twitter share facebook share ۱۴۰۴ بهمن ۰۶ 49
«دکترین دونروئهٔ» ترامپ را می‌توان در یک جمله خلاصه کرد: یا اطاعت کن، یا رنج بکش. ونزوئلا و ایران فقط تازه‌ترین نمونه‌های این منطق‌اند.

اوایل این ماه، هم‌زمان با گسترش اعتراضات ضدحکومتی در ایران و انتشار گزارش‌هایی دربارهٔ کشته‌شدن معترضان به دست نیروهای امنیتی، ترامپ وعده داد که ایالات متحده «به کمک آن‌ها خواهد آمد». آیا حضور نیروهای دریایی آمریکا در نزدیکی ایران مقدمه‌ای برای حمله به نظام است؟ برای یافتن پاسخ، با نیت سوآنسن گفت‌وگو کردیم؛ کسی که در دولت بایدن مدیر پروندهٔ ایران در شورای امنیت ملی بود و پیش‌تر عضو تیم مذاکره‌کنندهٔ ایران در دولت ترامپ محسوب می‌شد.

۱. گزینه‌های ترامپ در قبال ایران چیست؟

ما وارد قلمرویی بی‌سابقه شده‌ایم. پیش از عملیات «چکش نیمه‌شب» در ماه ژوئن، ایالات متحده هرگز مستقیماً به ایران حمله نکرده بود. آمریکا سال‌ها صرف توسعهٔ فناوری و تخصص لازم برای اجرای موفق عملیات علیه برنامهٔ هسته‌ای ایران کرده است. آغاز حملاتی با هدف «حمایت از معترضان» اما مجموعه‌ای کاملاً متفاوت از اهداف و محاسبات را می‌طلبد که به‌احتمال زیاد در همین لحظه در حال شکل‌گیری‌اند.

با ورود ناو آبراهام لینکلن به منطقه، ترامپ احتمالاً گزینه‌هایی در چند دستهٔ کلی در اختیار دارد:

-حملات نمادین:

این می‌تواند شامل حمله به اهداف متعارف، مانند برنامهٔ هسته‌ای یا موشکی ایران باشد. چنین حملاتی کمک ملموسی به معترضان نمی‌کند، اما این پیام را می‌دهد که کسی نمی‌تواند رئیس‌جمهور را به ترسیم «خط قرمز» و سپس نادیده گرفتن آن متهم کند.

-حملات علیه دستگاه سرکوب:

ترامپ به‌احتمال زیاد اطلاعات دقیقی دربارهٔ مجموعه‌ای از مراکز و افراد مرتبط با سپاه پاسداران، نیروهای انتظامی و بسیج دارد که در سرکوب اعتراضات نقش داشته‌اند. حملات سایبری علیه این دستگاه‌ها نیز در همین چارچوب قرار می‌گیرد. این اقدامات شاید برای معترضان نوعی تسکین یا انتقام نمادین ایجاد کند، اما روشن نیست تا چه حد بتواند مانع ادامهٔ سرکوب شود. دستگاه امنیتی ایران بیش از یک میلیون نفر نیرو دارد و یک حملهٔ مقطعی بعید است محاسبات رژیم دربارهٔ کشتن معترضان را تغییر دهد. یک کارزار مستمر علیه نیروهای امنیتی ممکن است قابل تصور باشد، اما نیازمند تعهدی پایدار است؛ تعهدی که دولت ترامپ تاکنون در استفاده از نیروی نظامی از آن پرهیز کرده است.

-اهداف اقتصادی:

در جریان تنش‌های ایران و اسرائیل طی سال گذشته، این گمانه‌زنی مطرح بود که اسرائیل ممکن است به اهداف اقتصادی ایران حمله کند؛ از جمله پایانه‌های صادرات نفت مانند جزیرهٔ خارک در خلیج فارس یا زیرساخت‌های حیاتی گاز طبیعی. چنین عملیاتی پرخطر است و می‌تواند بازارهای انرژی را تحت تأثیر قرار دهد، اما در عین حال توجه حکومتی را جلب می‌کند که در آستانهٔ فروپاشی اقتصادی قرار دارد.

-رهبر جمهوری اسلامی:

بسیاری از معترضان داخل ایران و ناظران خارجی خواهان حمله‌ای هستند که آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، را از صحنه خارج کند. اینکه چنین حمله‌ای اساساً ممکن یا عاقلانه باشد روشن نیست، اما اگر رخ دهد، معادلات را به‌کلی دگرگون می‌کند. رهبر جمهوری اسلامی بالاترین مرجع سیاسی و مذهبی در ایران است. در تاریخ جمهوری اسلامی تنها یک بار انتقال رهبری صورت گرفته و جانشین مورد اجماعی برای خامنه‌ای وجود ندارد. حذف او خلأ قدرتی بی‌سابقه ایجاد می‌کند و پیش‌بینی آینده در چنین شرایطی ناممکن است.

-گزینه‌های غیرنظامی:

ایالات متحده ابزارهای غیرنظامی متعددی در اختیار دارد. من و آبرام پِیلی، معاون پیشین نمایندهٔ ویژهٔ آمریکا در امور ایران، پیشنهادهایی برای حمایت از معترضان ارائه داده‌ایم. واقع‌بینانه باید گفت که هیچ‌یک از این اقدامات به‌تنهایی تعیین‌کننده نخواهد بود یا مسیر اعتراضات فعلی را تغییر نخواهد داد. هدف آن‌ها بیشتر آماده‌سازی برای موج‌های بعدی اعتراضات و فراهم کردن ابزارهایی است تا خودِ معترضان بتوانند دربارهٔ آیندهٔ ایران تصمیم بگیرند.

۲. آیا حملهٔ آمریکا به نفع معترضان ایرانی خواهد بود؟

من تردید دارم که چنین حمله‌ای تأثیر بزرگی داشته باشد، اما پیش‌بینی آن ناممکن است؛ زیرا موفقیت یک حمله بیش از هر چیز به تأثیر روانی آن بر معترضان و بر رژیم بستگی دارد. شاید حمله‌ای چنان روحیه‌بخش باشد که معترضان به اعتراض ادامه دهند تا شکاف‌هایی در درون رژیم پدید آید، ریزش نیرو رخ دهد و حکومت فروبپاشد. اما سناریوی جایگزین این است که رژیم افراد بیشتری از مردم خود را بکشد.

این وضعیت یادآور مجارستان در سال ۱۹۵۶ و عراقِ کردنشین در سال ۱۹۹۱ است؛ زمانی که آمریکا مردم را به قیام تشویق کرد، اما منابع محدودی برای حمایت در اختیار داشت و در نهایت معترضان به‌طرزی بی‌رحمانه سرکوب شدند.

در هر سناریوی حمله، دولت آمریکا باید چشم‌اندازی روشن از «بعدش چه می‌شود» ارائه دهد. ممکن است رژیم سقوط کند و یک دموکراسی طرفدار غرب شکل بگیرد، اما به همان اندازه محتمل است که حکومتی حتی تندروتر سر برآورد؛ حکومتی که انگیزهٔ بیشتری برای دستیابی به سلاح هسته‌ای و استفاده از زرادخانهٔ موشکی خود داشته باشد. همین نگرانی یکی از دلایلی است که چند کشور خلیج فارس را به مخالفت با حمله به ایران سوق داده است.

در نهایت، بسیار بعید است که نیروهای زمینی آمریکا وارد خاک ایران شوند. این بدان معناست که گذار سیاسی در ایران نه با «آزادسازی» توسط سربازان آمریکایی و نه با مداخلهٔ یک نیروی خارجی رخ خواهد داد؛ بلکه باید تغییری باشد که خودِ ایرانیان آن را رقم بزنند.

۳. از رژیم ایران چه واکنشی باید انتظار داشت؟

حضور ناو آبراهام لینکلن در منطقه دو کارکرد دارد. نخست، به آمریکا امکان می‌دهد راحت‌تر در برابر هرگونه تلافی‌جویی ایران دفاع کند و در نتیجه گزینه‌های بیشتری برای حمله داشته باشد. دوم، یک برتری روانی ایجاد می‌کند: ایران می‌داند هر اقدامی که در پاسخ به آمریکا انجام دهد، می‌تواند با تشدید بیشتر از سوی نیروهای آمریکایی مواجه شود.

این وضعیت احتمالاً ایران را از اقدامات بیش از حد تشدیدکننده بازمی‌دارد. رژیم ایران به‌احتمال زیاد واکنش خود را ــ از نگاه خودش ــ متناسب با اقدام آمریکا تنظیم خواهد کرد. برای نمونه، اگر آمریکا حملاتی نمادین انجام دهد، ایران نیز احتمالاً واکنشی نمادین نشان می‌دهد. حملهٔ ایران به نیروهای آمریکایی در قطر در ماه ژوئن نمونهٔ خوبی از شکلی است که چنین پاسخ‌هایی می‌تواند داشته باشد. این سناریو به هر دو طرف اجازه می‌دهد ادعای پیروزی کنند و سپس تنش را کاهش دهند.

اما در مورد حمله به خامنه‌ای، رئیس‌جمهور ایران، مسعود پزشکیان، اوایل این ماه گفت: «حمله به رهبر ما، به‌منزلهٔ جنگی تمام‌عیار با ملت ایران است.» اینکه چنین وضعیتی دقیقاً چه شکلی به خود می‌گیرد، قابل پیش‌بینی نیست؛ اما دست‌کم ایالات متحده اکنون آمادگی بیشتری برای مواجهه با چنین سناریویی دارد.

منبع: شورای آتلانتیک


دکترین ترامپ: یا اطاعت کن یا رنج بکش

 با توجه به اظهارات دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، مبنی بر اینکه در ایران «اعدام‌های گسترده‌ای» در کار نخواهد بود و کشتارها متوقف شده‌اند، به‌نظر می‌رسد ایران فعلاً از سرنوشتی شبیه ونزوئلا ــ یا بدتر از آن ــ در امان مانده باشد.

با این حال، حتی بدون اقدام نظامی مستقیم، مانند ترورهای هدفمند یا بمباران، عاقلانه‌تر آن است ــ به‌ویژه از نگاه خودِ رژیم ایران ــ که این مداخلات صرفاً «به تعویق افتاده» تلقی شوند، نه کنار گذاشته‌شده.

این تغییر ناگهانی موضع شاید صرفاً نوعی عملیات روانی برای آرام‌کردن حاکمیت ایران باشد؛ اقدامی با هدف پایین آوردن سطح هوشیاری پیش از یک حملهٔ واقعی. البته این احتمال هم وجود دارد که ترامپ واقعاً قانع شده باشد این گزینه را، دست‌کم برای مدتی، کنار بگذارد.

عوامل متعددی می‌توانند در این چرخش نقش داشته باشند: مخالفت قاطع متحدان منطقه‌ای ترامپ؛ تجربهٔ هنوز تازهٔ فاجعهٔ عراق؛ نبود آمادگی کافی در آمریکا و میان متحدانش برای عملیاتی بزرگ در ایران؛ پیامدهای بی‌ثبات‌کنندهٔ احتمالی برای منطقه، به‌ویژه لبنان؛ خطر گسترش جنگ؛ ابهام دربارهٔ نتیجهٔ نهایی تحولات در خودِ ایران؛ و نبود چهره‌های اپوزیسیون قابل‌اتکا.

در همین چارچوب، ترامپ نه به رضا پهلوی ــ پسر آخرین شاه ایران که مدعی رهبری اعتراضات از لس‌آنجلس بود ــ احترام می‌گذارد و نه به او اعتماد دارد.

در داخل آمریکا نیز عواملی وجود داشت که ترامپ را از حمله منصرف کرد؛ از جمله افزایش احتمالی قیمت نفت که در آستانهٔ انتخابات حساس میان‌دوره‌ای به ضرر رأی‌دهندگان خودش تمام می‌شد؛ شکاف‌های عمیق بر سر این موضوع حتی در نزدیک‌ترین حلقهٔ اطراف او؛ و این واقعیت که اکثریت قاطع دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان به‌شدت با مداخلهٔ نظامی در ایران مخالف‌اند.

محاسبات بدبینانه

به‌احتمال زیاد، ترامپ برای ایران طرفدار «راه‌حل ونزوئلایی» است: نمایش قدرت نظامی و تهدید، و سپس عقب‌نشینی سریع و کاهش تنش؛ تاکتیکی که او پیش‌تر در کارزار بمباران ژوئن ۲۰۲۵ علیه ایران به کار گرفت.

راهبرد آشنای ترامپ ــ نوسان میان تهدید و گفت‌وگو ــ که نه‌تنها در برخورد او با جنگ روسیه و اوکراین بلکه حتی در ماجرای گرینلند نیز دیده می‌شود، در عمل حامل این پیام ضمنی است که رژیمِ طرف مقابل می‌تواند به حیات خود ادامه دهد؛ به شرط آنکه همکاری کند یا دست‌کم دیگر منافع آمریکا و اسرائیل را تهدید نکند.

ترامپ پیش از هر چیز یک تاجر است. از نگاه او، رسیدن به توافقی «خوب» با یک رژیم دیکتاتوری، عمیقاً خصمانه اما باثبات و منسجم، بسیار بهتر از ورود به جنگی پرآشوب با پیامدهای نامعلوم است.

کشورهای عربی خلیج فارس نیز، در محاسبات معمولاً بدبینانه و عمل‌گرایانهٔ خود، ممکن است ترجیح دهند با وضعیتی منطقه‌ای روبه‌رو باشند که در آن رژیم ایران آن‌قدر تضعیف شده باشد که دیگر تهدیدی جدی ــ سیاسی، اقتصادی یا نظامی ــ به‌شمار نرود، اما همچنان در داخل قدرت را در دست داشته باشد؛ چراکه ظهور یک دموکراسی واقعی در ایران می‌تواند الگویی خطرناک برای جوامع خودشان باشد.

در این خصوص همچنین مراجعه کنید به: وقتی جنگ فرصت را می سوزاند

با وجود لفاظی‌های آتشین میان اسرائیل و ایران، اولویت‌های تل‌آویو روشن است: نابودی برنامهٔ هسته‌ای ایران و از کار انداختن توان موشکی بالستیک آن تا جایی که دیگر تهدیدی وجودی محسوب نشود. با این حال، حتی پس از سلسله حملات آمریکا و اسرائیل به تأسیسات هسته‌ای و نظامی ایران در ژوئن گذشته، هنوز تردیدهای جدی دربارهٔ میزان واقعی خسارت‌ها وجود دارد.

در همین حال، «محور مقاومت» ایران عملاً دست‌کم در آیندهٔ قابل پیش‌بینی از کار افتاده یا دیگر توان عملیاتی ندارد.

سناریوی محتمل دیگری که می‌توان تصور کرد، تلاش جدی برای حذف کامل رژیم کنونی ایران است؛ از طریق ترکیبی از عملیات‌های مخفیانهٔ بی‌ثبات‌ساز اسرائیل و آمریکا (همان‌گونه که در ژانویه شاهد آن بودیم)، همراه با حمایت از نیروهای ضدحکومتی برای تحریک یا پشتیبانی از یک کودتای داخلی. در چنین چارچوبی، بمباران‌ها و ترورهای هدفمند می‌تواند به‌عنوان ابزارهایی برای حذف آخرین «مزاحم» و مانع بزرگ در برابر هژمونی کامل منطقه‌ای آمریکا و اسرائیل به کار گرفته شود.

بیانیه‌ای برتری‌طلبانه

تمام این تحولات در بستر سند کلیدی «راهبرد امنیت ملی» ترامپ در نوامبر ۲۰۲۵ رخ می‌دهد. این سند کم‌حجمِ حدوداً ۳۰ صفحه‌ای، بیش از هر چیز شبیه یک مانیفست «آمریکا فراتر از همه» است؛ نسخه‌ای افراطی، پیروزمندانه و آغشته به برتری‌طلبی و امپریالیسم.

صفحه به صفحه، سند تأکید می‌کند که آمریکا باید بر تمام مناطقی از جهان که در آن‌ها منافع دارد سلطه داشته باشد؛ و منافع واشنگتن تقریباً سراسر جهان را در بر می‌گیرد. در عین حال، از «سلطهٔ جهانی» اعلام برائت می‌کند و می‌گوید «هر کشور، هر منطقه و هر مسئله‌ای ــ هرچند شایسته ــ  در کانون راهبرد آمریکا نیست». این سند با صراحت می‌گوید آمریکا باید از گرفتار شدن در درگیری‌های خارجی «حاشیه‌ای یا بی‌ارتباط» با منافع ملی خود پرهیز کند. همچنین خواستار بازتعریف شدیداً محدودشدهٔ منافع ملی و گرایش به «عدم مداخله» است.

البته این به‌معنای انزواطلبی یا کناره‌گیری از امور جهانی نیست. مداخله‌گری به نام «حفاظت از منافع ملی» دهه‌هاست که یکی از اصلی‌ترین ــ اگر نگوییم مهم‌ترین ــ رویه‌های سیاست خارجی آمریکا بوده است.

همان‌طور که سند راهبرد امنیت ملی به‌روشنی نشان می‌دهد، ترامپ خواهان خاورمیانه‌ای نسبتاً باثبات و امن است؛ منطقه‌ای که در آن بتواند تجارت کند و به منابع طبیعی دسترسی داشته باشد. شاید این منطقه لزوماً طرفدار آمریکا نباشد، اما باید در خدمت منافع آن عمل کند؛ حتی اگر این امر از طریق تهدید و اجبار باشد. دست‌کم نباید این منافع را به خطر بیندازد.

دموکراسی و حقوق بشر ــ و حتی خودِ مردم ایران ــ دیگر اهمیتی ندارند. هرچند این سند اولویت بسیار پایینی برای خاورمیانه قائل است و از نوعی عقب‌نشینی نسبی سخن می‌گوید، اما این به‌هیچ‌وجه به‌معنای به‌رسمیت‌شناختن حاکمیت یا حتی خودمختاری کشورهای منطقه از آمریکا نیست.

هم رژیم‌ها و هم مردم این کشورها، مانند تمام ملت‌های دیگر جهان، همچنان تابع آن چیزی هستند که آمریکا «منافع خود» می‌نامد؛ با شمشیری همواره آویزان بالای سرشان. در چنین نظم جهانی‌ای، جایی برای حاکمیت واقعی یا حق تعیین سرنوشتِ معنادار باقی نمی‌ماند.

از این‌رو، «دکترین دونروئهٔ» ترامپ را می‌توان در یک جمله خلاصه کرد: یا اطاعت کن، یا رنج بکش. ونزوئلا و ایران فقط تازه‌ترین نمونه‌های این منطق‌اند.

منبع: میدل ایست ای

*درج این مقالات به معنی تأیید مطالب مطرح شده نبوده و تنها به منظور آشنایی با نظرات مختلف صورت گرفته است.

برای مطالعه بیشتر در این زمینه رجوع کنید به:

ایران و محدودیت های قدرت آمریکا

در بحران ایران، ترامپ با محدودیت های قدرت نظامی آمریکا روبرو شد



نظر شما