برای دههها، حمله زمینی ایالات متحده به ایران بهعنوان آخرین و بعیدترین سطح تشدید تنش در نظر گرفته میشد؛ اقدامی که هم آغاز آن بسیار پرهزینه بود و هم تداومش بیثباتکننده. اما این فرض اکنون در حال ازبین رفتن است. با شدت گرفتن جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، آنچه زمانی غیرقابل تصور به نظر میرسید، امروز بیش از گذشته محتمل جلوه میکند. پرسش دیگر فقط این نیست که آیا حمله زمینی ممکن است یا نه، بلکه این است که از کجا میتواند آغاز شود و آیا اصلاً میتواند به نتایج راهبردی برسد؟
در نگاه نخست، پیرامون ایران چندین نقطه ورود احتمالی دیده میشود: از خلیج فارس و دریای عمان گرفته تا مرزهای غربی. اما این همان توهم اصلی است. همان جغرافیایی که حمله را قابل تصور میکند، آن را از نظر راهبردی بیثمر میسازد. جغرافیای ایران نیروهای خارجی را به مجموعهای محدود از گلوگاههای ساحلی، مراکز انرژی و کریدورهای مرزی هدایت میکند؛ نقاطی که بیش از آنکه مسیر موفقیت باشند، محرک تشدید گستردهتر درگیریاند.
جزیره خارک، تنگه هرمز، جزایر ابوموسی و تنب بزرگ و کوچک، کریدور چابهار–کنارک، و محور آبادان–خرمشهر، هر یک ظاهراً گزینه ای برای ورود نیروهای خارجی است، اما هیچکدام مسیر آسان و مستقیمی به موفقیت ارائه نمیدهد.
۱. جزیره خارک
حدود ۹۰ درصد صادرات نفت خام ایران از طریق این جزیره انجام میشود. خارک نقطه تمرکز حیاتی اقتصاد ایران است: کوچک، نسبتاً جدا از سرزمین اصلی و مملو از زیرساختهای حساس. از منظر عملیاتی، هدف قرار دادن آن میتواند بدون پیشروی عمیق در خاک ایران، بیشترین اختلال اقتصادی را ایجاد کند.
اما دقیقاً به همین دلیل خطرناک است. حمله به خارک محدود باقی نمیماند. ضربه به ستون فقرات صادرات نفت ایران بلافاصله بازار جهانی انرژی را ملتهب میکند و نگرانی درباره امنیت کل زیرساختهای خلیج فارس را افزایش میدهد. همچنین احتمالاً ایران را به واکنش متقابل علیه تأسیسات انرژی منطقه سوق میدهد. بنابراین همان عاملی که خارک را جذاب میکند، تضمین میکند که هر حملهای به آن، درگیری را بینالمللی خواهد کرد.
۲. تنگه هرمز
تنگه هرمز مهمترین صحنه درگیری است. حدود یکپنجم نفت جهان از این گذرگاه باریک عبور میکند. اغلب تصور میشود که کنترل آن میتواند اهرم فشار عظیمی ایجاد کند.
اما این تصور گمراهکننده است. هرمز یک نقطه واحد نیست که بتوان آن را تصرف کرد؛ بلکه سامانهای پیچیده از قلمروهای دریایی و ساحلی است. هر تلاش جدی برای کنترل آن مستلزم عملیات علیه بندرعباس ـ بزرگترین بندر ایران ـ و نیز جزیره قشم خواهد بود که بخش مهمی از ساختار دفاعی ایران در خلیج فارس محسوب میشوند. در واقع، کنترل تنگه به معنای ورود به جنگی بر سر قلمرو است.
چنین تلاشی نیازمند تضعیف پدافند ساحلی، مهار توان موشکی و دریایی نامتقارن ایران و حفظ حضور نظامی دائمی در محیطی بسیار مناقشهآمیز است. آنچه بهعنوان اهرمی محدود تصور میشود، احتمالاً به کارزاری طولانی و پرهزینه تبدیل خواهد شد و بازارهای جهانی انرژی را برای مدتی طولانی بیثبات میکند.
۳. سه جزیره
ابوموسی و تنب بزرگ و کوچک دروازه غربی تنگه هرمز را شکل میدهند. این جزایر ارزش اقتصادی محدودی دارند اما از نظر نمادین و ژئوپلیتیکی اهمیت بالایی دارند.
تصرف آنها توازن نظامی را بهطور تعیینکننده تغییر نمیدهد و مسیری به درون ایران باز نمیکند. اما به دلیل حساسیت موضوع حاکمیت و ادعای تاریخی امارات متحده عربی، هر عملیات علیه آنها پیامدهای سیاسی بزرگی خواهد داشت. اقدامی که ظاهراً کمهزینه و نمادین است، میتواند جنگ را گسترش دهد بیآنکه دستاورد راهبردی قابلتوجهی ایجاد کند.
۴. چابهار–کنارک
در جنوبشرق ایران، کریدور چابهار–کنارک در نگاه اول گزینهای بازتر و کمتر نظامیشده نسبت به خلیج فارس به نظر میرسد.
اما این دسترسی با محدودیت اساسی همراه است: چابهار اهرم فشار راهبردی ندارد. نه در قلب صادرات نفت قرار دارد و نه یک گلوگاه حیاتی جهانی را کنترل میکند. مهمتر از همه، فاصله آن از مراکز اقتصادی و سیاسی ایران زیاد است. هر نیروی مهاجم ناچار خواهد بود مسیر طولانی و پرهزینهای را طی کند. بنابراین نقطهای که ورود به آن آسانتر به نظر میرسد، از نظر راهبردی کماثرتر است.
۵. محور آبادان–خرمشهر
اگر حمله زمینی شکل قاطعتری بگیرد، محتملترین مسیر، محور آبادان–خرمشهر در جنوبغربی ایران است؛ مسیری مستقیم به مناطق نفتخیز.
اما این مسیر جدا از تحولات عراق قابل تصور نیست. هر پیشروی احتمالاً باید از کویت آغاز شود، از جنوب عراق و بصره عبور کند و سپس وارد خوزستان شود؛ مسیری مشابه حمله عراق در سال ۱۹۸۰. اما امروز عراق یک کریدور منفعل نیست. نیروهای همسو با ایران، بهویژه حشدالشعبی، میتوانند پیش از ورود نیروهای آمریکایی به خاک ایران درگیری را گسترش دهند. این صحنه نبرد میتواند به جنگی چندلایه در فضایی پیوسته از جنوب عراق تا جنوبغرب ایران تبدیل شود.
نقش کردها
یکی دیگر از عوامل مهم، نقش احتمالی کردهاست. یک مداخله آمریکا میتواند با شورشهایی در مناطق کردنشین غرب ایران همراه شود و ظرفیت دفاعی ایران را در چند جبهه درگیر کند.
اما این گزینه نیز محدود است. گروههای کردی پراکندهاند و توان و اراده آنها برای درگیری گسترده روشن نیست. دولت اقلیم کردستان عراق نیز انگیزه زیادی برای پرهیز از تشدید تنش دارد. افزون بر آن، چنین سناریویی ممکن است نتیجه معکوس دهد و در داخل ایران به تقویت همبستگی ملی در دفاع از تمامیت ارضی منجر شود.
نقشهای از تشدید تنش، نه پیروزی
در مجموع، نقاط احتمالی ورود به ایران، بیشتر نقشهای از تشدید درگیریاند تا راهبردی برای پیروزی. اهدافی که فشار واقعی ایجاد میکنند، خطر گسترش بحران منطقهای و اقتصادی دارند؛ و تلاش برای محدود نگه داشتن درگیری، اثر راهبردی اندکی خواهد داشت.
چنین تشدیدی احتمالاً به دیگر گلوگاهها مانند بابالمندب نیز کشیده میشود؛ جایی که حوثیهای همسو با ایران توان اخلال در تردد دریایی را دارند. در نتیجه، بحران میتواند چندین گلوگاه انرژی جهانی را همزمان درگیر کند.
خطر دیگر، گرفتار شدن در باتلاق است. حتی تصرف جزایر کوچک میتواند نیروهای مهاجم را در معرض مینها، موشکها و پهپادها قرار دهد و آنها را به اهدافی آسیبپذیر تبدیل کند.
گزینههای دیگر مانند حملات هوابرد محدود به سایتهایی چون نطنز یا فردو نیز بسیار پرخطرند، بهویژه اگر مواد هستهای در مکانهای ناشناخته پراکنده شده باشد.
تلاش برای ضربه سریع به تهران با این واقعیت روبهرو میشود که: جمهوری اسلامی طی دههها خود را برای جنگ نامتقارن و مقاومت طولانی آماده کرده است. آنچه بهعنوان عملیات سریع آغاز شود، میتواند به نبردی فرسایشی و حتی جنگ شهری تبدیل شود.
در نهایت، حمله زمینی به ایران شاید از نظر ظاهری قابل تصورتر شده باشد، اما این تصور بر برداشت نادرست از جغرافیاست. ایران نهتنها با جغرافیای خود سازگار شده، بلکه آن را به بخشی از راهبرد دفاعی خود تبدیل کرده است. کوهها، بیابانها، سواحل و گلوگاهها عناصر منفعل نیستند؛ آنها ابزارهایی برای جذب فشار، پراکندن نیرو و تحمیل هزینهاند. به این معنا، جغرافیای ایران میتواند عملیات نظامی را به رویدادی با پیامدهای جهانی تبدیل کند.


نظر شما