پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، روسیهٔ جدید با مسئلهای پیچیده روبهرو شد: اینکه بتواند نوعی هویت ملی بسازد که بخشهای متضاد و ناسازگار تاریخ روسیه را در خود جای دهد، و در عین حفظ تمایز روسی، با غرب ادغام شود.
جنگ اوکراین بهطور چشمگیری نگرش عمومی به این پرسش را تغییر داده و به همگرایی بخش بزرگی از جامعهٔ روسیه حول مجموعهای از ایدههای ملی انجامیده است. این روند به تابآوری روسیه در جنگ کمک کرده و امیدهای غرب را برای تضعیف حمایت عمومی از جنگ و از ولادیمیر پوتین، از طریق فشار اقتصادی و تلفات سنگین، ناکام گذاشته است. بر اساس شواهد موجود، چشمانداز تحقق این اهداف غربی در آینده نیز بسیار اندک به نظر میرسد.
نخستین رئیسجمهور پساشوروی روسیه، بوریس یلتسین، در پی گسستی رادیکال از کمونیسم بود و حکومت خود را بر نفی گذشتهٔ کشور — و حتی گذشتهٔ شخصی خودش — بنا نهاد؛ این رویکرد باعث شد هویت روسیه نه بر پایهٔ تعریفِ مثبت از خود، بلکه بر اساس نفی و انکار گذشتهاش شکل بگیرد. ولادیمیر پوتین پس از به قدرت رسیدن، چشماندازی مثبتتر ارائه داد که بر ادغام با غرب (البته بر اساس شروط روسیه و با تأکید بر حفظ استقلال کشور) استوار بود، اما این چشمانداز در برابر اختلافهای آشتیناپذیر میان روسیه و غرب فروپاشید.
از آن زمان، دولت روسیه در تلاش بوده تا تعریفی منسجم از هویت ملی ارائه دهد که تمایز روسیه را مشخص کند. در این میان، تنها جنگ جهانی دوم بهعنوان یک عامل بالقوهٔ وحدتبخش برجسته شد؛ اکثریت روسها به نقش کشورشان در آن افتخار میکنند و این رویداد در روایت رهبران روسیه حالتی تقریباً قدسی یافته است.
با این حال، بهجز غرور نسبت به «جنگ میهنی کبیر» (نامی که روسها برای جنگ جهانی دوم به کار میبرند)، واکنش عمومی به پروژهٔ هویتسازی برای مدتها سرد و بیرمق بود. زمانی که جنگ اوکراین بدون هیچ هشدار قبلی برای افکار عمومی آغاز شد، واکنش اولیهٔ جامعه روسیه ترکیبی از ناباوری، سردرگمی و بهت بود. بیشتر مردم به فکر این بودند که چگونه از این وضعیت آشفته جان سالم به در ببرند، نه اینکه فعالانه از کشورشان حمایت کنند.
اما این وضعیت دیگر وجود ندارد. نزدیک به چهار سال جنگ، روسیه را عمیقاً دگرگون کرده است. در سایهٔ تبلیغات دولتی، بسیاری از روسهای عادی به احساسی از غرور دست یافتهاند؛ غروری ناشی از این باور که کشورشان در برابر خصومت غرب دوام آورده است. این احساس با اظهارات تحقیرآمیز برخی در غرب نسبت به مردم و فرهنگ روسیه تقویت شده؛ اظهاراتی که رسانههای دولتی روسیه با دقت آنها را بازنشر میکنند. افکار عمومی روسیه بهسختی میتواند اوضاع را از زاویهٔ دید طرف مقابل ببیند و بپذیرد که نگرانیهای غرب ممکن است دلایلی واقعی داشته باشد؛ برای مثال، دخالتهای کرملین در انتخابات ریاستجمهوری آمریکا در سال ۲۰۱۶، توضیح قانعکنندهتری برای نگاه منفی واشنگتن به روسیه است تا اینکه گفته شود این نگاه منفی ریشه در تعصبات فرهنگی قدیمی دارد.
مدتی است که میهنپرستی در روسیه دست بالا را پیدا کرده است: روند جذب نیرو ادامه دارد، مردان حاضرند به خدمت بروند (هرچند در ازای دستمزدهای بسیار بالا)، و جنبش «کمک به ارتش» که زنان و بازنشستگان در آن نقش دارند، همچنان فعال است. مخالفت با جریان غالب، از نظر اجتماعی هم ناپسند است و هم خطرناک.
با وجود آنکه این روسیه بود که به اوکراین حمله کرد و همچنان به کشوری که زمانی «ملت برادر» خوانده میشد یورش میبرد، بسیاری از روسها جنگ را ماهیتی دفاعی و اجتنابناپذیر میدانند. برداشت از وجود تهدیدی خارجی، بخش بزرگی از ملت را متحد کرده و ضدیت با غرب فراگیر شده است. بسیاری از روسها به این باور رسیدهاند که غرب خیرخواه روسیه نیست و اگر فرصتی بیابد، در پی آسیب زدن به آن خواهد بود؛ مگر آنکه روسیه به اندازهٔ کافی قدرتمند باشد تا از خود دفاع کند.
در چنین فضایی، دولت بهعنوان حافظ کشور شایستهٔ حمایت دانسته میشود، حتی اگر در عمل و در مواردی مثل حادثهٔ کورسک، نتوانسته باشد از این مسئولیت بهدرستی برآید. روایتهای مربوط به غیرنظامیانی که هفت ماه زیر اشغال اوکراین گرفتار بودند، واقعیتهای جنگ را به زندگی روزمرهٔ بسیاری از روسها نزدیک کرد. همچنین حملات به خاک روسیه که بنا بر آمار رسمی ۶۲۱ کشتهٔ غیرنظامی برجای گذاشت، احساس ناامنی را در بخش اروپایی روسیه تشدید کرد. روی کار آمدن ترامپ نشانهای از فاصله گرفتن از خصومت آشکار با آمریکا بود، اما نگاه غالب نسبت به ابتکارهای صلح او همچنان بدبینانه است.
این حس جدید هویت ملی تنها ریشه در جنگ ندارد؛ بلکه از پویایی اقتصادی نیز سرچشمه میگیرد. اقتصاد روسیه — که بیشترین تحریمها در جهان بر آن اعمال شده — برای سه سال متوالی رشدی پایدار را تجربه کرده است. با وجود تورم، فضای عمومی جامعه آکنده از خوشبینی نسبت به آینده است. جنگ به نوآوری دامن زده است. تولیدکنندگان دولتی و خصوصی محرک پیشرفتهای فناورانه شدهاند؛ مشابه آنچه در دوران جنگ جهانی دوم رخ داد، زمانی که راکتهای کاتیوشا و تانکهای T-34 طراحی شدند. هرچند همهٔ این نوآوریها لزوماً تحولآفرین نیستند، اما تعدادشان زیاد است و بهطور گسترده تبلیغ میشوند.
الگوی توسعهٔ روسیه نیز به ستون مهم دیگری از هویت ملی تبدیل شده است. تعهدات گستردهٔ دولت، سرمایهگذاری عمومی، خدمات عمومی ارزان و مالیاتهای پایین، هنجارهایی هستند که شهروندان روسیه انتظارشان را دارند و آنها را بخشی از توافق نانوشته میان خود و دولت میدانند. بسیاری از روسها باور دارند که مردم غرب در این زمینهها وضعیت نامطلوبتری دارند.
روسیه همچنین شاهد نوعی رنسانس فرهنگی است. وقتی در سال ۲۰۲۲ غرب شروع به لغو برنامهها و محدود کردن حضور فرهنگ و هنر روسی کرد، این رفتار برای روسها شوکآور بود و بهمثابه مجازات جمعی تلقی شد، اما این وضعیت بهتدریج عادی شده و توجهها به منابع داخلی و مخاطب روسی معطوف شده است. در شهرهای بزرگ، تئاترها، نمایشها، کنسرتها، گالریها و فضاهای فرهنگی جدیدی گشایش یافتهاند که پاسخگوی تقاضای رو به رشد هستند. پیشتر نیز در دوران همهگیری کرونا، روسها با سفرهای داخلی کشور خود را دوباره کشف کردند و گردشگری داخلی، حتی در مناطقی که پیشتر کمتر در دسترس بودند مانند داغستان و چچن، رونق گرفت.
در آغاز جنگ، حدود ۱۷۰ چهرهٔ فرهنگی در اعتراض روسیه را ترک کردند؛ از جمله آلا پوگاچوا، خوانندهٔ افسانهای ۷۶ سالهٔ روس، و چولپان خاماتووا، بازیگری که در فیلم تحسینشدهٔ «خداحافظ لنین!» و سریال «زلیخا چشمانش را میگشاید» بازی کرده بود. از میان مهاجران، این دو بیشترین شهرت را بهعنوان نمادهای فرهنگ عامهٔ روسیه داشتند. پوگاچوا که میان اسرائیل، قبرس و لتونی در رفتوآمد است، همچنان بهدلیل شخصیت پرزرقوبرقش برای نسلهای قدیمیتر جذابیت دارد، اما بهعنوان هنرمند جایگاه پیشین خود را از دست داده است. در مقابل، همسر سابق او، فیلیپ کیرکوروف، که در روسیه ماند، به محبوبترین سرگرمکنندهٔ کشور تبدیل شد. خاماتووا در تئاتری در ریگا، پایتخت لتونی، فعالیت میکند و تنها نقش سینمایی قابلتوجهش در فیلمی دربارهٔ مهاجرت بوده است. تاکنون، تنها چهرهای که توانسته در غرب به موفقیت حرفهای دست یابد، کارگردان، کیریل سربرنیکوف، بوده و دیگران عمدتاً مخاطبانی محدود در میان مهاجران روس دارند.
در ابتدا، خروج چهرههای سرشناس برای روسها نگرانکننده بود، اما این خلأ به دیگران فرصت داد تا مطرح شوند؛ از جمله «شامان» (یاروسلاو درونوف)، ستارهٔ پاپ میهنپرستانه، یا یورا بوریسوف، بازیگر نقش اصلی فیلم برندهٔ اسکار «آنورا»، که پیشنهادهایی از کارگردانان بزرگ بینالمللی دریافت میکند. بهتدریج، وضعیت دشوار هنرمندان روس در خارج — که با محیطی بیگانه، نبود مخاطب گسترده و فقدان منابع مالی پایدار مواجهاند — در داخل کشور به مایهٔ تمسخر بدل شد. این تصور شکل گرفته که کسانی که روسیه را ترک کردند و گمان میبردند موضع ضدجنگشان در غرب با موفقیت حرفهای پاداش داده میشود، دچار اشتباه شدند.
تأکید بر فرهنگ روسی پررنگتر شده و دلیل آن صرفا جنگ نیست. روسیه میگوید ارزشها و نگرشهایی را که امروز در غرب رایج شده، نمیپذیرد و در عوض خود را وارث ارزشهای قدیمیتر اروپا میداند؛ اروپایی که بر سنت، خانواده، فرهنگ کلاسیک و هنجارهای قرن بیستم استوار بود. این رویکرد حتی برای بسیاری از روسهای لیبرال جذاب است و حتی در میان روسهایی که بهشدت با جنگ مخالفاند، نوعی رضایت وجود دارد از اینکه روسیه دیگر مجبور نیست از نظر فرهنگی به غرب باج بدهد.
در نتیجه، روسیهٔ امروز با کشوری که وارد جنگ شد تفاوت دارد: جامعهای منسجمتر و مطمئنتر به امکان بقا و دوام خود بهعنوان یک ملت. در بلندمدت، این وضعیت میتواند به دگرگونیهای عمیق در هویت روسیه بینجامد؛ و دستکم در کوتاهمدت، آمادگی عمومی برای ادامهٔ جنگ را حفظ خواهد کرد.
برای مطالعه بیشتر در این زمینه رجوع کنید به:
پررنگ شدن تضاد طبقاتی روسیه در جنگ اوکراین
آیا اکثریت خاموش روسیه به پاخواهند خاست؟
آنچه در مورد جنگ اوکراین، در مسکو دیدم و شنیدم


نظر شما