیت دینی، به معنای عام آن، آن است که عالم برای رساندن پیام دین و انذار مردم، در پی یافتن راهی برای ارتباط با آنان باشد. شایسته است عالمان بزرگوار، خود و شاگردانشان را بر پایه این اصل تربیت کنند؛ البته بهگونهای که به تحصیل و پیشرفت علمی آنان لطمهای وارد نشود، تا بتوانند هم از راه کسب دانش و هم از طریق هدایت و ارشاد مردم، از خیر و برکت بهرهمند شوند.
البته ممکن است مرجعی به دلایل امنیتی، مشکلات جسمی یا عوامل دیگر نتواند سفر کند. این اصل به معنای نادیدهگرفتن چنین موانع و عذرهایی نیست؛ بلکه سخن از وظیفهای کلی است که باید با توجه به شرایط هر فرد و امکانات موجود، برای تحقق آن کوشید. همچنین، تعداد سفرها و هجرتها، چگونگی و مدتزمان آنها و دیگر جزئیات، به شرایط هر فقیه و نیاز مناطق گوناگون بستگی دارد. برای مثال، ممکن است منطقه محل سکونت یک فقیه بیش از مناطق دیگر به حضور او نیاز داشته باشد.
ازاینرو، فقیه باید این امور را با توجه به شرایط عینی و اختصاصی خود بررسی کند، درباره آنها مشورت نماید و در طول سالیان با اهل خبره پیرامون خویش به تبادل نظر بپردازد تا تصمیمی که در هر سال میگیرد، سنجیدهترین انتخاب در راستای امتثال فرمان الهی باشد که میفرماید: ﴿فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ﴾
الگویی درخشان: مرجعیت سید محمدمهدی بحرالعلوم
در تاریخ، مراجع بزرگواری را میبینیم که مسیر علمی خود را با هجرت آغاز کردند و حتی پس از رسیدن به جایگاه مرجعیت، سفرهای علمی و دینی را ادامه دادند. سید محمدمهدی بحرالعلوم از جمله این بزرگان است که مسیر زندگیاش از کربلا به نجف، سپس به اصفهان و مشهد و سرانجام به مکه مکرمه امتداد یافت.
از کربلا به نجف، سپس اصفهان و مشهد
سید بحرالعلوم در کربلا پرورش یافت و نزد شماری از عالمان بزرگ به تحصیل پرداخت. سپس راهی نجف اشرف شد و حدود سال ۱۱۸۶ قمری، برای ادامه مسیر علمی خود به ایران سفر کرد. این سفر، بنا بر برخی منابع، حدود شش سال به طول انجامید و اصفهان و مشهد از مهمترین منزلگاههای آن بود. اقامت در اصفهان فرصتی برای بهرهگیری از محضر عالمان این شهر فراهم کرد. در همین دوره، یکی از استادانش از هوش و قدرت درک او چنان شگفتزده شد که گفت: «تو بهراستی دریای علومی!» او پس از آن برای زیارت امام رضا (ع) به مشهد رفت.
از مشهد به مکه مکرمه
پس از بازگشت از ایران، سید بحرالعلوم در سال ۱۱۹۳ قمری برای انجام حج راهی مکه شد و بنا بر برخی گزارشها، بیش از دو سال در آنجا اقامت داشت. این اقامت، افزون بر جنبه عبادی، فرصتی برای فعالیتهای علمی او نیز بود. وی در مسجدالحرام مجالس علمی برپا میکرد که عالمانی از مذاهب گوناگون در آنها حضور مییافتند. بحثهای فقه تطبیقی، تعیین اوقات شرعی و بررسی حدود حرم و مشاعر مقدس، از جمله فعالیتهای او در این دوره بود. او سرانجام به نجف اشرف بازگشت؛ بازگشتی که برخی منابع، زمان آن را حدود سال ۱۱۹۵ قمری دانستهاند. بدینترتیب، سفرهای سید بحرالعلوم عرصههایی برای تحصیل، زیارت و تبادل علمی فراهم آورد.
خاتمه
آنچه در این پژوهش بررسی شد، تلاشی برای شناخت اصول بنیادین مرجعیت دینی در میان شیعیان امامیه، با تکیه بر آیه کریمه نفر بود؛ آیهای که هم بر ضرورت تفقه در دین تأکید میکند و هم مسئولیت آگاهساختن و هدایت مردم را بر دوش عالمان مینهد: ﴿فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ﴾
بر پایه این آیه، اصولی همچون ضرورت مرجعیت دینی، تعدد و پویایی آن و مسئولیت عالمان در هدایت مردم بررسی شد و با اشاره به نمونههایی از زندگی مراجع بزرگ، جلوههایی از این مسئولیت در عمل نیز نمایان گردید. این پژوهش، گامی در مسیر فهم عمیقتر جایگاه و رسالت مرجعیت دینی است؛ مسیری که به خواست خداوند متعال، در قسمتهای آینده ادامه خواهد یافت.
*مجموعه سخنرانیهایی در تفسیر قرآن کریم؛ سید مرتضی شیرازی


دیدگاه خوانندگان