اوایل این هفته، نیویورکتایمز گزارش داد که آمریکا و اسرائیل در آغاز جنگ، قصد داشتند پس از سقوط احتمالی جمهوری اسلامی، محمود احمدینژاد، رئیسجمهور سابق ایران، را بهعنوان رهبر جدید کشور روی کار بیاورند.
نخستین گام این طرح آن بود که در حمله هوایی ۲۸ فوریه به مجتمع محل اقامت احمدینژاد در محله نارمک تهران، بخشی از ساختمان را منفجر کردند. چند روز بعد، من اشاره کردم که این حمله ــ که در آن زمان تصور میشد سوءقصدی برای ترور او بوده ــ شاید در واقع تلاشی برای آزاد کردنش از حصر خانگی جمهوری اسلامی بوده باشد.
اکنون نیویورکتایمز این برداشت را تأیید کرده است. این روزنامه میگوید اسرائیل و آمریکا درباره این طرح با احمدینژاد رایزنی کرده بودند، اما او پس از آن حمله، نسبت به کل پروژه دلسرد شد.
این ایده که اسرائیل و آمریکا بخواهند از احمدینژاد در یک کودتا حمایت کنند، واکنش تمسخرآمیز گروههای مختلفی را برانگیخته است.
گروه اول کسانی هستند که از سال ۲۰۱۰ به بعد دیگر توجهی به احمدینژاد نکردهاند. آمریکاییها و ایرانیان اصلاحطلب در آن زمان از احمدینژاد متنفر بودند؛ بهخاطر انکار هولوکاست، دیدگاههای عقبماندهاش درباره همجنسگرایان و دفاعش از یک حکومت دینی توسعهطلب و مجهز به سلاح هستهای.
اینکه اسرائیل در سال ۲۰۲۶ بخواهد از چنین فردی حمایت کند، برای بسیاری طنزآمیز و حتی خندهدار به نظر میرسد.
اما احمدینژاد از سال ۲۰۱۱ به بعد بهتدریج از جناح تندرو فاصله گرفت و حکومت نیز او را تحت مراقبت قرار داد، چون میدانست اختلافش با حاکمیت واقعی و بالقوه خطرناک است.
گروه دومِ منتقدان این طرح، اطلاعات دقیقتری دارند. آنها از تغییر موضع احمدینژاد باخبرند، اما مشکل را در بیاهمیت بودن سیاسی او میبینند.
اصلاحطلبان همچنان از او متنفرند، چون در دوران ریاستجمهوریاش سد راه آنها بود. حکومت هم بهدلیل مواضع انتقادیاش از او بیزار است. از سال ۲۰۱۳ تاکنون نیز هیچ سمتی نداشته است.
راز زیمت، تحلیلگر مسائل ایران، در شبکه ایکس نوشت: «درک این مسئله دشوار است که چگونه کسی میتوانسته باور کند احمدینژاد قادر است رهبر بعدی ایران شود؛ در حالی که او عملاً هیچ پایگاه سازمانی و تشکیلاتی ندارد که بتواند بر آن تکیه کند و به یک آلترناتیو واقعی برای جمهوری اسلامی تبدیل شود.»
این گروه دوم از جهاتی درست میگویند: حمایت از احمدینژاد برای رهبری یک کودتا، شبیه آن است که کسی بخواهد کودتایی علیه دونالد ترامپ را با رهبری ال گور انجام دهد.
اگر آمریکا و اسرائیل واقعاً باور داشتند احمدینژاد میتواند به مقر سپاه پاسداران حمله کند و دهها هزار نیروی مسلح را مهار نماید، آنوقت باید سازمانهای اطلاعاتی هر دو کشور را تعطیل کرد و بهجایش چند بابون مست را مسئول کار گذاشت.
اما بعید میدانم طرح به آن اندازه احمقانه بوده باشد.
درست پیش از آغاز جنگ، من با جابر رجبی، یکی از حامیان و نزدیکان قدیمی احمدینژاد، گفتوگو کردم. او توضیح داد که عملیات تغییر رژیم در ایران میتواند بسته به روش اجرا، دو نتیجه متفاوت داشته باشد.
به گفته او، بدترین روش آن بود که کل حکومت نابود شود و سپس کشور به رضا پهلوی، فرزند شاه سابق، سپرده شود تا موجی از زندان، تصفیه و حتی اعدام علیه کسانی که با جمهوری اسلامی همکاری کردهاند آغاز گردد.
رجبی میگفت در چنین سناریویی، حکومت تا آخرین نفر خواهد جنگید و تسلیم نخواهد شد.
اما او معتقد بود تغییر رژیم نهتنها ممکن، بلکه شاید تنها با چند ترور محدود هم قابل تحقق باشد؛ شاید حتی با کشتن تنها حدود دوازده نفر و عفو تقریباً همه افراد دیگر.
در چنین سناریویی، ارزش احمدینژاد بهعنوان یک رهبر، به نوع طرحی بستگی داشت که دشمنان ایران انتخاب میکردند.
نگاه سیاسی رجبی تحتتأثیر تجربه جنگ با آمریکا در عراق شکل گرفته است. او دیده بود که آمریکا پس از سرنگونی صدام، چون ساختار حکومت عراق را کاملاً نابود کرد، در باتلاق فرو رفت.
به باور او، اگر کسی بخواهد رژیم ایران را تغییر دهد، باید بخش عمده ساختار آن را دستنخورده حفظ کند.
در آن صورت، حکومت جدید به شخصیتی موقت و مورد قبول بخش بزرگی از جامعه نیاز خواهد داشت؛ فردی که اعلام کند جنگ تمام شده، ایران جدید دیگر قصد نابودی هیچ کشوری را ندارد، آماده برقراری رابطه و جذب سرمایهگذاری از دشمنان سابق خود است و بهزودی انتخابات آزاد و تحت نظارت بینالمللی برگزار خواهد شد.
رجبی مستقیماً نگفت که احمدینژاد همان چهره انتقالی خواهد بود، اما تأکید کرد شبکههایی نزدیک به او آماده اجرای چنین طرحی هستند.
در مراحل ابتدایی جنگ، اگر حکومت ایران آنطور که بعضیها تصور میکردند بهسرعت فرو میپاشید، احمدینژاد واقعاً میتوانست برای آمریکا و اسرائیل گزینهای کاربردی باشد.
اما خیلی زود روشن شد که استراتژی واقعی، نابودی گسترده حکومت و اقتصاد ایران است.
بهجای کشتن چند نفر، آمریکا و اسرائیل افراد زیادی را کشتند. بهجای حفظ بخش عمده ساختار حکومتی و امنیتی ایران، هدفشان نابودی کامل بود.
در نتیجه، احمدینژاد نه برای هدایت یک انتقال سیاسی شبیه آفریقای جنوبی، بلکه در میانه جنگی آزاد شد که بیشتر به سناریوی عراق شباهت داشت؛ جنگی که قرار بود کشوری ویران و دولتی فروپاشیده برجای بگذارد. پس طبیعی است که پس از مراحل ابتدایی جنگ، از این پروژه دلسرد شده باشد..
در نهایت، باید خودِ این افشاگری و تأیید آن از سوی مقامهای آمریکایی را نیز جدی گرفت.
اگر این مقامها زمانی به احمدینژاد علاقه داشتند، حالا ظاهراً نظرشان تغییر کرده؛ زیرا نتیجه قابلپیشبینی انتشار چنین گزارشی، میتواند برای احمدینژاد و نزدیکانش بسیار خطرناک باشد.
در گزارش آمده که او اخیراً به مجارستان و گواتمالا سفر کرده؛ دو کشوری که روابط نزدیکی با اسرائیل دارند.
تا همین اواخر، همکاری با احمدینژاد فقط باعث سوءظن حکومت میشد. اما حالا که او متهم به ارتباط با قدرتهای خارجی شده، این مسئله میتواند پیامدهایی بسیار سنگینتر داشته باشد؛ حتی احتمال اعدام.
کسی که این گزارش را درز داده یا تأیید کرده، دستکم نسبت به چنین سرنوشتی بیتفاوت بوده است.
دو گروه بیش از همه از احمدینژاد ــ یا اساساً از هر «راه سومی» میان حفظ کامل جمهوری اسلامی و سرنگونی کامل آن ــ احساس خطر میکنند:
نخست، خودِ حکومت، که اکنون میتواند سرکوب شدید مخالفانش را توجیه کند؛
و دوم، مخالفان رادیکال رژیم، که احتمالاً از حذف رقیبی استقبال میکنند که اگر فرصت مییافت، حاضر بود بخش بزرگی از ساختار جمهوری اسلامی را حفظ کند.
وقتی از هر طرف دشمن داشته باشی، زندگی سخت میشود.
ترامپ باید احمدینژاد را فراموش کند و پیشنهادی واقعی به ایران بدهد
در سال ۲۰۱۲، مئیر داگان، رئیس پیشین موساد که تازه پس از ۹ سال ریاست بر این سازمان کنار رفته بود، در برنامه «۶۰ دقیقه» شبکه CBS مصاحبهای انجام داد. لسلی استال از او پرسید آیا محمود احمدینژاد، رئیسجمهور وقت ایران را فردی عقلانی میداند یا نه.
داگان پاسخ داد: «بله. نه دقیقاً بر اساس معیار عقلانیت ما، اما فکر میکنم او فردی عقلانی است.»
وقتی از او پرسیده شد آیا ایرانیها آنقدر «عقلانی» هستند که از برنامه هستهای خود عقبنشینی کنند، گفت: «شکی نیست که رژیم ایران شاید دقیقاً بر پایه آنچه من تفکر غربی مینامم عمل نکند، اما بدون تردید همه پیامدهای اقداماتش را در نظر میگیرد.»
نیویورکتایمز روز چهارشنبه گزارش داد که اسرائیل به آمریکا پیشنهاد کرده بود احمدینژاد را بهعنوان رهبر جدید ایران بر سر کار بیاورند؛ جایگزینی برای علی خامنهای که قرار بود ترور شود.
خواندن این گزارش در کنار متن مصاحبه داگان جالب است.
آیا موساد از همان زمان رؤیای تغییر رژیم در ایران را در سر داشت؟ آیا طرحی سازمانیافته وجود داشت که داگان آن را برای جانشینانش به ارث گذاشت و حالا دیوید بارنئا، رئیس فعلی موساد، آن را از کشو بیرون کشیده و امتحان کرده است؟
شاید پاسخ در جملهای باشد که داگان در همان مصاحبه گفت: «وظیفه ماست که به هرکسی که بخواهد اپوزیسیون آشکار علیه رژیم ایران ایجاد کند، کمک کنیم.»
استال در بخش دیگری از برنامه گفت بر اساس یک سند محرمانه وزارت خارجه آمریکا که افشا شده بود، داگان از سال ۲۰۰۷ به مقامهای آمریکایی گفته بود: «باید اقدامات بیشتری برای ایجاد تغییر رژیم در ایران انجام شود.»
استال از داگان پرسید: «آیا اسرائیل اقدامی برای تشویق، کمک یا حمایت از گروههای جوانان معترض که علیه رژیم تظاهرات میکردند انجام داده است؟»
داگان پاسخ داد: «بگذارید از این سؤال عبور کنیم.»
استال البته از او نپرسید که آیا اسرائیل تلاش کرده احمدینژاد ــ که آن زمان در پایان دوره دوم ریاستجمهوریاش بود ــ را جذب کند تا به مهره اسرائیل در ساختار حکومت ایران تبدیل شود یا نه.
این نخستینبار نبود که داگان احمدینژادِ «عقلانی» را عملاً چهرهای قابلقبول معرفی میکرد.
در سال ۲۰۰۹، پس از انتخاب مجدد احمدینژاد، اعتراضات گستردهای علیه تقلب انتخاباتی در ایران شکل گرفت. داگان آن زمان در کمیسیون سیاست خارجی و امنیت کنست توضیح داد که اگر رقیب احمدینژاد، میرحسین موسوی، پیروز میشد، تفاوت چندانی برای ایران ایجاد نمیکرد.
او به اعضای کمیسیون گفت: «اگر موسوی پیروز میشد، توضیح موضع اسرائیل در جهان سختتر میشد. نباید فراموش کنیم که موسوی کسی بود که برنامه راکتور هستهای ایران را آغاز کرد.»
احتمالاً اعضای کمیسیون آنقدر با پیچیدگیهای سیاست ایران آشنا نبودند که بپرسند چرا پیروزی موسوی میتوانست کار اسرائیل را سختتر کند.
داگان حتی پا را فراتر گذاشت و گفت: «براساس شناختی که من از تقلب انتخاباتی در ایران دارم، این تقلب تفاوتی با تقلبهایی که در کشورهای لیبرال رخ میدهد نداشت.»
تنها میتوان حدس زد که داگان معتقد بود وجود رئیسجمهوری یهودستیز، منکر هولوکاست، حامی سرسخت برنامه هستهای، مخالف مذاکره با غرب و کسی که گفته بود اسرائیل باید از نقشه محو شود، کار اسرائیل را برای توجیه نابودی برنامه هستهای ایران آسانتر میکند؛ بسیار آسانتر از زمانی که رهبری اصلاحطلب و مدافع حقوق بشر در تهران باشد که از برنامه هستهای غیرنظامی حمایت میکند.
بنابراین سؤال این است: احمدینژاد چه زمانی از یک «فرد عقلانی» به شخصی تبدیل شد که میتوان او را رهبر آینده ایران کرد؛ فردی که قرار است در هماهنگی با اسرائیل و آمریکا عمل کند؟
حتی اکنون هم، با مرور جزئیات گزارش نیویورکتایمز، انتخاب احمدینژاد بهجای حاکمیت مجتبی خامنهای، در بهترین حالت طرحی است که به مرز جنون نزدیک میشود.
نگرانکنندهتر این است که سرویسهای اطلاعاتی اسرائیل و آمریکا چگونه تصور کردهاند میتوان احمدینژاد را با چتر نجات وارد چنین نقشی کرد.
در ایران، او فقط مسئول مرگ دهها معترض و بازداشت هزاران نفر شناخته نمیشود؛ بلکه بسیاری او را کسی میدانند که با فریب و تقلب به قدرت رسید و اقتصاد کشور را به نابودی کشاند.
با این حال، بخشهایی از جامعه ــ بهویژه طبقات فقیرتر ــ هنوز او را قهرمان خود میدانند؛ بهخاطر سیاستهای پوپولیستی، افزایش یارانهها و توزیع گسترده کمکهای دولتی میان میلیونها نیازمند. همچنین بهدلیل مخالفت آشکارش با رهبر جمهوری اسلامی.
در هفتههای پایانی دوره دوم ریاستجمهوریاش، احمدینژاد و علی خامنهای حتی مدتی با یکدیگر صحبت نمیکردند.
احمدینژاد در انتخابات ۲۰۱۷، ۲۰۲۱ و ۲۰۲۴ نامزد شد، اما شورای نگهبان صلاحیتش را رد کرد. او بارها حکومت را به فساد و سوءمدیریت متهم نمود و بهطور ضمنی خامنهای را مسئول وضعیت کشور دانست.
شاید همین اختلافات و خشم او از رد صلاحیتهای پیاپی باعث شده که به گزینهای مناسب برای جذب و استفاده تبدیل شود.
برخی معتقدند او بهدنبال حمایت خارجی بوده و خود را بهعنوان آلترناتیو معرفی کرده است.
شاید هم کسی نامه ۱۸ صفحهای او به جورج بوش در سال ۲۰۰۶ را به یاد آورده؛ نامهای که در آن طرحی برای پایان دادن به تنش میان ایران و آمریکا پیشنهاد کرده بود.
بوش آن زمان گفت: «نامه جالبی بود… اما به مسئله اصلی، یعنی اینکه آیا ایران بهدنبال سلاح هستهای خواهد رفت یا نه، پاسخ نمیداد.»
آیا واقعاً کسی تصور میکرد مردم ایران یا مخالفان حکومتی که دسامبر گذشته تظاهرات کردند و هزاران نفرشان کشته شدند، احمدینژاد را بهعنوان نماد بزرگ تغییر رژیم بپذیرند؟
آیا سپاه پاسداران به احترام کسی خبردار میایستاد که زمانی از خودشان بود، اما بعدها آنها را به فساد و نابودی کشور متهم کرد؟
شاید احمدینژاد خودش را فردی معرفی کرده که میتواند سپاه را مهار نماید و آن را در خدمت انقلاب خود قرار دهد؛ همانطور که رضا پهلوی، فرزند شاه سابق، خود را تنها آلترناتیو ممکن معرفی میکند.
شنیدن استدلال معماران اسرائیلی و آمریکایی «انقلاب جدید ایران» درباره اینکه کدام گزینه را ترجیح میدهند ــ پهلوی یا احمدینژاد ــ جالب خواهد بود.
ظاهراً هر دو نفر لابیهای خاص خود را دارند.
فقط حیف که نتوانستیم چهره رضا پهلوی را هنگام خواندن گزارش نیویورکتایمز ببینیم.
هدف تغییر رژیم کنار گذاشته نشده و احتمالاً مأموریتی که رئیس موساد دنبال میکند به جانشین او هم منتقل خواهد شد.
اما در این میان، ترامپ ــ البته با همان تردیدهایی که همیشه همراه تصمیمهای «قاطع» اوست ــ حالا به این نتیجه رسیده که توافق فقط با همین حکومت فعلی ممکن است؛ حکومتی که خودش آن را «رژیم جدید» نامیده است.
ترامپ اکنون درگیر گفتوگویی چندلایه با مقامهایی است که روند تصمیمگیریشان همچنان مبهم است.
او گفت تنها یک ساعت با صدور دستور ازسرگیری جنگ فاصله داشته، اما در آخرین لحظه، به درخواست عربستان سعودی، قطر و امارات عقبنشینی کرده است.
جالب اینکه از پاکستان ــ کشوری که دو هفته پیش درخواستش برای تمدید آتشبس را پذیرفته بود ــ نامی نبرد، و همچنین اشارهای به اسرائیل نکرد که همچنان خواهان حمله است.
ترامپ فقط گفت بنیامین نتانیاهو هر کاری را که او بخواهد انجام خواهد داد.
همه اینها نشان میدهد که ترامپ، پس از تهدید به نابودی «تمدن ایران»، حالا بهخوبی از گزینههای ایران برای پاسخگویی آگاه شده و میداند هر سناریویی ممکن است.
این سناریوها شامل حملات گسترده به تأسیسات آبشیرینکن کشورهای خلیج فارس است؛ تأسیساتی که حدود ۹۰ درصد آب آشامیدنی آنها را تأمین میکنند.
همچنین حمله به تأسیسات نفت و گاز، هدف قرار دادن نیروگاههای هستهای تولید برق مانند نیروگاه براکه در امارات ــ که پیشتر هدف قرار گرفته ــ فلج کردن فرودگاهها، حمله به نفتکشهای پهلوگرفته در بنادر خلیج فارس و ایجاد فاجعهای زیستمحیطی بیسابقه، فعال کردن حوثیها در دریای سرخ و حتی عملیات در خارج از منطقه؛ همانطور که ایران تهدید کرده است.
عربستان سعودی و همسایگانش نشان دادهاند که نمیتوانند رفتار ایران یا پایبندی آن به تعهداتش را تضمین کنند.
آنها چون ابزار مؤثری برای فشار بر ایران ندارند، اکنون تلاششان صرف جلوگیری از خسارتهای جنگ احتمالی بعدی شده است.
از نگاه آنها فقط یک نفر را میتوان تحت فشار قرار داد؛ و او در کاخ سفید نشسته است.
ترامپ که بار دیگر ضربالاجل جنگ را «دو سه روز» تمدید کرده، میگوید زمان دارد.
اما کشورهای خلیج فارس به او گفتهاند که برای آنها زمان حیاتی است و این ایران است که عجلهای ندارد.
محاصره تنگه هرمز توسط آمریکا، خسارتهای عظیمی به آنها وارد کرده، حتی اگر کشورهایشان هنوز کاملاً فلج نشده باشند.
برآوردها درباره مدت زمانی که ایران میتواند دوام بیاورد، بین سه تا ده ماه ــ یا حتی بیشتر ــ متغیر است.
در چنین شبکه پیچیدهای از فشارها، ترامپ باید تصمیم بگیرد: آیا حمله نظامی میتواند موقعیت بهتری برای مذاکره ایجاد کند، یا اینکه بهتر است خسارتهایش را محدود کند و پیشنهادی ارائه دهد که رد کردنش برای ایران دشوار باشد؟
مطلب مرتبط: خاموشی آتش افروز ایران


نظر شما