twitter share facebook share ۱۴۰۴ بهمن ۰۸ 23
مشروعیت از اعتماد زیسته در داخل کشور می‌آید: از افرادی در داخل کشور که بلندترین صداها علیه نظام بوده‌اند، و از رهبری‌ای که مردم به‌واسطهٔ تجربهٔ مشترک در خیابان‌ها می‌شناسند و به آن اعتماد دارند

این ماه، مردم ایران بار دیگر برای داشتن زندگی بهتر علیه جمهوری اسلامی به خیابان‌ها آمدند. در روزهای نخست اعتراض‌ها—پیش از آن‌که سرکوب خشونت‌بار، هزاران نفر از معترضان را به کام مرگ بکشاند—بسیاری از ناظران و مفسران تکرار می‌کردند که «بازی نهایی» نظام فرا رسیده و ایران در آستانهٔ آزادی است.

اما هرچه ابعاد کشتار در داخل ایران روشن‌تر می‌شود، می بینیم که حاکمیت مشروعیت خود را از دست داده و فقط با زور عریان و ارعاب بر سرِ پا مانده است. با این حال، در میانهٔ این آشوب یک پرسش اساسی بی‌پاسخ مانده: جایگزین جمهوری اسلامی دقیقاً چیست؟ پس از سقوط نظام، چه کسی ایران «آزاد» را اداره خواهد کرد؟ دلیل اصلی دوام جمهوری اسلامی فقط آمادگی‌اش برای کشتار جمعی نیست، بلکه ناتوانی اپوزیسیون پراکندهٔ ایران در به‌چالش کشیدن جدی آن است.

اکثریت قاطع ایرانیان—چه در داخل کشور و چه در خارج—با نظام حاکم مخالف‌اند. اما «ضدحکومتی‌بودن» شکل‌های بسیار متفاوتی دارد. مخالفان آقای خامنه‌ای بر سر هویت، تاریخ، مرزها، زبان، مذهب، طبقهٔ اجتماعی و حتی این‌که «ایران» دقیقاً به چه معناست، با یکدیگر اختلاف دارند.

چرا بسیاری از ایرانیان به رضا پهلوی بدبین‌اند؟

نخست به سلطنت‌طلبان بپردازیم: رضا پهلوی، رهبری یکی از سرسخت‌ترین و گسترده‌ترین جریان‌های مخالف جمهوری اسلامی را بر عهده دارد و شواهد روشنی وجود دارد که او در داخل ایران نیز حامیانی دارد؛ شعار «جاوید شاه» از عناصر ثابت اعتراض‌های اخیر بود. البته، شاهِ بالقوه تقریباً تمام زندگی بزرگسالی‌اش را در آمریکا گذرانده و صلاحیت‌هایش برای ادارهٔ کشوری ۹۰ میلیونی محل تردید جدی است. با این حال، او شاید بدیهی‌ترین گزینه برای جانشینی حکومت روحانیون باشد و بارها گفته که حاضر است در دورهٔ گذار به دموکراسی، نقشی موقت ایفا کند.

از این منظر، او می‌توانست رهبر یک جبههٔ متحد باشد. اما مانع اصلی شکل‌گیری چنین جبهه‌ای، اکوسیستم پرسر و صدای سلطنت‌طلبان افراطی پیرامون اوست؛ جریانی که رفتارش برای بسیاری از کسانی که شاید در شرایط دیگر از پهلوی حمایت می‌کردند، عمیقاً توهین‌آمیز است. خود پهلوی از ضرورت دموکراسی سخن گفته و تأکید کرده که در صورت بازگشت به‌عنوان پادشاه، نظامی سلطنتیِ مشروطه خواهد بود. اما حامیان تندرویش آشکارا نشان داده‌اند که رؤیای آنان بازگرداندن سلطنت مطلقهٔ پیش از ۱۳۵۷ است (و این به‌گمان مخالفان، چیزی نیست جز احیای همان نقض‌های گستردهٔ حقوق بشر). این‌که پهلوی حاضر نشده صراحتاً از این دیدگاه‌ها فاصله بگیرد، زنگ خطر بزرگی است. اردوگاه او همچنین به درگیری دائمی با دیگر مخالفان مشهور است؛ هر ایرانیِ مخالفی که از پهلوی حمایت نکند، از نگاه آنان خائن، عامل نظام یا مانع آزادی است. چنین رفتاری هر تلاشی برای شکل‌دادن به ائتلافی فراگیر را تضعیف می‌کند.

این الگو به‌وضوح در فضای آنلاین دیده می‌شود. برای نمونه، مسیح علینژاد، فعال حقوق زنان، سال‌ها صدایی مهم علیه جمهوری اسلامی بوده و هدف تهدیدهای جدی و طرح‌های ترور مرتبط با نظام قرار گرفته است. با این حال، سیاست‌های مسمومِ بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور باعث شده حامیان پهلوی او را آزار دهند و با اتهاماتی چون فساد و وابستگی خارجی بدنام کنند. همین رفتار پس از آن‌که نرگس محمدی، فعال دیرینهٔ حقوق بشر و زندانی سیاسی داخل ایران، در سال ۲۰۲۳ جایزهٔ نوبل صلح را برد، تکرار شد. محمدی نماد مقاومت مدنی در داخل ایران است، اما با این وجود، شبکه‌های اجتماعی اپوزیسیون—به‌ویژه سلطنت‌طلبانِ طرفدار پهلوی—پیروزی او را محکوم کردند و با متهم‌کردنش به همدستی با نظام، او را «اصلاح‌طلبی» خواندند که قصد حفظ جمهوری اسلامی را دارد، نه سرنگونی آن. با چنین «دوستانی»، دیگر نیازی به دشمن نیست.

به همین دلیل، بسیاری از ایرانیان غیرسلطنت‌طلب، جریان سلطنت‌طلب را حرکتی اقتدارگرا با پوششِ ضدحکومتی می‌دانند. اگر امروز در تبعید، هر مخالفی را خائن می‌خوانند، فردا که به قدرت برسند، با فدرالیست‌ها، چپ‌گرایان، کردها، بلوچ‌ها، عرب‌ها یا اقلیت‌های مذهبی چه خواهند کرد؟

سازمان مجاهدین خلق؛ گذشته‌ای پر از پرونده‌های تاریک

دومین جریان بزرگ اپوزیسیون در تبعید، سازمان مجاهدین خلق است که در غرب بیشتر با نام شورای ملی مقاومت ایران شناخته می‌شود. این جریان نیز برای اکثریت ایرانیان قابل‌قبول نیست.

مجاهدین در ابتدا از چپ‌گرایانی با ایده‌های اسلام‌گرایانه شکل گرفتند. این گروه به رهبری مسعود رجوی، هم علیه شاه و هم بعدها علیه آقای خمینی عملیات بمب‌گذاری انجام داد. پس از ممنوعیت فعالیتش در ایران در سال ۱۳۶۰، با صدام در جنگ ایران و عراق متحد شد و پایگاه‌های نظامی در عراق برپا نمود که از آن‌ها علیه نیروهای ایرانی حمله می‌کرد. مجاهدین تلاش زیادی کرده‌اند نشان دهند که هرگز «در کنار» ارتش صدام نجنگیده‌اند؛ اما واقعیت این است که اعضایشان در جنگی که بقای کشور را تهدید می کرد، علیه هم‌وطنان خود سلاح برداشتند و همین، جایگاهی مشابه «بندیکت آرنولد» در تاریخ آمریکا به آن‌ها داده است.

به همین دلیل، مجاهدین تقریباً هیچ شانسی برای ساختن یک جنبش توده‌ای در داخل ایران ندارند. در خارج از کشور، آن‌ها با دعوت از سیاستمداران برجستهٔ غربی به کنفرانس‌هایشان و جلب حمایت کنگرهٔ آمریکا از «طرح ده‌بندی» خود برای ایرانِ پس از جمهوری اسلامی، تا حدی نفوذ کسب کرده‌اند. اما هم‌زمان، همواره به‌خاطر ساختار و رفتارهای فرقه‌گونه مورد انتقاد بوده‌اند. برای مثال، اعضا ملزم به تجرد هستند و ادعا می‌شود رجوی—که از سال ۲۰۰۳ دیده نشده—همچنان زنده و در خفا به سر می‌برد. (در غیاب او، همسرش مریم رجوی رهبری گروه را بر عهده دارد.) افزون بر این، مجاهدین تا سال ۲۰۱۲ در فهرست سازمان‌های تروریستی خارجی آمریکا قرار داشتند.

به‌سبب این حواشی، مجاهدین دوستان اندکی در میان طیف گستردهٔ اپوزیسیون دارند و اغلب به‌عنوان جریانی مسئله‌دار و غیرقابل‌اعتماد دیده می‌شوند. در مقابل، خودِ مجاهدین دیگر جریان‌های مخالف را جدی یا مرتبط نمی‌دانند و ساختار منسجم خود را تنها بدیل معتبر جمهوری اسلامی معرفی می‌کنند. این رویکردها اتحاد با دیگران را عملاً ناممکن می‌کند و با توجه به بار منفی مجاهدین، روشن نیست چنین اتحادی حتی به نفع جنبش ضدحکومتی باشد.

جدایی‌طلبی قومی در ایران بسیار مناقشه‌برانگیز است

سپس به جدایی‌طلبان می‌رسیم، یا دقیق‌تر، طیفی که از هواداران تمرکززدایی تا فدرالیست‌ها و جنبش‌های استقلال‌طلب در میان اقوام غیر فارسِ پیرامون ایران را دربر می‌گیرد. فعالان در میان جوامع ترک (آذری)، عرب، کرد، بلوچ و دیگر اقلیت‌ها استدلال می‌کنند که دولت مدرن ایران—چه در دورهٔ شاه و چه در جمهوری اسلامی—بر پایهٔ همسان‌سازی اجباری آنان بنا شده است.

ایران کشوری چندقومیتی است، اما سیاست‌گذاران غربی اغلب با نگاهی فارس‌محور به آن می‌نگرند و «ایران» را یک واحد سرزمینی یکپارچه می‌بینند. فعالان اقلیت‌ها می‌گویند این نگاه، یکپارچگی سرزمینی را بر نیازهای جوامع اقلیت ترجیح می‌دهد. به باور آنان، پروژهٔ هویت‌سازی مدرن ایران—سرکوب زبان‌های محلی، سلسله‌مراتب فرهنگی و تمرکزگرایی—نه‌تنها به اقلیت‌ها آسیب زده، بلکه قدمتی بسیار پیش‌تر از جمهوری اسلامی دارد و با سرنگونی آن هم حل نخواهد شد. از نظر این گروه‌ها، تنها راه‌حل پایدار، ایجاد واحدهای مستقل در داخل ایران بر پایهٔ قومیت‌هاست.

فارغ از موافقت یا مخالفت با این دیدگاه، این جریان بازتاب‌دهندهٔ واقعیتی سیاسی در ایران است: بسیاری از جوامع غیر فارس، سرکوب جمهوری اسلامی را پدیده‌ای تازه نمی‌دانند، بلکه آن را ادامهٔ همان دولت مرکزی می‌بینند که همواره با آنان نه به‌عنوان شریک، بلکه به‌عنوان تابع برخورد کرده است. طبیعی است که این گروه‌ها نه‌تنها با حکومت روحانیون، بلکه با سلطنت‌طلبان و مجاهدین—که هر دو بر حفظ تمامیت ارضی ایران و سرکوب جدایی‌طلبی تأکید دارند—در تعارض باشند.

با وجود این شکاف‌های عمیق، بحران واقعی روشن می‌شود: اگر نظام فروبپاشد، کدام جریان مشروعیت پرکردن خلأ قدرت را دارد؟ پاسخ صادقانه این است: در شرایط کنونی، هیچ‌کدام. اگر گذار پس از سقوط نظام صرفاً به دست یکی از این اردوگاه‌های عمدتاً تبعیدی رقم بخورد، ایران به‌سرعت گرفتار بی‌ثباتی خواهد شد.

گروه‌های برون مرزی ایرانی فقط جناح‌های سیاسی نیستند، بلکه بارِ شکست‌ها و زخم‌های تاریخیِ حل‌نشده را با خود حمل می‌کنند. سلطنت‌طلبان برای «عصر طلاییِ» ازدست‌رفته‌ای می‌جنگند که شانس بازگشت اندکی دارد و راستش، هرگز هم آن‌قدرها طلایی نبود. مجاهدین از گذار دموکراتیک سخن می‌گویند در حالی که اکثریت جامعه آن‌ها را جریانی همدست با دشمن می‌دانند و هرگز از طریق صندوق رأی قدرت را به آن‌ها واگذار نخواهند کرد. جدایی‌طلبان برای استقلال قومی می‌جنگند که بیشتر ایرانیان از آن حمایت نمی‌کنند. فروپاشی نظام هیچ‌یک از این تناقض‌ها را حل نخواهد کرد؛ بلکه خلأ قدرت، آن‌ها را تشدید می‌کند.

از همین رو، بسیاری از کارشناسان سیاست‌گذاری در غرب نگران‌اند که ایرانِ پس از جمهوری اسلامی به سناریویی شبیه عراق یا افغانستان بدل شود. این نگرانی قابل فهم است. انتقال قدرت به یک گروه تبعیدی—چه سلطنت‌طلب و چه مجاهدین—به‌احتمال زیاد کشور را وارد بحران می‌کند، زیرا بخش‌های بزرگی از جامعه آن را نه «رهایی»، بلکه تسلط خارجی خواهند دید. بُعد بین‌المللی نیز اوضاع را بدتر می‌کند؛ چراکه گروه‌های تبعیدیِ کنارگذاشته‌شده از قدرت از راه‌های مسالمت‌آمیز، ممکن است بعداً برای تصاحب آن به زور متوسل شوند.

بدیل بهتر: اپوزیسیونِ داخل ایران

هیچ‌یک از این‌ها به این معنا نیست که ایرانیان ذاتاً با دموکراسی بیگانه‌اند یا حاکمان کنونی باید بر سر کار بمانند. اما مشروعیت مردمی برای جانشینی آنان از ضبط ویدئو و حضور رسانه‌ای در خارج از کشور به دست نمی‌آید؛ کاری که بسیاری از رهبران اپوزیسیون امروز انجام می‌دهند. مشروعیت از اعتماد زیسته در داخل کشور می‌آید: از افرادی در داخل کشور که بلندترین صداها علیه نظام بوده‌اند، و از رهبری‌ای که مردم به‌واسطهٔ تجربهٔ مشترک در خیابان‌ها می‌شناسند و به آن اعتماد دارند. بنابراین، هر چشم‌انداز جدی برای ایرانِ پس از جمهوری اسلامی باید بر اپوزیسیون واقعیِ داخل کشور متمرکز باشد؛ با ترتیباتی انتقالی که توسط نیروهای داخلی شکل بگیرد، شامل تضمین‌هایی علیه قتل‌های تلافی‌جویانه، حفاظت از اقلیت‌ها، و برنامه‌ای روشن برای جلوگیری از ربوده‌شدن لحظهٔ گذار توسط گروه‌های مسلح، چه در داخل و چه در خارج.

به‌اختصار، پرسش حیاتی پیشِ روی ایرانیان فقط این نیست که آیا اعتراض‌ها می‌توانند جمهوری اسلامی را سرنگون کنند یا نه، بلکه این است که چه فرهنگ سیاسی‌ای قرار است جایگزین آن شود. یک چیز روشن است: اگر ایران پس از سقوط نظام روحانیون قرار است یکپارچه و باثبات بماند، این ثبات نه با انکار تفاوت‌های سیاسی، بلکه با کثرت‌گرایی واقعی و قواعدی که از مخالفان سیاسی در برابر رفتارهای انحصارطلبانه دولت محافظت کند، به دست می‌آید. در غیر این صورت، خلأ پر نخواهد شد؛ خشونت ادامه خواهد یافت؛ و رنج مردم ایران حتی پس از رفتن جمهوری اسلامی نیز پایان نخواهد گرفت.

منبع: نشنال اینترست


برای مطالعه بیشتر در این زمینه رجوع کنید به: ایران در روز پس از سقوط نظام چه شکلی خواهد داشت؟



نظر شما