چند هفتهٔ گذشته در ایران، درسهایی را به ما یادآوری کرد که از پیش میدانستیم. رخدادها دوباره نشان داد که هرچند اکثریت قاطع ایرانیان بهطور کامل از حاکمیت روحانیان به ستوه آمدهاند و شجاعتی شگفتانگیز دارند، اما در برابر دولتی قرار گرفتهاند که راهبرد بقایش ساده و بیرحمانه است: آنقدر سریع برخورد کن که بقیه مرعوب شوند و تسلیم بمانند. باز هم دیدیم که اپوزیسیون خارج از کشور عمیقاً پراکنده است؛ رهبرانش اغلب تجربهٔ سازماندهی مقاومت مدنی را ندارند و نگرانکنندهتر از آن، درک درستی از آمادگی نظام برای گرفتن جان شهروندان خود ندارند. شاهد مردمی بودیم که سالها به میهندوستی شناخته میشدند، اما آنچنان به استیصال رسیدهاند که برخیشان اکنون آشکارا از مداخلهٔ نظامی خارجی استقبال میکنند -هرچند هیچ راه معتبری برای سنجش گستردگی واقعی این احساس وجود ندارد- و یکبار دیگر روشن شد که ایرانیان نمیتوانند برای نجات خود، به رئیسجمهور ایالات متحده ــ یا هیچ قدرت خارجی دیگری ــ تکیه کنند، هرقدر هم که چنین وعدههایی صریح یا مکرر داده شود.
در زمان نگارش این متن، جمهوری اسلامی با برخورد گسترده، در خیابانها سکوت حکمفرما کرده و برای پنهانکردن ابعاد این برخورد و فلجکردن توان مردم در سازماندهی یا ارتباط با جهان بیرون، اینترنت را قطع نموده است. با این همه، تصاویر و ویدئوهایی که از این برخوردها به بیرون درز میکند، همراه با شهادت شاهدان عینی و روایتهای کادر درمان رو به افزایش است. سازمانهای معتبر حقوق بشری هویت نزدیک به ۴ هزار غیرنظامی کشتهشده را تأیید کردهاند و گزارشهای موثق میگویند شمار واقعی میتواند سه تا پنج برابر این رقم باشد. این جدای از حجم بسیار بزرگتری از غیرنظامیانِ بیسلاح است که دچار معلولیت دائمی شدهاند؛ کسانی که اغلب عمداً از ناحیهٔ چشم یا کشالهٔ ران هدف گلوله قرار گرفتهاند.
نظام با قدرت زور و سلاح، مردم را به خانهها رانده است؛ اما وضع موجود پایدار نیست. خیزش اخیر در خلأ رخ نداد. جرقهٔ آن، سقوط تند دیگری در ارزش پول ملی بود؛ شوکی آشنا که این بار بازاریان را هم به خیابان کشاند. کمی پیشتر، گزارشهایی منتشر شد که یکی از بانکهای بزرگ خصوصی عملاً ورشکسته شده و با ادغام در یک بانک دولتی «نجات» یافته است. این بیش از هر چیز اقدامی نمایشی بود. در واقع، کل نظام بانکی ایران ورشکسته است و ترازنامههایش نه بر دارایی واقعی، بلکه بر خیال و حسابسازی استوار است.
هشت سال حبس در زندان اوین، در کنار افراد نزدیک به حکومت ــ از مقامهای ارشد و تاجران بانفوذ تا بانکداران ــ به من آموزشی بیپرده از سازوکار این سیستم داد. ایران فاقد نظام واقعی اعتبارسنجی است؛ بنابراین وامهای کلان تقریباً فقط با سند ملک وثیقهگذاری میشوند. با گذر زمان، وامگیرندگانِ متصل به قدرت ترفندی را یاد گرفتند: با رشوه به ارزیابها ارزش ملک را گاه تا ده برابر بالا میبردند، وامهای عظیم میگرفتند و وقتی زمان بازپرداخت میرسید، ملک را تحویل بانک میدادند. بانک سپس این داراییها را با سودی روی کاغذ به بانک دیگری میفروخت و سود خیالی را ثبت میکرد. بانک دوم میدانست زباله میخرد، اما همان بازی را برعکس انجام میداد: این داراییها را میفروخت و سودی ساختگی ثبت میکرد.
نتیجه، یک روند معیوب است که با فریب متقابل و همدستی نهادهای ناظر دوام میآورد. این رویه در ۱۵ سال گذشته گسترشی سرطانی یافته و بسیار فراگیرتر از این توصیف ساده است. این فقط نظام بانکی است؛ بخشهای زیادی از اقتصاد ایران به فساد و سوءمدیریتِ نهادینهشدهٔ مشابهی دچارند.
این روند، بازتاب بحران عمیقتری در حکمرانی است. در دو دههٔ گذشته، آقای خامنهای بهطور سیستماتیک تکنوکراتهای نیمهکارآمد و فرماندهان باتجربه را کنار گذاشته و وفاداران را جایگزین کرده است؛ به عبارت دیگر او اطاعت را بر توانایی ترجیح داده است. حاصل این سیاست، یک «بدسالاری» تمامعیار است: درست در زمانی که کشور با چالشهای وجودی روبهروست، مسئولان ادارهٔ آن اغلب کمصلاحیتترین افرادند.
ایران با کمآبی روبهروست. شبکهٔ برق از کار میافتد. دولت حتی در تأمین کالاهای پایه درمانده، چه برسد به ترمیم انزوای بینالمللی یا مهار تورم. نظام سالها این ناکامیها را با تکیه بر یک ستون باقیماندهٔ مشروعیت توجیه میکرد: امنیت. آن ستون هم اکنون فرو ریخته است. نتیجهٔ تحقیرآمیز جنگ ۱۲روزهٔ اخیر ایران و اسرائیل، آخرین بقایای مشروعیت نظام را نابود کرد.
امروز بهطور گسترده باور بر این است که حدود ۸۰ درصد ایرانیان نظام را نامشروع میدانند. در بهترین حالت، ۲۰ درصد حامی به حساب میآیند و حتی در میان آنها هم بسیاری حاضر نیستند برای حفظ نظام، هموطنانشان را بکشند. در کشوری با حدود ۹۳ میلیون نفر جمعیت، نزدیک به ۸۰ میلیون نفر عملاً گروگانِ اقلیتی کوچک و خشناند.
در روزهای نخست اعتراضها، بسیاری از ناظران فروپاشی فوری نظام را پیشبینی کردند. پس از آنکه دولت بار دیگر توانست با ایجاد رعب مردم را از خیابانها براند، موجی از تحلیلها به سمت عکس چرخید و بر دوام نظام تأکید کرد و تفاوت امروز با سال ۱۹۷۹ ــ زمان سقوط محمدرضا شاه ــ را برجسته ساخت.
در بسیاری جهات، این تفاوتها واقعیاند. شاه، با همهٔ ناکامیهای سیاسیاش، سرانجام ترجیح داد کشور را ترک کند تا اینکه با کشتار جمعی به قدرت بچسبد. نهاد روحانیت و سپاه چنین ملاحظهای ندارند. در ۱۹۷۹، اپوزیسیون نیز بسیار متحدتر و سازمانیافتهتر از امروز بود. همچنین گفته میشود بسیاری از مقامهای ارشد دوران شاه توانستند پس از سقوط، به غرب پناه ببرند و زندگی حرفهای خود را از سر بگیرند؛ در حالیکه مقامهای جمهوری اسلامی ــ که بسیاریشان دستشان به خون آلوده است ــ جایی برای فرار ندارند و بنابراین نزاع را وجودی میبینند: بکش یا کشته شو.
همهٔ اینها تا حد زیادی درست است. اما مهمترین تفاوت را نادیده میگیرد. حکومت شاه، با همهٔ ضعفهای سیاسی، از نظر منطقهای کارآمد بود. ایرانِ اواخر دههٔ ۱۹۷۰ اقتصادی پویا، درگیر جهان و محترم بود؛ نه کشوری مطرود که با تحریم، فساد نهادینه و سوءمدیریت سیستماتیک تهی شده باشد.
جمهوری اسلامی امروز دقیقاً برعکس آن را نمایندگی میکند. بنابراین قیاس با ۱۹۷۹ نهتنها ناقص، بلکه گمراهکننده است. وضعیت کنونی ایران شبیه سالهای پایانی سلطنت نیست؛ اما نظامی که شایستگی، مشروعیت و اعتبار ــ در داخل و خارج ــ را از دست داده، نمیتواند برای همیشه خشونت عریان را جایگزین حکمرانی کند.
جمهوری اسلامی دیگر جادهای برای ادامه ندارد و ــ دستکم در شکل کنونی ــ دوام چندانی نخواهد داشت.
متغیر مرکزی: پایان عصر خامنهای
تمام سناریوهای پیشِرو به یک عامل تعیینکننده وابستهاند: اینکه آقای خامنهای چه زمانی ــ و چگونه ــ صحنه را ترک میکند.
تا زمانی که آقای خامنهای در رأس است، تغییر واقعی در ایران شکل نخواهد گرفت. او از ۱۹۸۹ بارها و قاطعانه نشان داده که اجازهٔ تحول سیاسی معنادار در جمهوری اسلامی ــ چه برسد به گذار دموکراتیک ــ را نمیدهد. در برابر فشار داخلی، فروپاشی اقتصادی یا انزوای بینالمللی، پاسخ او همواره یکسان بوده است: سرکوب، حذف، زندان یا قتل؛ هرچه لازم باشد برای حفظ وضع موجودی که فقط خودش تعریف میکند، حتی وقتی آن وضع آشکارا ناپایدار شده است.
آقای خامنهای بهطور سیستماتیک هر چهرهای را که نشانی از استقلال یا اصلاحطلبی داشت حذف یا خنثی کرده است. رؤسایجمهور، وزیران، روحانیان، تکنوکراتها و فرماندهان همه یک درس آموختهاند: انعطافپذیری یعنی بیوفایی؛ شایستگی در درجهٔ دوم است. بدسالاریِ امروزِ جمهوری اسلامی تصادفی نیست؛ محصول مستقیم فلسفهٔ حکمرانی شخص رهبر است.
ایران عملاً وارد دورهای شده که در آن همهچیز با فرض «بعد از خامنهای» سنجیده میشود. رهبر کنونی، که در سنین پایانی عمر است، دیگر نقش فعال و باثبات گذشته را ندارد و بنا بر گزارشها، پس از ضربات نظامی اخیر اسرائیل که فرماندهان ارشد را هدف قرار داد، بخش زیادی از وقت خود را در شرایط امنیتی و پنهان میگذراند. از مدتها پیش، در درون ساختار قدرت، بحث جانشینی بهطور جدی جریان دارد؛ نه علنی، اما مداوم و با حساسیتی بالا. مشکل اصلی این نیست که «چه کسی» میآید، بلکه این است که «چه زمانی» این گذار اتفاق میافتد — و همین عامل زمان میتواند سرنوشت کشور را تعیین کند.
اگر این وضعیت نیمهتعلیق برای مدت طولانی ادامه پیدا کند — یعنی رهبری که قدرتش رو به کاهش است اما هنوز کنار نرفته — احتمالاً نتیجهاش تشدید سرکوب خواهد بود، نه اصلاح. در چنین شرایطی، نخبگان حکومتی محتاطتر و محافظهکارتر میشوند، از هرگونه ریسک پرهیز میکنند و ترجیح میدهند وضع موجود را با زور حفظ کنند تا اینکه وارد تغییرات نامعلوم شوند. در نتیجه، شکافهای واقعی در درون نظام یا اصلاً شکل نمیگیرد یا به آینده موکول میشود.
اما اگر آقای خامنهای بهطور ناگهانی از صحنه خارج شود — چه به دلایل طبیعی و چه به شکلی غیرمنتظره — وضعیت کاملاً متفاوت خواهد بود. چنین رخدادی میتواند تعادل فعلی قدرت را به هم بزند و قفل اصلیای را که مانع هرگونه تحول سیاسی بوده، باز کند. این به معنای تحقق خودکار دموکراسی نیست، اما مهمترین مانع ساختاری در برابر آن را کنار میزند: شخصی که طی دههها، هر نوع تغییر واقعی را بهطور سیستماتیک وتو کرده است.
بنابراین ایرانِ بدون خامنهای فقط یک تغییر در رأس هرم قدرت نخواهد بود؛ بلکه کل میدان بازی سیاسی را عوض میکند. همهٔ بازیگران — از نهادهای امنیتی گرفته تا سیاستمداران، معترضان و حتی قدرتهای خارجی — ناچار خواهند شد تصمیمها و محاسبات خود را بر اساس نظمی جدید بازتعریف کنند.
چه میشود و به چه بستگی دارد
پرسش این نیست که آیا جمهوری اسلامی میتواند به وضع پیشین بازگردد ــ قطعا نمیتواند ــ بلکه این است که چه چیزی جای آن را میگیرد، این مرحله چقدر طول میکشد و با چه هزینهای. فروپاشی نظام در شکل کنونیاش اکنون محتملتر از بقای آن بهعنوان دولتی کارآمد به نظر میرسد. با این حال، پیدایش ایرانِ دموکراتیک هنوز بسیار نامطمئن است. میان این دو سرانجام، منطقهای میانی، ناپایدار و خطرناک قرار دارد.
بسیاری چیزها به چهار عامل بستگی دارد:
۱) مداخلهٔ خارجی
اینکه ایالات متحده و دیگر بازیگران چگونه و تا چه حد مداخله کنند، مسیر ایران را شکل میدهد اما تعیین نمیکند. حملات محدود نظامی بهتنهایی بعید است نظام را سرنگون کند، بهویژه بدون راهبرد سیاسی گستردهتر. تهاجم زمینی محتمل نیست و کارنامهٔ آمریکا در ساخت دموکراسی با زور الهامبخش نیست. افزون بر این، نباید فرض کرد اولویتهای واشنگتن با خواست مردم ایران همسوست. تصمیمهای دونالد ترامپ نخست بر محاسبات شخصی و سیاسی، سپس بر منافع آمریکا استوار خواهد بود. معامله با بخشهایی از نظام موجود ــ یا با یک مرد قدرتمند برآمده از سپاه ــ در برابر امتیازهایی در نفت، مسائل منطقهای یا مهار هستهای کاملاً قابل تصور است. چنین توافقی شاید به کار این دولت بیاید، اما کمکی به مردم ایران نمیکند و ثبات واقعی نمیآورد.
۲) رفتار اپوزیسیون
محبوبیت نمادین با توان سازماندهی یکی نیست. هرچند چهرههایی مانند رضا پهلوی توجه و طنین احساسی در بخشی از جامعه دارند، اپوزیسیون بهطور کلی پراکنده و گرفتار بیاعتمادی عمیق است. اپوزیسیون خارج از کشور بهویژه در رهبری مقاومت مدنی پایدار تجربهٔ اندکی دارد. جایگاه واقعی پهلوی در داخل ایران پس از بسیجی که به سرکوب گسترده انجامید، روشن نیست. بسیاری به فراخوان او پاسخ دادند و با کشتار روبهرو شدند. این تجربه اعتبار او را تقویت کرده یا تضعیف؟ معلوم نیست، اما دومی محتملتر است. همچنین نمیتوان دانست چه تعداد از کسانی که نام او را فریاد زدند از سر باور سیاسی بود و چه تعداد فقط برای تقویت بلندترین صدای مخالف در لحظهای از استیصال. در داخل ایران ــ و حتی در بین ایرانیان خارج از کشور ــ جمعیت بزرگی وجود دارد که موضع اصلیشان وفاداری به رهبر خاصی نیست، بلکه این باور است که تقریباً هر چیزی از نظام کنونی بهتر است.
۳) کنترل اطلاعات و ارتباطات
شجاعت بدون هماهنگی فراگیر نمی شود. توان نظام در قطع اینترنت، اختلال در ارتباطات ماهوارهای و گسستن پیوند میان شهرها و مناطق، یکی از نیرومندترین ابزارهای آن است. بسیج پایدار، اعتصابهای سراسری و کنش جمعی همگی به ارتباط وابستهاند. تا وقتی دولت کنترل تقریباً کامل بر جریان اطلاعات دارد، خشم عمومی به فشار پایدار تبدیل نخواهد شد.
۴) پویایی نخبگان درون نظام
جمهوری اسلامی یکپارچه نیست. از درون، شبیه نظامی مبتنی بر رانت است که جناحها بر سر منابع و بقا رقابت میکنند. با این حال، تاریخ نشان داده هنگام تهدید وجودی، این جناحها صف میبندند و سرکوب را هماهنگ میکنند. تغییر معنادار مستلزم شکاف در هستهٔ سخت نظام است بهویژه در نیروهای امنیتی. چنین شکافهایی تا زمانی که نیروهای داخل نظام باور دارند راه خروج و آیندهای بیرون از سیستم ندارند، بعید است. اما اگر این محاسبه تغییر کند، توازن میتواند بهسرعت جابهجا شود.
امید واقعی به دموکراسی ایران کجاست؟
اگر قرار است ایران از این بحران بهعنوان یک دموکراسی واقعی بیرون بیاید ــ نه جمهوری اسلامی با رهبری دیگر، نه یک مرد قدرتمند نظامی و نه ترتیبی اقتدارگرا ــ منشأ این تحول به اندازهٔ زمان آن اهمیت دارد.
امید معتبر به دموکراسی، در داخل کشور است: در میان کنشگران مدنی، سازماندهندگان کارگری، دانشجویان، فعالان مدنی، گروههای زنان و نیروهای اصلاحطلبِ درونسیستمی که میدانند ایران واقعاً چگونه کار میکند. دههها حکومت فاسد و قهری، ایران را به سیستمی پیچیده و تو در تو بدل کرده است. هر گذار دموکراتیک موفقی به شناخت عمیق از اقتصاد سیاسی، شبکههای نخبگان، بوروکراسی و ــ مهمتر از همه ــ توان جلب همکاری بخشهای بزرگی از دولت و دستگاه امنیتی که دستکم منفعل هستند نیاز دارد.
این را نمیتوان از خارج مهندسی کرد. چهرههای مخالف در تبعید میتوانند صداها را تقویت کنند، توجه جهانی را جلب کنند و فشار خارجی را هماهنگ سازند؛ اما دانش درونساختاری و اهرم عملی لازم برای ادارهٔ کشوری چنین بزرگ و متنوع را ندارند. مهمتر اینکه بعید است رهبران ایرانیان برون مرزی، بهتنهایی بتوانند وفاداری ــ یا حتی تمکین ــ بوروکراسی یا ارتش ایران را به دست آورند.
در بهترین حالت، نیروهای دموکراتیک داخل ایران و حامیان خارج از کشور باید هماهنگ کار کنند: بازیگران داخلی مشروعیت، سازماندهی و تداوم را فراهم کنند و بازیگران بیرونی منابع، حفاظت و اهرم دیپلماتیک بدهند. اما ایران هنوز فاصلهٔ زیادی با آن نقطه دارد.
در پایان اینکه جمهوری اسلامی به شکلی که میشناسیم دوام نخواهد آورد. اما فروپاشی یا دگرگونی آن بهخودیِ خود رهایی را تضمین نمیکند. ایران به مرحلهٔ پایانی یک انقلاب وارد نمیشود، بلکه قدم به دوره گذاری پرخطر میگذارد؛ وضعیتی که در آن سرکوب مؤثر بوده، مشروعیت از میان رفته و آینده هنوز بهشدت محل کشمکش است.
تراژدی این نیست که ایرانیان شجاعت ندارند؛ تراژدی این است که شجاعتِ تنها کافی نیست.


نظر شما