حمیدرضا عزیزی پژوهشگر مهمان در مؤسسه آلمانی امور بینالملل و امنیت در برلین (SWP) و پژوهشگر وابسته به مؤسسه کلینگندال در لاهه است. او همچنین نویسنده خبرنامه «Iran Analytica» است. عزیزی هفته گذشته تحلیلی بسیار قابل توجه درباره راهبرد نظامی ایران در جنگ کنونی با ایالات متحده و اسرائیل منتشر کرد با عنوان «ایران چگونه راهبرد جنگی خود را بازنویسی کرد». دیوان در اواخر ماه مارس با او گفتوگویی انجام داد تا درباره این مقاله و به طور کلی درباره مسیر جنگ در خلیج فارس، بهویژه احتمال پایان مذاکرهای برای این درگیری، صحبت کند.
*مایکل یانگ: شما بهتازگی مقالهای در سابستک خود منتشر کردهاید با عنوان «ایران چگونه راهبرد جنگی خود را بازنویسی کرد: از وضعیت دفاعی به منطق تهاجمی در یک جنگ منطقهای». به طور خلاصه، مهمترین جمعبندیهای شما چیست؟
حمیدرضا عزیزی: در این مقاله سه استدلال اصلی مطرح میکنم. نخست اینکه راهبرد کنونی ایران باید بهعنوان پاسخی به شکست الگوی بازدارندگی پیش از جنگ درک شود. تهران برای سالها بر یک رویکرد ترکیبی تکیه داشت: بازدارندگی از طریق خنثیسازی و سد کردن حمله دشمن که بر «عمق راهبردی» و شبکه متحدان و نیروهای نیابتی منطقهای استوار بود، و بازدارندگی از طریق مجازات که بر تهدید به تلافی گسترده موشکی متکی بود. اما در عمل این نظام بیشتر بر مؤلفه خنثیسازی تکیه داشت و عنصر مجازات از نظر اعتبار دچار ضعف بود و برای طرف مقابل چندان باورپذیر به نظر نمی رسید. جنگ کنونی محدودیتهای این الگو را آشکار کرده است. آنچه ایران اکنون انجام میدهد صرفاً واکنش نظامی نیست، بلکه تلاشی است برای ایجاد یک نظام بازدارندگی جدید در دل جنگ. این الگوی در حال شکلگیری بیش از گذشته بر مجازات تکیه دارد؛ یعنی استفاده واقعی از موشکها و پهپادها و هدف قرار دادن زیرساختهای حیاتی، با هدف بالا بردن هزینه نهتنها جنگ فعلی بلکه هرگونه حمله احتمالی در آینده.
دوم اینکه این جنگ بهطور عمدی «منطقهای» شده است. ایران این رویارویی را صرفاً یک درگیری دوجانبه با اسرائیل یا ایالات متحده تلقی نمیکند، بلکه آن را یک جنگ چندجبههای میبیند که در آن جبهههای مختلف—لبنان، عراق، خلیج فارس و گلوگاههای دریایی—همگی بخشی از یک صحنه بزرگتر جنگ هستند و به هم پیوند خوردهاند. این رویکرد به تهران اجازه میدهد منابع آمریکا و اسرائیل را پراکنده و تحت فشار قرار دهد، برنامهریزی آنها را پیچیدهتر کند و همواره این عدم قطعیت را ایجاد نماید که فشار بعدی از کدام جبهه ظاهر خواهد شد.
سومین نکته این است که این تغییر با پذیرش «فرسایش» بهعنوان یک راهبرد گره خورده است. ایران به دنبال پایان سریع جنگ نیست، بلکه میکوشد در طول زمان فشار را—از نظر نظامی، سیاسی و اقتصادی—حفظ کند تا محاسبات هزینه و فایده طرف مقابل را تغییر دهد. به این معنا، هدف ایران پیروزی در میدان نبرد به معنای متعارف نیست، بلکه ایجاد یک معادله راهبردی جدید است که در آن آستانه حمله به ایران بالاتر برود.
*مایکل یانگ: در حالی که تمرکز شما در مقاله بر مجموعه اقداماتی است که ایران برای گسترش میدان جنگ انجام داده، به نظر میرسد یک اقدام بیش از همه بر روند جنگ تأثیر گذاشته است؛ یعنی بستن تنگه هرمز. آیا راهبرد ایران میتوانست کاملاً بر همین یک اقدام تکیه کند؟ منظورم این است که آیا این اقدام بهتنهایی میتوانست آمریکا را در موضع دفاعی قرار دهد و جهت جنگ را تغییر دهد؟
حمیدرضا عزیزی: پاسخ کوتاه این است: نه. تنگه هرمز مؤثرترین اهرم ایران در این جنگ بوده است، اما بهتنهایی نمیتوانست بهطور پایدار روند کلی جنگ را تغییر دهد یا ایالات متحده را در موضع دفاعی قرار دهد.
آنچه هرمز ایجاد میکند فشار فوری و ساختاری است. با مختل کردن یا مشروط کردن جریان انرژی، ایران میتواند هزینههایی را نهتنها بر آمریکا و متحدانش بلکه بر اقتصاد جهانی تحمیل کند. این موضوع پیامدهای سیاسی روشنی دارد. چنین اقدامی از سوی کشورهای خلیج فارس فشار ایجاد میکند، بازارهای انرژی را تحت تأثیر قرار میدهد و تصمیمگیری آمریکا برای تشدید درگیری را پیچیدهتر میسازد. از این منظر، هرمز برای توانایی ایران در تبدیل جغرافیا به اهرم فشار و گسترش جنگ فراتر از حوزه صرفاً نظامی بسیار مهم بوده است.
اما راهبرد ایران بر یک نقطه فشار واحد بنا نشده است. این راهبرد ترکیبی از ابزارهایی است که یکدیگر را تقویت میکنند. فشار بر هرمز به این دلیل مؤثر است که با حملات مداوم موشکی و پهپادی، حمله به زیرساختهای آمریکا در منطقه و فعال شدن—یا دستکم امکان فعال شدن—چندین جبهه دیگر همراه است؛ از جمله احتمال گشوده شدن یک جبهه دریایی دیگر در بابالمندب. این چارچوب گستردهتر است که تشدید تنش را معتبر میکند. بدون چنین چارچوبی، بستن هرمز ممکن بود بهعنوان یک اقدام منفرد تلقی شود که میتوان با پاسخ نظامی با آن مقابله کرد، نه بهعنوان بخشی از یک پویایی گستردهتر از تشدید تنش که مهار آن پرهزینه است.
همچنین مسئله پایداری مطرح است. بستن کامل تنگه هرمز—مثلاً از طریق کار گذاشتن مینهای دریایی—میتواند واکنش نظامی متمرکز و چندملیتی برای بازگشایی آن را مشروع جلوه دهد. حتی ارزیابیهای خود ایران نیز نشان میدهد که هرمز زمانی بیشترین کارایی را دارد که بهطور انتخابی مورد استفاده قرار گیرد؛ یعنی بهعنوان ابزاری برای اختلال محدود و چانهزنی، نه بهعنوان یک اقدام قاطع و یکباره. بنابراین در عمل بهتر است هرمز را نقطه کانونی یک راهبرد گستردهتر دانست. این اهرم تأثیر اقدامات دیگر ایران را تقویت میکند، اما جایگزین آنها نیست. میزان فشاری که ایجاد میکند به معماری گستردهتری از فشار وابسته است که ایران پیرامون آن ساخته است.
*مایکل یانگ: شما اشاره میکنید که یکی از جنبههای راهبرد ایران ورود به یک جنگ فرسایشی است، با این تصور که ایالات متحده احتمالاً به دلایل داخلی نمیتواند چنین جنگی را برای مدت طولانی ادامه دهد. فکر میکنید این جنگ فرسایشی تا چه مدت میتواند ادامه پیدا کند؟ و آیا این فرسایش میتواند علیه خود ایران نیز عمل کند؟ یعنی آیا نقطهای وجود دارد که فرسایش به مشکلی برای رهبری ایران تبدیل شود؟
حمیدرضا عزیزی: منطق فرسایش در راهبرد ایران بر یک جدول زمانی ثابت استوار نیست، بلکه بر «تابآوری نسبی» بنا شده است. محاسبه تهران این است که ایالات متحده—و تا حدی اسرائیل—با محدودیتهای سیاسی، اقتصادی و لجستیکی نظامی مواجهاند که جنگ طولانی را برایشان هرچه پرهزینهتر میکند. به همین دلیل است که پیامرسانی ایران بهطور مداوم ایده آتشبس را رد کرده است. هدف توقف موقت جنگ نیست، بلکه کش دادن آن تا جایی است که محاسبات هزینه و فایده طرف مقابل تغییر کند و به یک پایان تعیینکننده منجر شود.
با این حال این مزیت نامحدود نیست. فرسایش میتواند دوطرفه باشد و برنامهریزان ایرانی کاملاً از این موضوع آگاهند. از یک سو، ایران کارزار خود را به شکلی طراحی کرده که نسبتاً پایدار باشد. این کشور برای ادامهٔ جنگ به موشکها و پهپادهایی متکی است که در داخل کشور تولید میشوند و از سکوها و محلهای پرتاب متعدد و پراکنده شلیک میشوند تا بهراحتی هدف قرار نگیرند. علاوه بر این، تهران بهجای استفادهٔ یکباره از همهٔ توان خود، حملات را بهصورت محدود و حسابشده انجام میدهد تا بتواند فشار را در طول زمان حفظ کند و توانش سریعاً فرسوده نشود.
اما از سوی دیگر محدودیتها واقعیاند. ادامه حملات زیرساختها را فرسوده میکند، سامانههای فرماندهی و کنترل را تحت فشار قرار میدهد و خطر بیثباتی داخلی را افزایش میدهد؛ بهویژه با توجه به فشارهای همزمان بر دستگاه امنیت داخلی و بحران جدی مشروعیت جمهوری اسلامی پس از کشتار معترضان در روزهای ۸ و ۹ ژانویه. همچنین یک بُعد سیاسی هم وجود دارد: هرچه جنگ طولانیتر شود، نیاز به نشان دادن این موضوع بیشتر میشود که هزینههایی که بر طرف مقابل تحمیل میشود به دستاوردهای راهبردی ملموس تبدیل شده است. در غیر این صورت منطق «تحمل و دوام» تضعیف میشود.
بنابراین پرسش اصلی صرفاً این نیست که ایران تا چه مدت میتواند جنگ فرسایشی را ادامه دهد، بلکه این است که آیا میتواند آن را به شکلی قانعکننده ادامه دهد یا نه. اگر جنگ ادامه پیدا کند بدون اینکه تغییری قابل مشاهده در معادله راهبردی ایجاد شود—چه به شکل امتیازگیری، چه اثرات بازدارنده یا افزایش قدرت چانهزنی—آنگاه فرسایش میتواند از یک ابزار به یک نقطه ضعف تبدیل شود. در نتیجه ایران تلاش میکند تعادل ظریفی را مدیریت کند: جنگ را آنقدر طولانی کند که هزینه حملات آینده علیه خود را بالا ببرد، اما نه آنقدر که بار فرسایش از منافع راهبردی آن بیشتر شود.
*مایکل یانگ: شما در مقاله خود چندان به شبکه متحدان منطقهای ایران اشاره نکردهاید، هرچند در پایان میگویید یکی از گزینههای ایران فعال کردن گستردهتر این شبکه است. میتوانید توضیح دهید ایران چگونه بهطور خاص به حزبالله در راهبرد خود نگاه میکند؟ و آیا نگران نیست که ویرانی گسترده جامعه شیعه در لبنان در نهایت حزبالله را تضعیف کند؟
حمیدرضا عزیزی: حزبالله در راهبرد ایران جایگاه مرکزی دارد، اما نه به معنای سنتی رابطه حامی و نیابتی. تهران حزبالله را بخشی از یک جبهه راهبردی واحد میداند، نه یک صحنه جداگانه از جنگ. این رویکرد ریشه در الگوی بازدارندگی پیشین ایران دارد—چیزی که خود آن را «دفاع پیشرو» مینامید—و بر شبکه منطقهای متحدانش، بهویژه حزبالله، برای بازدارندگی از حملات متکی بود.
آنچه در این جنگ تغییر کرده این نیست که حزبالله بیاهمیت شده، بلکه نقش آن از یک عنصر مرکزی به یک عنصر مکمل تبدیل شده است. همانطور که پیشتر گفتم، شکست مدل بازدارندگی ترکیبی—که در آن خنثیسازی بر متحدان منطقهای تکیه داشت و مجازات عمدتاً به تهدید تلافی موشکی متکی بود—ایران را به سمت یک رویکرد مستقیمتر و مبتنی بر مجازات سوق داده است. در این چارچوب، حزبالله همچنان مهم است، اما دیگر بار اصلی بازدارندگی را بر دوش نمیکشد.
از نظر عملیاتی نیز حزبالله خود را با این تغییر تطبیق داده است. پس از تلفات و خسارتهای قبلی، این گروه به سمت یک الگوی انعطافپذیرتر و شبهچریکی حرکت کرده است؛ مدلی که به آن اجازه میدهد با وجود فشار همچنان فعال بماند و به شلیک راکت و موشک به داخل اسرائیل ادامه دهد. این امر کارکرد روشنی دارد: درگیر نگه داشتن نیروهای اسرائیلی، تحت فشار قرار دادن سامانههای دفاع هوایی و تقویت ماهیت چندجبههای جنگ. از این نظر حزبالله هماکنون نیز در حال مشارکت در راهبرد فرسایشی گستردهتر ایران است.
در عین حال اصرار ایران بر پیوند دادن جبهه لبنان به هر توافق احتمالی آینده نشاندهنده اهمیت راهبردی حزبالله فراتر از میدان نبرد است. تهران نمیخواهد نتیجه جنگ به گونهای باشد که ایران خود باقی بماند اما حزبالله بهطور جدی تضعیف شود. چنین وضعیتی یکی از ستونهای نفوذ منطقهای ایران را تضعیف میکند، آن هم در زمانی که تهران در تلاش است مدل جدیدی از بازدارندگی مبتنی بر مجازات مستقیم ایجاد کند. بنابراین نکته اصلی این است که حزبالله همچنان در چارچوب راهبردی کلی ایران نقش مرکزی دارد، اما در قالب یک الگوی متوازنتر: هسته اصلی بازدارندگی دوباره به خود ایران بازمیگردد، در حالی که حزبالله بهعنوان بخشی از یک سیستم گستردهتر عمل میکند که فشار را تقویت مینماید، پویایی چندجبههای جنگ را حفظ میکند و بر شرایط پایان احتمالی جنگ تأثیر میگذارد.
*مایکل یانگ: در پایان، درباره طرح پانزدهبندی آمریکا برای پایان دادن به جنگ با ایران میشنویم که از طریق پاکستان به رهبران ایران منتقل شده است. آخر هفته گذشته نیز وزرای خارجه پاکستان، مصر، ترکیه و عربستان در اسلامآباد دیدار کردند تا درباره مسیر پیش رو بحث کنند. با توجه به برداشت شما از راهبرد ایران، فکر میکنید تهران چگونه به این پیشنهاد واکنش نشان خواهد داد؟ آیا دلیلی وجود دارد که تصور کنیم این طرح میتواند مبنایی برای پایان دادن به جنگ باشد؟
حمیدرضا عزیزی: برداشت من این است که تهران نه این پیشنهاد را به همان شکل خواهد پذیرفت و نه بهطور کامل دیپلماسی را رد خواهد کرد. محتملترین واکنش همان چیزی است که اکنون نیز میبینیم: رد علنی طرح بهعنوان پیشنهادی یکجانبه، همراه با ادامه تماسهای غیرمستقیم از طریق میانجیها. در عین حال ایران از توصیف این تماسها بهعنوان «مذاکره» خودداری خواهد کرد. این رفتار با منطق کلی راهبرد آن سازگار است. تهران نمیخواهد در شرایطی که تصور میکند اهرمهای فشارش—بهویژه از طریق موشکها و تنگه هرمز—موقعیت چانهزنیاش را بهبود دادهاند، چنین جلوه دهد که تحت فشار وارد مذاکره شده است.
مسئله اصلی فقط بیاعتمادی نیست، هرچند این عامل نیز نقش دارد. مشکل این است که ساختار این پیشنهاد مستقیماً با نتیجه راهبردیای که ایران در پی آن است در تضاد قرار دارد. چارچوب آمریکا ظاهراً بر «عقبگرد» متمرکز است؛ یعنی محدود کردن غنیسازی، برنامه موشکی، فعالیتهای منطقهای ایران و بازگشایی تنگه هرمز. اما موضع ایران اساساً متفاوت است. تهران به دنبال تضمینهایی علیه حملات مجدد، جبران خسارتهای جنگ، حفظ تواناییهای موشکی خود و به رسمیت شناخته شدن اهرمهای فشارش—از جمله در تنگه هرمز—است. همچنین ایران بهطور فزایندهای اصرار دارد که این جنگ بهعنوان یک درگیری منطقهای مرتبط با جبهههای دیگر تلقی شود؛ به این معنا که هر توافقی باید جبهههای دیگر، بهویژه لبنان، را نیز در بر بگیرد.
بنابراین شکاف میان دو طرف تا حدی بنیادی است. یک طرف میخواهد جنگ را با عقب راندن تواناییها و رفتارهای ایران پایان دهد؛ طرف دیگر میخواهد جنگ را با تثبیت یک معادله راهبردی جدید که خود جنگ ایجاد کرده است خاتمه دهد. به همین دلیل بعید است این طرح در شکل کنونیاش بتواند مبنایی برای پایان دادن به درگیری باشد. در بهترین حالت میتواند بهعنوان یک کانال آغازین عمل کند. یک توافق قابل دوام مستلزم فاصله گرفتن از چارچوبی مبتنی بر عقبگرد و حرکت به سوی چارچوبی است که به مسئله عدم تکرار حملات، جبران خسارتها و ابعاد منطقهای جنگ بپردازد. تا آن زمان، محتملترین سناریو ادامه چانهزنی در دل جنگ خواهد بود، نه حرکت به سمت پذیرش یک توافق.


نظر شما