twitter share facebook share ۱۴۰۴ بهمن ۰۶ 66
اگر امروز برخی ایرانیان آشکارا از یک رئیس‌جمهور آمریکایی می‌خواهند که به ایران حمله کند، نه به این دلیل است که تاریخ را فراموش کرده‌اند؛ بلکه به این خاطر است که بیش از چهار دهه سرکوب بی‌وقفه، هرگونه حس عاملیت و ابزارهای یک زندگی حداقلیِ با کرامت را از آن‌ها گرفته

در یکی از تاریک‌ترین دوره‌های زندگی‌ام، زمانی که به‌عنوان روزنامه‌نگار در ایران کار می‌کردم، مرا به زندانی مخفی در تهران بردند. هفته‌ها در سلول انفرادی‌ای نگه داشته شدم که به‌سختی از یک قبر بزرگ‌تر بود. بازجویم مرا کتک می‌زد، تحقیر می‌کرد و بارها تهدید می‌کرد که خانواده و دوستانم را بازداشت خواهد کرد. چراغ سلولم همیشه روشن بود. مجبور بودم در همان ظرف پلاستیکی‌ای که از آن غذا می‌خوردم، ادرار کنم. بوی تعفن آن‌قدر شدید بود که بارها بالا آوردم. در میان درد و تحقیر، یک سؤال مدام ذهنم را می‌خورد: چگونه ممکن است یک انسان این‌گونه با انسان دیگری رفتار کند؟

در برخی لحظات بازجویی، مأمور بعد از کتک زدنم مکث می‌کرد تا نفسش را تازه کند، در حالی که من روی زمین افتاده بودم و توان حرکت نداشتم. سپس دربارهٔ «همکاری» برایم سخنرانی می‌کرد و از من می‌خواست به اتهاماتی ساختگی اعتراف کنم. گاهی هم از زندگی خودش می‌گفت: از آرزوهایش که فرزندانش به دانشگاه‌های خوب بروند، در جامعه احترام داشته باشند، از نظر مالی مستقل شوند و شاید روزی کسب‌وکار خودشان را راه بیندازند.

این آرزوها هیچ تفاوتی با آرزوهای من نداشت؛ یا با امیدهای پدر و مادرم برای من؛ یا با خواسته‌های آدم‌های معمولی در همه‌جای دنیا. چگونه ممکن بود کسی با چنین رؤیاهای آشنایی، فقط چند دقیقه قبل مرا آن‌قدر بی‌رحمانه کتک زده باشد؟

پاسخی که سرانجام به آن رسیدم این بود که او اصلاً مرا انسان نمی‌دید. او مرا «دشمن» می‌دید؛ دشمنی که اگر جایمان عوض می‌شد، به باور او، من همان کارها را با خودش می‌کردم.

در جهان‌بینی‌ای که او در آن رشد کرده بود، «دشمن»—واژه‌ای که بیش از هر چیز در سخنرانی‌های رهبر جمهوری اسلامی، آیت‌الله علی خامنه‌ای، تکرار می‌شود—فقط یک رقیب ژئوپولیتیکی نبود. دشمن می‌توانست از درون هم بیاید و بقای خود ایران را به خطر اندازد. هر کسی که در این دسته قرار می‌گرفت، دیگر انسان محسوب نمی‌شد. هر نوع خشونتی علیه او نه‌تنها مجاز، بلکه موجه تلقی می‌شد.

حکومت ایران سال‌هاست برای خاموش کردن روزنامه‌نگاران، فعالان و مخالفان، به اتهام همکاری با قدرت‌های خارجی متخاصم، معمولاً آمریکا یا اسرائیل، متوسل می‌شود. دولت به‌ندرت این ادعاها را ثابت کرده، اما اصولاً اثبات هیچ‌گاه هدف نبوده است. همین که کسی «دشمن» نامیده شود، فوراً به هدف قوهٔ قضائیه، نهادهای امنیتی و رسانه‌های حکومتی بدل می‌شود. این برچسب، شکنجه، احکام سنگین زندان، محرومیت‌های شغلی و حذف اجتماعی را مشروع جلوه می‌دهد.

نکتهٔ اساسی این است که این شیوه، کل جامعه را به وحشت می‌اندازد. با دشمن‌خواندن شتاب‌زدهٔ همسایه‌ها و همکاران به‌ظاهر عادی، و با ساختن یک دوگانهٔ نفوذناپذیر میان «ما» و «دشمن»، نظام با القای ترس، همبستگی اجتماعی را از بین می‌برد.

برای دهه‌ها، کسانی که دستگاه سرکوب در ایران را اداره کرده‌اند، در وضعیت دائمی پارانویا زندگی کرده‌اند. با وجود آنکه از سال ۱۳۵۷ قدرت را در دست دارند، جمهوری اسلامی هرگز از ذهنیت «محاصره‌شدگی» دست نکشیده است. «دشمن» همچنان اصل سازمان‌دهندهٔ نظام است. نسل‌های متعددی از ایرانیان بهای نهایی این جهان‌بینی بی‌رحمانه را پرداخته‌اند.

از زمان زندانی شدن من در سال ۲۰۰۴، هزاران نفر دیگر نیز با اتهاماتی مشابه زندانی شده‌اند. موج‌های متعددی از اعتراضات سراسری شکل گرفته که هر بار با خشونتی بی‌رحمانه سرکوب شده‌اند. تقریباً در همهٔ این موارد، حکومت به‌جای پذیرش نارضایتی‌های واقعی مردم—از فروپاشی اقتصادی و سرکوب سیاسی گرفته تا فساد، محدودیت‌های اجتماعی و انزوای بین‌المللی—انگشت اتهام را به سوی «توطئه‌های خارجی» گرفته است. وجود یک دشمن خارجی، نیروهای امنیتی را متحد می‌کند، ارادهٔ آن‌ها را سخت‌تر می‌سازد، مانع ریزش نیروها می‌شود و شکاف‌های درونی را کاهش می‌دهد.

به همین دلیل، رؤسای‌جمهور پیشین آمریکا—چه جمهوری‌خواه و چه دموکرات—عموماً از تهدید آشکار به اقدام نظامی در زمان ناآرامی‌های داخلی ایران پرهیز می‌کردند. حتی آشنایی محدود با روان‌شناسی حکومت نشان می‌داد که چنین تهدیدهایی بیش از آنکه از معترضان محافظت کند، جان آن‌ها را به خطر می‌اندازد.

این وضعیت در اواخر دسامبر تغییر کرد؛ زمانی که بار دیگر اعتراضات سراسری ایران را فرا گرفت و به‌سرعت توجه جهانی را جلب کرد. ظرف چند روز، دونالد ترامپ در شبکهٔ تروث سوشال نوشت که آمریکا «در حالت آماده‌باش کامل» است و اگر حکومت شروع به کشتار معترضان کند، از آن‌ها حمایت خواهد کرد.

رضا پهلوی، فرزند آخرین شاه ایران، نیز از مردم خواست در روزهای ۸ و ۹ ژانویه دوباره به خیابان‌ها بازگردند. بر اساس ویدئوهای منتشرشده از آن روزها و گفت‌وگوهایی که با شرکت‌کنندگان در اعتراضات داشتم، میزان حضور مردم به‌مراتب بیشتر از اعتراضات پیشین به نظر می‌رسید. وقتی از آن‌ها پرسیدم اظهارات ترامپ چقدر در تصمیمشان برای اعتراض تأثیر داشت، یکی گفت: «خیلی زیاد.»

بسیاری از ایرانیان باور داشتند تهدیدهای ترامپ ممکن است نیروهای امنیتی را بازدارد یا نظام را مردد کند. اما آنچه رخ داد، خویشتنداری نبود؛ تشدید خشونت بود.

پس از قطع اینترنت و ارتباطات بین‌المللی تلفن همراه در ۸ ژانویه و فروبردن کشور در تاریکی دیجیتال، حکومت دست به کشتاری زد که حتی در تاریخ خونین خود نظام هم بی‌سابقه بود. شاهدان از گاز اشک‌آور، شلیک گلوله‌های ساچمه‌ای از فاصلهٔ نزدیک، خون در خیابان‌ها و پیکرهای بی‌جان روی زمین گفته‌اند. گرچه دولت دست‌کم ۵ هزار کشته را تأیید کرده، برخی برآوردهای غیررسمی شمار قربانیان را تا ۲۰ هزار نفر هم می‌دانند. ده‌ها هزار نفر دیگر نیز احتمالاً زخمی یا بازداشت شده‌اند.

بیش از دو هفته گذشته و دسترسی به اینترنت به‌تدریج در حال بازگشت است. اعتراضات خیابانی فروکش کرده، اما شهرها همچنان نظامی‌اند و بازداشت‌ها ادامه دارد. مقام‌ها با استفاده از شبکهٔ گستردهٔ نظارتی، اکنون در حال شناسایی و دستگیری افرادی هستند که در تصاویر اعتراضات دیده شده‌اند.

شاید هرگز از ابعاد واقعی این فاجعه آگاه نشویم. اما یک چیز روشن است: وقتی ترامپ گفت آمادهٔ حمایت از معترضان ایرانی است، و درست در زمانی که این حمایت بیشترین اهمیت را داشت، هیچ کاری نکرد؛ خیلی زود، حال‌وهوای معترضان از امید به یأس تغییر کرد. تهدیدهای توخالی او چیزی جز تأیید انگیزهٔ نظام برای نابود کردن «دشمن داخلی» به همراه نداشت.

اکنون که گمانه‌زنی‌ها دربارهٔ حملهٔ احتمالی آمریکا افزایش یافته—و یک ناو هواپیمابر آمریکایی به سمت منطقه در حرکت است—یک واقعیت تغییر نکرده: چنین حمله‌ای روایت دیرینهٔ نظام را تقویت خواهد کرد؛ روایتی که بر اساس آن، جمهوری اسلامی در جنگی همیشگی با دشمنی وجودی قرار دارد.

برای حکومت ایران، روبه‌رو شدن با دشمن خارجی بسیار آسان‌تر از مواجهه با مردم خودش است. اعتراضات داخلی انسجام درونی را تهدید می‌کند؛ جنگ، وحدت می‌آفریند. تقابل با آمریکا یا اسرائیل سناریویی است که نظام از سال ۱۳۵۷ حامیانش را برای آن آماده کرده است. اگر ترامپ سرانجام تهدیدهایش را عملی کند، اما باز هم نتواند ماشین سرکوب را از هم بپاشد، باید انتظار داشته باشد که به‌طور متناقض، پایگاه اجتماعی نظام تقویت شود؛ پایگاهی که خشونت بیشتر علیه غیرنظامیان را موجه خواهد دانست.

آنچه عجیب و عمیقاً نگران‌کننده است، شباهت فضای کنونی ایران به ماه‌های پیش از حملهٔ ۲۰۰۳ به عراق است. کسانی که با حمله مخالف‌اند—هم در داخل ایران و هم در میان ایرانیان خارج از کشور- صدایشان بیش از پیش زیر صدای بلند کسانی که خواهان آن هستند، گم می شود. بسیاری که از نظام زخم خورده‌اند، اکنون حملهٔ نظامی آمریکا را تنها راه خروج می‌بینند. دوستان و همکارانی که زمانی استدلال می‌کردند جنگ هرگز به تغییر معنادار نمی‌انجامد، حالا از آن دفاع می‌کنند.

اما بزرگ‌ترین خطر این است که ایرانیان، از سر استیصال، در مسیری قدم می‌گذارند که خود نظام دهه‌هاست آن را هموار کرده است. به‌سختی می‌توان تصور کرد حتی خوش‌نیت‌ترین حمله به ایران بتواند به اهدافی برسد که ایرانیان این‌چنین مشتاق آن‌اند: جامعه‌ای آزاد، حکمرانی دموکراتیک و حاکمیت قانون. من بیم آن دارم که هر اقدامی که نتواند توجیه اخلاقی نظام برای اعمال خشونت را از بین ببرد، ایرانیان را بیش از پیش به تاریکی فرو ببرد.

ایران کشوری است با خاطره‌ای طولانی از دخالت خارجی و حساسیتی عمیق نسبت به اینکه بیگانگان سرنوشتش را تعیین کنند. اگر امروز برخی ایرانیان آشکارا از یک رئیس‌جمهور آمریکایی می‌خواهند که به ایران حمله کند، نه به این دلیل است که تاریخ را فراموش کرده‌اند؛ بلکه به این خاطر است که بیش از چهار دهه سرکوب بی‌وقفه، هرگونه حس عاملیت و ابزارهای یک زندگی حداقلیِ با کرامت را از آن‌ها گرفته است. نظام بخش بزرگی از جامعهٔ ایران را به نقطه‌ای رانده که در آن، انتخابی پیشِ روست بی‌هیچ تضمین معتبری و بی‌هیچ اطمینانی که خود ایرانیان بتوانند آیندهٔ پس از آن را شکل دهند.

منبع: آتلانتیک

درج این مقاله به معنی تأیید مطالب مطرح شده نبوده و تنها به منظور آشنایی با نظرات مختلف صورت گرفته است

نظر شما